مردم را به راه خدا دعوت کند در حالی که عالم و فاضل است، امام خواهد بود.
1-2-3-2. بتریه (صالحیه)
پیروان حسن¬بن صالح¬بن حی بتریه خوانده شدند. در وجه تسمیه¬ی آنان دو قول بیان شده است: یکی این¬که آنان «بسم الله…» بین دو سوره¬ی حمد و توحید را به جهر نمی¬خواندند و آن را ناقص ادا می¬کردند و دیگر این¬که آنان از عثمان در شش سال اول خلافتش برائت جستند و از او بریدند. بتریه معتقد بودند که علی (علیه السلام) افضل مردم بعد از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بود و در امامت نسبت به بقیه اولویت داشت؛ با این وجود بیعت با ابوبکر و عمر نیز اشتباه نبود، زیرا خود علی (صلی الله علیه و آله) با آنان از در صلح درآمد. در حقیقت علی (علیه السلام) به منزله¬ی فردی محق بود که از حقّش درگذشت. آنان در خلافت عثمان توقّف می¬کنند و هر کس که با علی (علیه السلام) به جنگ برخاست را تکفیر می¬کنند. این فرقه جارودیه را نیز به خاطر تکفیر ابوبکر و عمر تکفیر می¬کنند.
1-2-3-3. جریریه (سلیمانیه)
اصحاب سلیمان¬بن جریر رقی، یکی از شیوخ و متکلّمان زیدیه که معاصر با امام ادریس¬بن عبدالله¬بن حسن داعی در بلاد مغرب بود، جریریه خوانده شدند. آنان معتقد بودند که از طرف خدا و رسول (صلی الله علیه و آله)، نصّی معین و با ذکر اسم فرد درباره¬ی امامت موجود نیست و امامت امری است شورایی که باید از میان برگزیدگان و فضلای امّت و با انتخاب خود مردم صورت گیرد. همچنین آنان به صحّت امامت دو نفر همزمان با یکدیگر و صحّت امامت فرد مفضول با وجود افضل، معتقد بودند.
فرق بیان شده مشهورترین فرق زیدیه در قرن دوم بودند، اما تقسیم¬ بندیهای دیگری نیز موجود است. مثلاً مورخان متأخّر، زیدیه¬ی یمن را به حسینیه، مخترعه و مطرّفیه تقسیم می¬کنند همانطور که زیدیه¬ی جیل و دیلم در قرن چهارم به ناصریه و قاسمیه تقسیم می¬شدند.
1-3. کلام زیدیه
1-3-1. ارتباط بین کلام زیدیه و کلام معتزله
کلام زیدیه متأثر از کلام معتزله است. همانطور که می¬دانیم معتزله بویژه پس از اقدامات سلطان محمود غزنوی در خراسان و ری و بدنبال اقدامات معتزلی ستیزانه¬ی «قادر» خلیفه¬ی عباسی در بغداد، تقریباً رو به انزوا گذاشتند و به جز در برخی شهرهای اسلامی از جمله خوارزم و ری و بعضاً در بغداد، حضور خود را از دست دادند. انتشار کلام اشعری به این جریان کمک کرد و معتزله که در دوره¬ای سکّاندار علم کلام اسلامی بودند، موقعیت خود را از دست یافته دیدند. یکی از دلایل از میان رفتن مکتب اعتزال این بود که آنان مذهب خود را درون سنّت اسلامی معنی نکردند و از این رو این مذهب، مذهب خواص بود و نه عوام. به بیان دیگر مذهب اعتزال، مذهب روشنفکران و عالمانی بود که در سنّت فقه اسلامی جای نمی¬گرفتند؛ البته فقها و اصولیانی نیز بودند که به این مذهب وابسته بودند ولی فقه این عالمان فقه اعتزالی نبود، بلکه عموماً حنفی و یا شافعی بودند. در واقع عدم وجود سازگاری میان یکی از مذاهب فقهی سنّتی با مذهب کلامی اعتزال، موجب شد که این مذهب حداقل در مسائل اعتقادی، مذهب عامه¬ی مردم نباشد و این خود موجب دور شدن آن از سنّت جماعت اسلامی شد.
تنها در این میان زیدیه بودند که گرچه فقه مستقل خود و البته متأثّر از فقه حنفی را داشتند، ولی در عقاید کلامی بویژه از عصر هادی الی الحق جانب معتزله را گرفتند و میراث¬خوار مذهب کلامی اعتزال شدند. از همان قرن دوم میان زیدیه و معتزله نسبت خاصّی برقرار بود و البته این به دلیل نزدیکی برخی اصول اعتقادی این دو نیز بوده است؛ هر چند برخی خواسته¬اند دلایل تاریخی و سیاسی و مناسبات استاد و شاگردی را نیز در این میان دخیل بدانند. صاحبان ملل و نحل و برخی دیگر از نویسندگان معتقدند که دو فرقه¬ی زیدیه و معتزله در عرصه¬ی اندیشه و کلام، داد و ستد متقابل داشته¬اند: گفته شده زیدیه چنان تحت تأثیر کلام معتزله بودند که معتزلی بغدادی یا بصری معرّفی می¬شدند. در مقابل تفکر شیعی بویژه تشیع زیدی آن¬چنان در معتزلیان اثر گذاشته بود که معتزلیان بغداد با عنوان «متشیّعان معتزلی» خوانده می¬شدند. این رابطه¬ی تنگاتنگ به اندازه¬ای بود که برخی مورّخان، معتزله را از جمله فرقه¬های زیدیه دانسته¬اند. احمد¬بن عبدالرحمن ملطی (م 377ق) در این رابطه می¬نویسد: «معتزله¬ی بغداد چهارمین فرقه¬ی زیدیه هستند.» به بیان او بزرگان معتزله¬ی بغداد زیدی مذهب هستند، زیرا قائل به امامت مفضول هستند. در نگاه آن¬ها علی (علیه السلام) افضل مردم بعد از رسول الله (صلی الله علیه و آله) است؛ هرچند امامت ابوبکر و عمر نیز توجیه پذیر است. تمایل معتزله¬ی بغداد به تشیع به حدّی بود که از معتزله¬ی بغداد به «متشیّعۀ المعتزلّه» تعبیر کرده¬اند. همچنین علّامه صالح¬بن مهدی مقبلی معتقد است که اختلافات زیدیه و معتزله فقط در امامت است و امامت هم در اصل، مسأله¬ای فقهی است که به سبب ویژگی خاص آن در اصول مطرح شده است. وی اضافه می¬کند که برخی از بزرگان بغدادی ما ادّعا می¬کنند که زیدی هستند، چرا که با ائمه¬ی زیدی ارتباط عمیقی داشتند و در مذهب هم با آنان متّفق بودند. وی زیدیه¬ی یمن و معتزله را فرقه¬ی واحدی دانسته ومی¬نویسد: «زیدیه¬ی یمن به جز در برخی مسائل امامت، در دیگر مسائل همانند معتزله نظر می¬دهند.» به بیان ایشان محال است که زیدیه سخنی بگوید جز این¬که تعبیر «قال ابوهاشم» و «قال الإمام» نداشته باشد. تأثیر تشیع به معنای عام و تشیع زیدی به نحو خاص در معتزله به حدّی بود که برخی تأثیر تشیع زیدی را عامل انحطاط فکر اعتزالی دانسته¬اند و معتقدند که معتزلیان قلیلی که بعد از قرن ششم باقی ماندند، حیات خود را مدیون تشیع، خصوصاً تشیع زیدی هستند. به این معنا که عده¬ی معدودی از معتزله حضور خود را در شیعه¬ی زیدی حفظ کرده و عملاً این گرایش را پذیرفتند، هر چند در مقام نظر ریشه¬های فکر اعتزالی در آن¬ها وجود داشت.
تأثیرپذیری زیدیه از معتزله در اندیشه و افکار قاسم رسی (240-169) تجلّی بیشتری در مقایسه با دیگر ائمه¬ی زیدی یافت. وی که تعامل بیشتری با تفکّر اعتزالی داشت، نقش عقل و مبانی کلی اصول خمسه را از معتزلیان فرا گرفت؛ هر چند بعضی از اصول معتزله را تغییر داد: پیش از وی اصول زیدیه شامل سه اصل توحید و تنزیه، اراده و قدرت انسان بر خلق افعال و منزلۀ بیت المنزلتین بود، اما در اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم هجری و در عصر قاسم رسی تقرّب زیدیه به معتزله و تأثیر¬پذیری آن¬ها از معتزله رو به رشد نهاد و اصول آن دو نزدیکی بیشتری به یکدیگر پیدا کرد. در این زمان ابوهذیل علاف (ت 235ق) اصول معتزله را به پنج اصل توحید، عدل، وعد و وعید، منزلۀ بین المنزلتین و امر به معروف و نهی از منکر رساند و کتاب «اصول الخمسۀ» را نوشت. هم¬زمان با وی قاسم رسی دو اصل به اصول زیدیه افزود. وی معتقد بود که عقل، اصل کل حجّت است و بوسیله¬ی عقل است که ما می¬توانیم اوامر و نواهی خداوند را بشناسیم. در اندیشه¬ی او خدا از سه طریق بر مردم احتجاج می¬کند که به ترتیب عبارتند از عقل، کتاب و رسول. عقل اصل این سه است و اگر عاجز از حکم باشد، اجماع جایگزین آن می¬شود. با این وجود باید گفت که هرچند بحث اصول خمسه را اولین بار قاسم رسی مطرح کرد، اما وی با جایگزینی کتاب و سنّت به جای اصل منزلۀ بین المنزلتین، سنگ بنای اختلاف معتزله و زیدیه را در اصول بنا نهاد. در حقیقت قاسم رسی را باید حدّ وسط بین مذهب زید و پسرش هادی تلقّی کرد؛ زیرا امام هادی اصول معتزلی را تماماً پذیرفت، اما به جای اصل منزلۀ بین المنزلتین، اصل امامت را قرار داد. بدین ترتیب اصول زیدیه پنج اصل شد: توحید، عدل، وعد و وعید، امر به معروف و نهی از منکر و امامت اهل بیت. بر این اساس امام هادی در اصول نسبت به قاسم رسی تأثیر بیشتری از معتزله پذیرفت، هرچند که عامل اولیه¬ی این تأثیر¬پذیری قاسم رسی بود.
یکی از اصلی¬ترین زمینه¬های تأثیر¬پذیری زیدیه از معتزله عقل¬گرایی هر دو فرقه بوده است. معتزله در فهم دین از روش¬های استدلالی پیروی می¬کردند، لذا پایبندی آن¬ها به مسائل تعبّدی در مسائل کلامی بسیار ضعیف بود. زیدیه نیز در مقام نظر عقل¬گرا بودند. از این رو بین این دو فرقه هم¬خوانی در روش فهم دین وجود داشت که خود عاملی مؤثر برای تأثیر¬پذیری یا تأثیرگذاری متقابل این دو فرقه از یکدیگر بوده است.
1-4. حدیث زیدیه
1-4-1. تاریخچه‌ی حدیث زیدیه
سنّت نبوی جایگاه و منزلت عظیمی در تشریع اسلامی از آن خود کرده است، زیرا دومین منبع قانون‌گذاری است. از همان پیدایش اسلام، مسلمانان برای دستیابی به این امر تلاش بسیاری کردند. در مقابل منافقان و دشمنان اسلام نیز به فعالیت‌های تخریبی پرداختند. آنان در زمان حیات خود حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، به دلیل روشنگری‌های ایشان و ترس خود از رسوایی، نتوانستند به موفقیّت زیادی دست پیدا کنند؛ زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دائماً مسلمانان را به ثبت آنچه از ایشان شنیده بودند، تشویق می‌کرد و در مقابل علیه کسانی که سخنان ایشان را کم و زیاد می‌کردند، می‌ایستاد. ایشان در همین زمینه فرموده‌اند: «هر کس سخنی را که از من نیست به من نسبت دهد، در قیامت جایگاهش پر از آتش است.» همچنین فرمودند: «خداوند شادمان کند کسی را که سخنان ما را همانطور که از ما شنیده، به گوش مردم برساند.»
پس از رحلت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)، احادیث ساختگی بسیاری به ایشان نسبت داده شد و اسرائلیات وارد احادیث گردید و سنّت نبوی از جانب گروه‌های مختلف، دستخوش تغییرات بسیاری شد. به تدریج این احادیث در کل سرزمین‌های اسلامی منتشر شد و افراد زیادی که نسبت به احادیث، شناخت کافی نداشتند آن‌ها را پذیرفتند. به دنبال این واقعه گروه‌های مختلفی در مسیر احیای سنّت نبوی تلاش کردند که زیدیه یکی از این گروه‌ها بود. از دیدگاه آنان خروج امام حسین (علیه السلام) و نوه‌اش زیدبن علی، فقط برای تصحیح سنت نبوی و اصلاح امور امّت بود: زید برای تغییر اوضاع از هر راهی استفاده کرد و تلاش کرد که از قیام مسلّحانه بپرهیزد به همین منظور به نصیحت حاکمان و کارگزاران پرداخت، اما چون فایده‌ای در این کار ندید به آماده‌سازی قیام همّت گماشت. مهمترین اسباب این قیام عبارت بودند از:
1ـ فساد حکومتی و انحراف حاکمان و عدم کفایت آن‌ها و این‌که آن‌ها انرژی دولت را برای بقای حکومتشان صرف می‌کنند.
2ـ اهانت به علما و جایگاه اجتماعی آن‌ها و سلب حقوق قانونی آن‌ها.
3ـ توهین به مقدّسات اسلامی حتّی به شخص رسول‌الله (صلی الله علیه و آله). به دنبال این قیام سایر امامان زیدی نیز در همین هدف و مسیر حرکت

  • 4
مطلب مرتبط :   باور و دستگاه اعصاب خودکار
دسته بندی : علمی