. (لغ)
الامور مرهونه باوقاتها: کارها در گرو زمانهایشان است.
کَون و فِساد: موجود شدن و تباه گردیدن. (لغ)
مَوقوف بودن: صفت مرکب عربی، بسته به چیزی، وابسته و متعلق و مربوط به چیزی. (لغ)
حالی: قید، اکنون، این زمان. (لغ)
صَوب: مصدر عربی، طرف، جانب. (لغ)
مَوقوفٌ علیه: ر.ک ص45/ س5.
ایلغار: اسم ترکی- مغولی، هجوم، یورش. (معین)
ماوراءالنهر: ر.ک ص26/ س2.
مُعادات: اسم مصدر عربی، عداوت و دشمنی با یکدیگر. (لغ)
مُباراه: مصدر عربی، برابری و نبرد نمودن با کسی در کاری. (لغ)
مُناواه: مصدر عربی، دشمنی کردن با هم. (لغ)
اَنقِطاع: مصدر عربی، انفصال، جدایی، گسستگی. (لغ)
حُروب: اسم عربی، جِ حَرْب، جنگ‌ها. (لغ)
فِتَن: اسم عربی، جِ فتنه، آشوب. (لغ)
تَکَدُّر: مصدر عربی، کدورت و تیرگی و تاریکی. (لغ)
دامن دل: اضافه تشبیهی.
گَرد مودّت: اضافه تشبیهی.
سَر در خط: ترکیب وصفی، اطاعت کردن. (غیاث)
سرْخط: به معنی تعلیم خوشنویسان و خط یادداشت روز نوکری. (غیاث)
سُلوک: مصدر عربی، راه سپردن. (لغ)
مَشحون: ر.ک ص19/ س2.
حِکَم: اسم عربی، جِ حکمت. (لغ)
شَرایف: صفت عربی، جِ شریف. (لغ)
نادرات: صفت عربی، ج نادر، عزیز الوجود، گرانمایه، با قدر، با قیمت. (لغ)
کِتاب: اسم عربی، قرآن، کتاب خدا. (لغ)
سُنّت: ر.ک ص23/ س4.
مَرفوع: مصدر عربی، نعت مفعولی از رفع، قصد برداشتن بر والی. (اقرب)
هَیهات: اسم فعل عربی، دور است. (منتهی)
مِزاح: مصدر عربی، ظرافت در گفتار. (لغ)
متغیّر شدن: مصدر مرکب، تغییر کردن، دیگرگون گردیدن. (لغ)
اِمضاء: مصدر عربی، اجرا کردن، عمل کردن، روان گردیدن فرمان. (لغ)
قاضِب: صفت عربی، قاطع، بران، برنده. (منتهی)
سیف قاضب: شمشیر بران. (لغ)
هیهات هیهات … : به هیچ وجه نمی‌توان این کار را انجام داد، در حالیکه، فرم گفتاری حضرت خان نسبت به آن گروه (قزاق) تغییر کرده، و عزمش که بسیار قاطع است، بر انتقام استوار گردیده. و اگر کسی بخواهد در مورد صلح با قزاق با خان صحبتی کند، باعث می‌شود که خان با خود او جنگ و دعوا کند.
تقریب: ر.ک ص49/ س10.
هر کس که به … : هر کس با فامیل و خویشاوند خود به جنگ بپردازد، وسعت مکانی خود را از دست می‌دهد. زیرا هر کس فامیل داشته باشد، در هر جایی رفیقی و یاری برای اوست، ولی با از دست دادن آنها، خود را محصور در مکان خود می‌کند، و حیطه نفوذ خود را از دست می‌دهد.
کی مصلحت است … : جنگ با قزاق کار درستی نیست، ولی می‌ترسم که این مسئله را به خان بگویم و با من دعوا کند.
اَلقِصّه: قید عربی، حاصل کلام، خلاصه، مخلص کلام. (لغ)
فرمان قَضا جَرَیان: حکمی که مانند قضا و قدر خداوندی، شخص ناگزیر از اطاعت آن باشد. (لغ)
ضَیق: اسم، تنگی. (لغ)
تکثیر: مصدر عربی، افزودن، بسیار کردن. (لغ)
غُجدوان: اسم خاص، دیهی بود بزرگ مانند شهری بر شش فرسنگی بخارا که از قریه های بخاراست و خواجه عبدالخالق غجدوانی عارف معروف قرن ششم هجری قمری در آنجا ولادت یافته، و هم در آنجا مدفون شده است. (احسن التقاسیم/ترجمه،ج2،ص386)
و التوفیق من الله واهب المنن: و توفیق از پروردگار بخشنده منتهاست.

3-11- ذکر نزول به قصبه غجدوان و واقعات آن منزل

رایات فرخنده آیات خاقانی، صباح روز دوشنبه از موضع بغازی‌ده، متوجه صوب قصبه غجدوان شدند و درین یورت اکابر خراسان و بقایای مردم بخارا و اطراف ماوراءالنهر دستور یافته، همراه دستور اعظم خواجه صاحب دیوان به عزم توجه بخارا و مرو معاودت نمودند و حضرت اعلی خاقانی محفوف به جنود تأییدات سبحانی و مقرون به وفود نصر و ظفر و کامرانی وجهه ی عزم را صوب غجدوان ساخته و رایت بخت فیروز در مصاف دولت روزافزون برافروخته یمین و یسار مقرون به امراء کامکار و سرداران بلند مقدار که هر یک یگانه ی پهلوانان اعصار و سرآمد شجعان اقطار بودند. چون ملاحظه چنان حشمت پادشاهی مقرون به عبادت الهی و مشحون به علم و معارف غیرمتناهی نموده شد، در خاطر این حقیر خطور نمود که هلاکوخان هنگامی که رایت جهانگیری برافراخته و آثار رسوم سلطنت پادشاهان روزگار را برانداخته، روی توجه به جانب فتح ممالک عراق و آذربایجان کرد و خواجه طوسی به وجود او افتخار نموده مراکبت آن خان عالی شأن را سرمایه افتخار و موجب مکنت و استظهار خود می‌شمرد، هر چند او مصاحب پادشاهی عظیم الشأن بود و در آن ادوار کسی که در مکنت پادشاهی و اسباب جهانگشایی عدیل او بل قرین او باشد سمت وجود نداشت، فامّا هیهات از کجا تا بکجا شرف و افتخاری که این فقیر یافته به عزّ مراکبت و شرف مصاحبت عالی حضرت خان شیبانی که پادشاه خطه مسلمانی و خلیفه ی عرصه ی جهانبانی ست، با علم کامل کرم شامل جمع فرموده و با مکنت خانی تمکن در طرق آداب ایمانی فراهم آورده، این جامعیت هلاکوخان را از کجا حاصل بوده باشد. پس سزد که این فقیر فخر و شرف مراکبت و مجالست این حضرت را سرمایه‌ی متاع مباهاه و افتخار خویش سازم و بدین پایه که از مدارج الطاف الهی یافته‌ام هر روز صد نوبت سر برافرازم که در تحت رایت عنایت چنین خلیفه دین‌دار که پیوسته عازم استیصال کفّار و متوجه قطع مواد فساد و افساد فجره و اشرار است حالا به صوب غزای قزاق روان شده‌ام درین معنی این رباعی به خاطر خطور کرد.
رباعیه
شد خواجه نصیر با هلاکو بجهان
خان تو کجا چو خان من ای طوسی

مطلب مرتبط :   مبانی نظری مدیریت دانش 

سر فتنه غارت و هلاک او بجهان
ماننده خان من هلا کو بجهان

القصّه چاشتگاه روز دوشنبه بیست و دوم شوال عالی حضرت خان صاحب اقبال به قصبه غجدوان رسیده جهت استمداد همّت و طلب بدرقه راه سعادت و ظفر بر دشمن با فوز به اعادت عزم زیارت خواجه کلان صاحب المناقب العلیه و المقامات السنیه خواجه عبدالخالق غجدوانی که مرشد کامل عصر خویش بوده فرمودند و درآن مزار کثیر الانوار به آداب زیارت اقدام فرموده، تلاوت کتاب الله المجید و نشر صدقات بر مجاوران آن مقدّس مزار نموده، انواع فواید و اصناف عواید در آن مجلس عالی از حیّز اختفا به منصّه ظهور آمد. و از این فقیر در تحقیقات مباحث علوم حقیقت انواع تفتیشات فرمودند و بعضی از فواید این منزل انشاء الله درین مقام مذکورشود و التوفیق من الله الاحد. (مهمان‌نامه: 60-61)
توضیحات:
نزول: ر.ک ص56/ س3.
قَصَبه: اسم عربی، ده. (لغ)
غُجدَوان: ر.ک ص59/ س3.
رایات: ر.ک ص56/ س2.
آیات: اسم عربی، جِ آیه، نشانها، علامتها. (لغ)
فرخنده آیات: دارای نشانهای مبارک.
خاقان: ر.ک ص4/ س3.
صباح: اسم عربی، بامداد. (لغ)
موضع: ر.ک ص56/ س4.
بغازی ده: ر.ک ص55/ س22.
متوجه شدن: ر.ک ص56/ س4.
صوب: ر.ک ص57/ س18.
یورت: ر.ک ص46/ س3.
اکابر: ر.ک ص12/ س3.
ماوراء النهر: ر.ک ص26/ س2.
دَستور یافتن: اسم مرکب، اجازه یافتن. (لغ)
دَستور اَعظَم: اسم مرکب، وزیر اعظم. (لغ)
دیوان: در اینجا به معنی صاحب دیوان به کار رفته. صاحب دیوان: سرکار و ناظر خزانه و مالیه دولت. عهده‌دار عایدات مملکت. (لغ)
مرو: ر.ک ص1/ س13.
مُعاوَدَت: اسم مصدر عربی، بازگشتن. (لغ)
محفوف: ر.ک ص12/ س3.
جُنود: اسم عربی، جِ جُند، لشکرها، انصار. (لغ)
مَقرون: صفت عربی، بسته شده و پیوسته. (لغ)
وُفود: اسم مصدر عربی، رسالت، پیام‌آوری. (لغ)
وِجهه: اسم عربی، سوی، کرانه. قبله. (لغ)
مَصاف: ر.ک ص56/ س9.
یَمین و یَسار: اسم مرکب، سوی راست و چپ، از همه سو. (لغ)
اَعصار: اسم عربی، جِ عصر که به معنی زمانه است. (لغ)
شُجعان: صفت عربی، جِ شجاع. (منتهی)
اَقطار: اسم عربی، جِ قُطر، به معنی کرانه‌ها و قطرها. (لغ)
مشحون: ر.ک ص19/ س2.
غیرمتناهی: ر.ک ص43/ س1.
خُطور کردن: مصدر مرکب عربی، گذشتن به دل، گذشتن در دل. (لغ)
هلاکوخان: ر.ک ص29/ س5.
رُسوم: اسم عربی، آیین‌ها، قوانین (لغ)
عراق: ر.ک ص44/ س21.
خواجه طوسی: اسم خاص، محمد بن فخرالدین محمد بن حسن، مکنی به ابوجعفر و ملقب به استاد البشر و عقل حادی عشر و خواجه، مشهور و معروف به خواجه نصیرالدین طوسی و خواجه نصیرطوسی، از اعاظم رجال قرن هفتم و از اجله علمای جامع ایران است. وی به سال 597 هـ .ق. در جهرود قم، یا در طوس ولادت یافت و علوم نقلی را از پدرش و معقول را از دائی خویش و سپس از فرید الدین داماد نیشابوری و علوم ریاضی را از کمال‌الدین محمد حاسب فرا گرفت و مدتی هم در محضر دانشمندانی چون قطب‌الدین مصری و کمال‌الدین یونس موصلی و ابوالسعادات اصفهانی تلمذ کرد و در معارف زمان خویش به ویژه حکمت و ریاضی استاد مسلم شد و به لقب استاد البشر ملقب گشت و به دربار ناصرالدین عبدالرحیم مکنی به ابوالفتح حکمران قهستان که از سران اسماعیلیه و محتشمی دانش‌پرور بود راه یافت و کتاب معروف اخلاق ناصری را به نام او پرداخت. چندی بعد ناصرالدین او را قلعه‌ی الموت نزد علاء‌الدین محمد هفتمین خلیفه حسن صباح برد، و سپس ملازم رکن‌الدین خورشاه آخرین فرمانروای اسماعیلی شد و چون هلاکو عزم تسخیر قلاع اسماعیلیه کرد رکن الدین خورشاه به صوابدید خواجه تسلیم شد و خواجه نصیر از آن پس به دربار هلاکو راه یافت و از مقربان و معتمدان وی گشت و تا روزی که هلاکو وفات یافت خواجه به عزّت و احترام و قدرت از ملازمان و به تعبیری وزیری او بود. (صفا،1382،ج2،صص213-214)
مراکبت: هم جواری.
مُکنَت: اسم مصدر عربی، قدرت. (لغ)
اَستِظهار: مصدر عربی، پشت گرمی، قوی پشت شدن به کسی یا امری. (لغ)
مُصاحِب: صفت عربی، هم صحبت، هم نشین و همدم و ملازم. (لغ)
اَدوار: اسم عربی، جِ دَور. گردشهای فلک یعنی زمانها. (لغ)
عَدیل: اسم عربی، همتا، مانند. (لغ)
قَرین: اسم عربی، نزدیک. (لغ)
هیهات: ر.ک ص58/ س10.
خان شیبانی: ر.ک ص1/ س2.
شامِل: صفت عربی، فراگیرنده. (لغ)
جَمع فرمودن: مصدر مرکب، جع آوردن، گرد کردن. (لغ)
تَمَکُّن: اسم عربی، جای گرفتگی و استوار شدگی و منزلت و قدرت و توانایی. (لغ)
طُرُق: اسم عربی، جِ طریق، راه‌ها. (لغ)
مُجالِسَت: اسم مصدر عربی، همنشینی. (لغ)
مباهاه: اسم مصدر عربی، نازیدن، بالیدن، فخر، افتخار. (لغ)
اِستیصال: مصدر عربی، از بیخ برکندن، ریشه کن کردن. (لغ)
اِفساد: اسم مصدر، اغتشاش، تباهی، خرابی. (لغ)
فَجَرَه: اسم عربی، جِ فاجر، تبهکار. (لغ)
قزاق: ر.ک ص6/ س4.
خطور کردن: ر.ک ص60/ س10.
هَلا: حرف صوت، آری، هان. (لغ)
بین هلاکو و هلاک او آرایه ی جناس مرکب است.
القصّه: ر.ک ص58/ س19.
چاشتگاه: اسم مرکب، هنگام چاشت، چاشت؛ صبح. بامداد (لغ)
شوال: ر.ک ص1/ س4.
هِمَّت

مطلب مرتبط :   عوامل تاثیرگذار بر رفتار شهروندی سازمانی

دسته بندی : علمی