عــمــرش رسـد بـــا یـــک نــفـــس / بــال و پــر بــر هم زند از پیش و پس
آتــــشــــی بــــیــــرون جــــهـــد از بــــال او / پــس از آن آتــش بــگــردد حــال او
زود در هـــیـــــزم فــــتـــد آتـــش هــــمــــی / پـس بسوزد هیزمش خوش خوش همی
مــرغ و هــیـــزم هــر دو چــون اخـگــر شــونـــد / بـعــد اخــگر نیــز خـاکستـر شـونــد
چــــون نــمــانــــد ذرّه اخـــگــــر پـــــدیـــــد / ققــنسی آیــد ز خــاکستـر پــدیـــد
آتــش آن هیــزم چـو خاکـستــر کنـــد / از میـان ققنس بچه ســر بــر کنــد ( منطق الطیر )
اسدی طوسی سراینده گرشاسب نامه بدون اینکه نام ققنوس را ببرد ، زندگی و مرگ او را چنین شرح می دهد :
زناگــاه دیـــدنــد مــرغــی شــگفــت / کــه از شــخ آن کُه نـوا بــر گرفـت ( شخ : سر کوه )
بـــــه بـالای اســبــــی بــــه بــــر گــســتــوان / فــرو هشــته پـر بانــگ داران نــوان
ز ســــوراخ چــــــون نــــای مــــنـــقـــــار اوی / فــتــاده در آن بــانگ بــسیــار اوی
بــر آن ســـان کــه بــــاد آمـــدش پــیــش بــــاز / همی زد نــواها بــه هــر گونـه سـاز
فــــزون تــــر ز ســــوراخ پــــنــــجــــاه بـــــود / که از وی دمــش را بـرون راه بــود
نــــه هــــم صــــد هــــزارش خـــروش از دهــــن / همی خاست هر یک به دیگر شکـن
تــو گــفــتــی دو صــد بــربــط و چــنـــگ و نـــای / بــه یـک ره شدستند دستان سرای
فــــراوان کــــس از خــــــوشــــی آن خـــــــروش / فتـادند و زیشان رمان گشت هـوش
یـــکــی زو هــمــه نـــعــــره و خــنــــده داشــــت / یــکی گریه زانـدازه انـدر گذاشــت
بــــه نــــظّاره گــــردش ســــپـــه هــــم گـــــروه / وی آوا در افکنده زآن سـان به کوه
چـــو بــــد یــــک زمــــان از نــــشــیــب و فــــراز / بــسی هــیزم آورد هر ســو فـراز
یــکی پــشــتـه ســازیــد ســهــمـــگــیــن بــلنــــد / پــس از باد بــر آتش اندر فــکند
چــــو هــیــــزم ز بـــــاد هــــوا بــــر فــــروخــــت / شد اندر میان خویشتن را بسوخت
ســــپـــه خــــیــــــره مــــانــــدنــد در کـــــار اوی / هــم از ســوزش و نالـه زار اوی
بــــه گــرشــاســـب مــلاّح گــفــت ایــن شـــگــفــت / زروم آمــد آرامش ایــدر گـرفت
مــریــــن را نــه کــس جــفـــت بــیــنــد نـــه یــــار / ولیکن چــو سالش بــر آید هزار
زگــــیــــتــی شــــود ســــیــــر وز جــــان و تـــــن / بیــاید بــسوزد تــن خویشتــن
زخــــــــاکـــــش از آن پـــــــــس بـــــــــه روز دراز / یــکی مرغ خیزد چو او نیز بــاز
بــــه روم انــدر ایـدون شــنیـدم کنـــون / کــه بر بانگ او ساختند ارغنون ( گرشاسب نامه ) .
( ذبیحی ، 1376 ، 94 ) .
ققنوس : در بند بیست و یکم بهرام یشت می خوانیم :
” … اوست که در تنگنای کوهها شهپر می ساید . اوست که بر ستیغ کوهها شهپر می ساید . اوست که در ژرفای دره ها و بستر رودها شهپر می ساید . اوست که بر فراز درختان شهپر می ساید و به بانگ مرغکان گوش فرا می دهد . ”
این عبارت ، شاعرانه و دلپذیر است ، اما معنی و مقصود کامل آن ، تنها به وسیله سنجش با اعتقادات و افسانه های مربوط به « ققنوس » 485 ، در چین به دست می آید .
در اساطیر چین ، ققنوس در فواره ای از آب زلال تن شویی می کند ، از فراز کوه « گوئن لون » 486 ، می گذرد و شامگاهان در غارهای صخره ای « دان » 487 ، می آرمد . بسیار دیر اتفاق می افتد که این پرنده بلند پرواز تا روی زمین فرود آید و اگر چنین کند ، بی درنگ همه پرندگان سو تعظیم در برابر او فرود می آورند . اکنون می توانیم دریابیم که چرا در بند بیست و یکم بهرام یشت ، آن پرنده ناشناس ، از فراز کوهها و ژرفای دره ها می گذرد . در همین بند می خوانیم که پرنده بر فراز درختان شهپر می ساید . در اساطیر چین نیز می بینیم که ققنوس تنها نسبت به درختان فروتنی می کند و به سوی آنها فرود می آید . ققنوس بر روی زمین پا نمی گذارد ، بلکه در نزدیکی زمین پرواز می کند یا می رقصد ، چنان که گویی یک پا بیشتر ندارد . با توجه به این تفسیر است که معنی شاعرانه پاره یاد شده از بهرام یشت به خوبی روشن می شود . سپس در بند سی و ششم بهرام یشت می خوانیم :
” … آن که استخوان یا پری از این مرغ دلیر با خود داشته باشد ، هیچ مرد توانایی او را از پای در نتواند آورد و نتواند کشت ؛ چه آن پر مرغکان مرغ ، بزرگواری و فر بسیار بدان کس خواهد بخشید و او را پناه خواهد داد . ” این عبارت ، در واقع پیشینه افسانه های مشهور « همای » است که در قرون وسطی و دوران جدید به نحو وسیعی در ایران شایع بوده و هست . به موجب این افسانه ها ، برای رسیدن به پادشاهی ، کافی است که سایه همای بر سر کسی بیفتد . در چین کهن نیز اعتقادی شبیه بدین ، درباره ققنوس رواج داشته و از همین جهت است که بنابر اساطیر چین ، ققنوس آشیانه خود را روی بام قصرهای بسیاری از شاهنشاهان چین می ساخت . پرهای ققنوس تا بدان پایه ارزشمند بود که شاهزاده « جانگ . گواو » 488 ، یکی از هشت جاویدان مشهور ، پری از ققنوس را همراه خود می برد . بنابر این وقتی در بهرام یشت می خوانیم که پر آن پرنده به دارنده خود فر و بزرگواری خواهد بخشید ( فری که نه تنها زمینی بلکه آسمانی و مینوی هم هست ) نباید دچار شگفتی شویم . شایان توجه است که بنابر اساطیر چین ، در دم ققنوس فقط دوازده تا از این پرها قرار دارد . ( شماره ی برابر شماره ماههای سال ) . وقتی درافسانه های کهن چین می خوانیم که ققنوس ، این مرغ ایزدی از پیوند آتش با « سی ان » زاده شده است ، منطق قرار گرفتن آن در بهرام یشت را در می یابیم .
در بند نوزدهم بهرام یشت نیز از وارغن سخن می رود : ” … که شکار خود را با چنگال بگیرد و با نوک پاره کند ؛ که در میان مرغان ، تندترین و بلند پروازان ، سبک پروازترین است . ” این بند نیز با گزارش چینی درباره ققنوس که او را با پشتی چون پشت سنگ پشت و گردنی همچون گردن مار و سری مانند سر مرغ توصیف می کند ، قابل تطبیق است . هر دو پرنده نیرومند و مهاجم و مسلح وصف شده اند . ( کویاجی ، 1362 ، 42 – 43 ) .

مطلب مرتبط :   ، شرمساری، بازپذیرکننده، بریث، متخلف

4 – 9 کَمَک ( Kamak )
4 – 9 – 1 تعاریف :
مرغ کمک ، مرغی است افسانه ای ، که سرش به فلک می رسد و از شهپرهای خود خورشید و ماه را پوشیده می داشت و جهان را تیره و تار می کرد و گرشاسب آنرا با تیر زد و پس از آن در مدت یک هفته از پی او تاخت آنگاه با گرز منقارش بکوفت . ( از یشتهای پور داود ، مزدیسنا ) . ( دهخدا ، جلد 44 ، 1351 ، 185 ) .
در اساطیر ایران ، دیو خشکسالی ، پرنده بسیار بزرگی که بر زمین سایه می افکند و مانع باریدن باران می شد تا رودخانه ها را بخشکاند . آدمیان و حیوانات را مانند دانه حبوبات می خورد . گرشاسب با کمان خود در مدت هفت شبانه روز او را کشت . ( جابز ، 1370 ، 161 ) .
در روایات فارسی داراب هرمزدیار ، همچنین به یکی دیگر از کارهای بزرگ « گرشاسب » اشاره می رود و آن کشتن پرنده ای شگفت و اهریمنی به نام « کمک » است . گرشاسب ، هفت شبانه روز به سوی این پرنده تیر پرتاب کرد تا توانست او را از آسمان فرود آورد و سپس منقار او را به گرز گران خود فرو کوفت .
این افسانه نیز در اساطیر چین همانند دارد . « شین – یی » کماندار خدایی با نُه خورشید دروغین که سبب خشکسالی بزرگی شده بودند پیکار می کند و پس از نابود کردن آنها دیگر باره ، آب و آبادانی را به زمین ارزانی می دارد . می توان گفت که پرنده « کمک »در افسانه ایرانی و خورشیدهای دروغین در اسطوره چینی ، نمادهایی از تأثیر گزند آور خورشید در ایجاد بی آبی و خشکسالی بوده اند . ( کویاجی ، 1362 ، 115 ) .

مطلب مرتبط :  

4 – 10 گرشیپت ( Karshipta )
4 – 10 – 1 تعریف :
در اساطیر ایران ، پرنده عجیبی که سخن گفتن را می دانست . وی مأموریت داشت که آئین اهورامزدا را در سراسر زمین بگستراند و مردمان را از سرمای بسیار شدید قریب الوقوع محافظت کند . ( جابز ،1370 ، 160 ) .

4 – 11 شیر دال ، گریفین ( Griffin )
4 – 11 – 1 تعاریف :
گریفون . [ ر گ ] ( اِ ) . ( 1 ) . حیوان افسانه ایست که ترکیبی از جسد شیر ، سر و بال عقاب ، گوش اسب و تاجی به آلت سباحه ی ماهی است . ( دهخدا ، جلد 41 ، 1335 ، 275 ) .
گریفین489 . ( اِ . ) جانوری افسانه ای که ترکیبی است از تن شیر ، سر و بال عقاب ، گوش اسب ، و دارای تاجی است شبیه به آلت شنای ماهی . ( معین ، جلد 3 ، 1362 ، 3296 ) .
گریفین490 ، در اساطیر قدیم و قرون وسطی ، جانوری که نیمی شیر و نیمی عقاب بود . در حجاریهای ایران قدیم و آشور نمودار است . اصل آن را از حتیها می دانند . ( مصاحب ، جلد 2 – بخش 1 ، 1345 ، 2392 ) .
4 – 11 – 2 اعتقادات باستانی :
گریفین موجود نگاهبان ، با سر ، بال ها و دم عقاب و بدن شیر بود می گویند او بزرگ تر از هشت شیر و قوی تر از صد عقاب ؛ برای آپولو و آتنا مقدس است ؛ گریفین سمبل حراست و انتقام و خرد است. ( بروس فورد ، 1388 ، 35 ) .
4 -11 – 3 معانی سمبلیک :
آگاهی ، استقامت ، بزرگواری ، پشتکار ، جرأت ، روشنفکری ، شجاعت ، شهوت ، عقل ، مردانگی .
4 – 11 – 4 باورهای قومی و اساطیری :
جانورافسانه ای با بدن شیر ، سر و بالهای عقاب ، با گوشهای کشیده به طرف جلو به مفهوم هوشیاری . وظیفه اش مراقبت از گنج بوده و از این رو وی را سمبل محافظت و مراقبت می دانستند . شکل گریفین را به عنوان طلسمی که ارواح شریر و جادوگران را دور می ساخته با خود حمل می کردند .
در نشان های نجابت خانوادگی به معنی آگاه کننده خطر ، حمایت کننده ، شنوایی دقیق .

دسته بندی : علمی