دور پروازی ققنس ، ناصر خسرو ، از قول عقابی مغرور ، سروده است : چون من که تواند که پرد در همه عالم / از کرکس و از ققنس و سیمرغ که عنقاست ( منسوب به ناصر خسرو ) . حتی شعرای معاصر نیز توانسته اند با الهام از حیات و مرگ ققنس ، مضامین بدیعی در راستای تفکر جامعه نوین بیافرینند : ققنس ، مرغ خوشخوان ، آوازه جهان آواره مانده از وزش بادهای سرد بر شاخ خیزران بنشسته است فرد باد شدید می دهد و سوخته است مرغ خاکسترش را اندوخته است مرغ پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در . ( نیما یوشیج ، شعر من : 8 – 5 ) شنیدی یا نه ، آن آواز خونین را ؟ نه آواز پر جبریل ، صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است که بال افشان مرگی دیگر ، اندر آرزوی زادنی دیگر ، حریق دودناک افروخته در این شب تاریک ، در آن سوی بهار و آن سوی پاییز ، نه چندان دور ، همین نزدیک بهار عشق سرخ است این و ، عقل سبز . ( شفیعی کدکنی ، در کوچه باغهای نیشابور : 17 ) .
( یاحقی ، 1388 ، 651 – 653 ) .
– ققنوس : ققنوس در اساطیر چهره ای نسبتاً آشناست ؛ در زندگی روزمره به عنوان یک نشان تجاری مورد استفاده قرار می گیرد ، روی پرچم ها ققنوس را در حال بر آمدن از آتش نقش کرده اند ، در اشعار شاعران و به طور مختصر در تاریخ وصف گردیده است . از سویی دیگر ، افسانه ققنوس هر چند هست و هر مفهومی که دارد ، در بُعد وسیع اش فراموش شده و تنها نماد او در جهان جدید هر روز گسترده می شود .
در تحول یافته ترین قصه ققنوس آمده که پرنده ای است به اندازه عقاب با پر و بال رنگی و درخشان ، ارغوانی با طوق زرین ، یا آمیزه ای از رنگ های سرخ ، طلایی و آبی .
ققنوس در نوع خود منحصر به فرد است و در عربستان می زید ؛ در پایان یک دوره ، وقتی احساس می کند که زمان مرگ فرا رسیده ، توده ای هیزم از بوته های ادویه شیرین گرد می آورد و بر آن می نشیند و آوازی بس زیبا سر می دهد . اشعه خورشید لانه اش را آتش می زند و ققنوس با لانه اش می سوزد و به خاکستر بدل می شوند . از دل خاکستر ، کرمی بر می آید که در نهایت به جوجه ققنوس تبدیل می گردد . اولین وظیفه نوزاد ققنوس آن است که بازمانده والدین را گرد آورد و همراه با دسته ای از پرندگان دیگر به هلیوپولیس ( شهر خورشید ) واقع در کنار رود نیل ، پرواز کند . در آنجا ، کاهنان معبد خورشید جشن بزرگی برای ققنوس جدید به راه می اندازند . او بازمانده والدینش را در معبد به خاک می سپارد و به عربستان بر می گردد و در اینجا مأموریتش به پایان می رسد .
سرچشمه این داستان را در ادبیات یونان باستان ، در روایت هرودوت از مصر ( حدود 430 پ . م ) می توان جست . وقتی هرودوت در هلیوپولیس بود ، تصاویر ققنوس را به او نشان داده بودند ؛ و نام پرنده ممکن است منبعث از این باشد که او را با درخت نخل – که اغلب تصویرش را روی آن نقش می زدند – اشتباه می گرفته اند . چون نخل نیز در زبان یونانی معادل477 ( ققنوس ) است . پرنده ای بود سرخ و طلایی تقریباً به اندازه عقاب و کاهنان می گفتند که هر پانصد سال یکبار به آنجا می آید و نشان پیش کسوت خود ، گوی مُرّ( صمغ خوشبو ) ، را در معبد خورشید دفن می کند . بعدها نویسندگان جزئیات دیگری بر این داستان افزوده اند ، مثل باززایی پرنده در قالب یک کرم که از جسد والدینش پدید می آید ، یا پرواز با دسته ای از پرندگان . به هر حال ، برخی در مورد مدت واقعی بین ورود دو ققنوس تردید کرده اند . آئلیان478 ، ( حدود 170 – 235 م ) کاهنان را به تمسخر گرفته که نمی دانند چه موقعی ققنوس خواهد آمد و باید اقرار کنند که بیهوده می خواهند که ” با صحبت خود ، خورشید را به استراحت وا دارند ” ، اما به اندازه پرنده ها آگاهی ندارند ؛ تاسیتوس479 گزارش داده که ” در مورد طول حیات ققنوس روایات متفاوتی وجود دارد . رایج ترین دیدگاه همان 500 سال را در نظر می گیرد . اما برخی تخمین می زنند که هر 1461 سال این اتفاق می افتد … ” به نظر این مورخ ، ققنوس ویژه ای در زمان سلطنت تیبریوس 480 پدیدار شده است ؛ اما قبل از او یکی در دوره بطلمیوس سوم وارد هلیوپولیس شده بود و چون ” فاصله بین بطلمیوس و تیبریوس کم تر از 250 سال بوده ، برخی بر وثوق ققنوس تیبریوسی تردید روا داشته اند و می گویند که از عربستان نیامده یا به شواهد سنتی تکیه می کنند . ” پلینی481 آن را رد می کند ، هر چند ققنوس در ملاء عام به نمایش گذاشته شده ، اما ” هیچ کس شک ندارد که این ققنوس ساختگی است . ” تنها در سده چهارم میلادی است که تصویر مرگ در آتش برای ققنوس پدیدار گشت و شرح آن در دو شعر کامل از کلودیان 482 و لاکتانتیوس 483 آمده است . ( وارنر ،1387 ،529 ) .
– ققنس : معروفست به زمین هند می باشد ، منقار دراز دارد و در او سوراخهایی بسیار است و از هر یکی آوازی دیگر بیرون می آید . چون در صفیر آید از خوشی آوازش هیچ جانور نتواند گذشت و او را توالد نیست و ایشان نر و ماده می باشند ، به وقت رحیل بالهای بی شمار بهم زنند از صدمه بالهایش آتش در افتد و مشتعل شود و هر دو سوخته گردند و باران در خاکستر افتد و کرم پیدا شود و از آن خاکستر می خورد تا بزرگ شود و ققنس دیگر گردد . ساز ارغنون را از آواز آن مرغ اخراج کرده اند . ( ققنس همان فنیکس ) .
« ققنس مرغی است در بلاد هندوستان هیزم بسیار از برای آشیانه گرد کند و منقار بر منقار ماده ساید از آن آتش افروخته شود و هر دو بسوزند ، آنگاه باران بر خاکستر ایشان بارد ، باز هر دو پدید آیند و جناح از خاکستر بر افشانند .
” … و گویند آن فرشته که گردون آفتاب کشد ، به صورت اسپست آلوس نام ، اما آلوس آن اسپست که گویند کشد و گویند دور بین بود و از دور جایی بانگ سم اسبان شنود و به سختی شکیبا بود و لیکن بسر دسیر طاقت ندارد و بدانستن خجسته بود و لیکن نازک بود ” . ( هدایت ، 1342 ، 187 – 188 ) .
ققنوس در اساطیر دیگر : فنیکس484 ، در اساطیر یونان پرنده ایست افسانه ای . این پرنده اندکی بزرگتر از عقاب بوده ، بال و پرش به زیباترین رنگ ها : سرخ آتشی ، آبی روشن ، ارغوانی ، طلایی ، مزین شده بوده است . آنچه که در مورد افسانه فنیکس مهم است ، موضوع تولد و مرگ اوست که در نوع خود منحصر به فرد است .
این پرنده هنگامی که پایان عمر خود را احساس می کرد ، مقداری گیاهان معطر گرد می آورد و از آن لانه ای برای خود می ساخت و در پایان ، لانه را آتش می زد و از خاکستر آن فنیکس دیگری به وجود می آمد .
در افسانه های ما ، ققنوس ( ققنس ) پرنده ای است که زندگی و مرگ او همانند « فنیکس » است .
4 – 8 – 4 منابع قدیمی :
4 – 8 – 4 – 1 منطق الطیر :
شیخ عطار زندگی و مرگ این پرنده زیبا و شگفت انگیز را چنین بیان می کند :
هــســت ققــنــوس طرفه مـرغی دلــستان / مــوضــــع آن مـــرغ در هنــــدوســتــــان
ســخــت مــنــقـــاری عــجـــب دارد دراز / هــم چــو نِــی در وی بــســی ســوراخ بـاز
قُــرب صــد ســوراخ در مــنــقـــار اوســت / نــیست جفتــش ، طاق بــودن کــار اوســت
هـست در هــر ثقبــه آوازی دگــر / زیــر هــــر آواز او ســازی دگـر ( ثقبه : سوراخهای کوچک )
چــــون بــــه هــر ثــقــبــه بــنــالد زارزار / مــرغ و مــاهــی گـــردد از وی بـــی قـرار
جــمــلــه درنــدگــان خـــامُــش شــونـــد / وز خــوشی بــانــگ او بیـهُــش شـــونــد
فــیـــلســوفــی بــود دمــســازش گــرفــت / عـــلــم مــوســیــقی ز آوازش گــرفــت
ســــال عــــمــر او بُــــوَد قــــرب هــــزار / وقــــت مــرگ خــود بــدانــد آشــکــار
چــون بــبــرّد وقــت مــردن دل ز خــویــش / هــیزم آردگرد خودصد خُرمه( دسته ) بـیــش
در مــیــــان هــیــــزم آیــــد بــــی قـــرار / در دهــد صـــد نــوحـه خــــود را زار زار
پــس بــه هــر یـک ثــقــبــه از جــان پــاک / نــوحــه دیـــگــر بــــر آرد دردنــــاک
چون به هر یک ثقبــه هــم چــون نــوحــه گــر/ نــوحــه دیــگر کـنـــد نــوعــی دگــر
در مــــیــــان نـــوحــــه از انــــدوه مــــرگ / هــر زمــان بــر خود بلرزد هم چو مـرگ
از نــفــیــــر او هــــمــــه پــــرنــــدگــــان / و از خــــروش او هــمــه درنـــدگــان
ســـــوی او آیــــنــــد چــــون نــــظارگــــی / دل بــبــرند از جــهان یـک بـــارگــی
از غــــمــــش آن روز از خـــــون جــــــگــــر / پــیش وی بــسیــار مــیـرد جـــانــور
جــمــلـــه از زاری وی حــــیــــران شـــونــــد / بــعضی از بی طاقتی بی جــان شــونــد
بـــــس عــــجـــــب روزی بــــــــود آن روز او / خــون چــکــد از نــالــه دل ســوز او
بــاز چــون

مطلب مرتبط :   تسلیحات، اموال، کنوانسیون، کشتی، متعارف
دسته بندی : علمی