ل آورد.
در آغاز سده بیستم فرایند فشردگی فضا ـ زمان باز هم شتاب بیشتری گرفت. در این مرحله تعدادی از اختراع‌های مهم در حوزه حمل و نقل و ارتباطات، مانند رادیو، چاپ و از این قبیل، باز هم زمان را کوتاه‌تر و فضا را کوچک‌تر کرد. بنابراین، امکانات بیشتری در اختیار نظام سرمایه‌داری قرار گرفت تا حیطه عمل خود را گسترش دهد. این گسترش‌طلبی در جریان دو جنگ جهانی تا حدودی متوقف شد، ولی پس از آن تداوم یافت. بحران انباشت نظام سرمایه‌داری در حدود سال 1970 نیز عامل بسیار مؤثری در فرایند فشردگی فضا و زمان و درهم‌تنیدگی جهانی بود.
البته از دیدگاه هاروی، شدیدترین فشردگی زمان ـ فضا در دو (سه) دهه اخیر صورت گرفته است. در این دوره، پیشرفت‌های حیرت‌آور در عرصه فن‌آوری‌های ارتباطی، زمان و فضا را بسیار فشرده کرده و به آرمان «دهکده جهانی» واقعیت بخشیده است (مک‌گریو به نقل از گل‌محمدی 1389: 48). زیر فشارهای حاصل از دگرگونی‌ها و تحولات فنی و اقتصادی، زمان و فضا چنان به هم ریخته است که چگونگی رویارویی با احساس فشردگی شدید دنیاهای فضایی و زمانی به صورت ضرورتی گریزناپذیر درآمده است. به بیان دیگر، تجربه انسان از زمان و فضا بسیار متغیر و سیال شده و این یعنی جهانی شدن. (هاروی به نقل از گل‌محمدی 1389: 48)
گیدنز هم مانند هاروی، فرایند جهانی شدن را محصول برهم خوردن نظم سنتی فضا و زمان می‌داند، ولی به اندازه او بر نظام اقتصادی تأکید نمی‌کند. به نظر گیدنز جهانی شدن را به‌هیچ‌وجه نمی‌توان پدیده ای صرفاً اقتصادی دانست، هرچند که شکل‌گیری یک اقتصاد جهانی از مهم‌ترین عناصر ویژگی‌بخش پدیده مورد نظر به شمار می‌آید. بر این اساس جهانی شدن پدیده‌ای فراتر از همبستگی متقابل است (گیدنز به نقل از گل‌محمدی 1389: 49). در واقع گیدنز از جمله نظریه‌پردازانی است که در واکنش به رهیافت تقلیل‌گرا و اقتصادمحور نظریه‌پردازان نظام جهانی، به‌ویژه والرشتین، بر جنبه‌های فرهنگی و اجتماعی فرایند جهانی شدن تأکید می‌کنند و آن را فراتر از شکل‌گیری نظام جهانی می‌دانند (کیل‌مینستر به نقل از گل‌محمدی 1389: 49). پیچیدگی و چندجانبه‌ بودن جهانی شدن در قدمت، شدت و فراگیر بودن آن نهفته است. از این دیدگاه، گیدنز مدعی است که جهانی شدن به اندازه تجدد قدمت دارد، هرچند در سال‌های اخیر تشدید شده است. این فرایند هم به نظام‌های گسترده جهانی معطوف است و هم به بسترهای محلی و شخصی تجربه اجتماعی. نکته دیگر اینکه جهانی شدن نه یک فرایند، بلکه ترکیب پیچیده‌ای از فرایندهاست. به بیان دیگر، جهانی شدن به عنوان آشکارترین و پیچیده‌ترین جنبه عالی‌ترین مرحله تجدد، یعنی «کنش از دور و بافاصله» است که به واسطه برهم خوردن نظم و رابطه سنتی فضا ـ زمان یا به قول گیدنز «جدایی فضا و زمان» ممکن شد. (گیدنز به نقل از گل‌محمدی 1389: 50)
نخستین عامل مخرب نظم سنتی عبارت است از جدایی زمان و فضا… ویژگی جوامع ماقبل مدرن این بود که در جوامع مورد نظر، «زمان و فضا به واسطه مکان ]به یکدیگر[ پیوند می‌خوردند.»… نشانه‌های زمانی رفتار اجتماعی با نشانه‌های فضایی آن رفتار گره خورده بودند… اختراع و گسترش ساعت مکانیکی نخستین نمود فرایند جدایی فضا و زمان بود که در نتیجه… دنیایی با نظام زمانی و تاریخی عام شکل گرفت… حاصل این تحولات، «خالی شدن» زمان بود. همراه با خالی شدن زمان، فضا نیز خالی شد. تهیه شدن نقشه جهان ــ که در آن هیچ نقطه ممتازی وجود نداشت ــ فضا را از مکان جدا و خالی کرد و بدین ترتیب نظم و نسبت سنتی فضا ـ زمان بر هم خورد. (گیدنز به نقل از گل‌محمدی 1389: 51 و 52)
جدایی فضا و زمان از مکان، این امکان را فراهم کرد تا آن دو در سطحی دیگر با هم هماهنگ و ترکیب شوند. این ادغام و ترکیب دوباره، در واقع افزایش و گسترش‌دهنده روابط و کنش‌های اجتماعی بود، چرا که امکان هرگونه فعالیت اجتماعی را بدون ارجاع و ارتباط ضروری با مکان فراهم کرد. به بیان دیگر، تحت تأثیر این‌گونه تحول‌ها، هماهنگی دقیق کنش‌های انسان‌های پرشمار ممکن شد، ولی این هماهنگی میان «کی» و «کجا» بی‌واسطه مکان صورت گرفت… منظور گیدنز از «بی‌بستر شدن نهادهای اجتماعی» عبارت است از «کنده شدن روابط اجتماعی از بسترهای محلی و برقراری مجدد آنها در گستره‌های نامحدود زمان ـ فضا» که فرایند جدایی فضا و زمان را بسیار شتاب بخشید… در بی‌بستر شدن دو مکانیسم «نشانه‌های نمادین» و «نظام‌های تخصصی» وجود دارد. نشانه‌های نمادین ابزارها یا واسطه‌های مبادله هستند که ارزشی استاندارد دارند و می‌توان آنها را در حوزه‌های بسیار گسترده و انواعی از جوامع و بسترها مبادله کرد. مثل پول که زمان و فضا را گستره نامتناهی به یکدیگر نزدیک و ترکیب می‌کند. نظام‌های تخصصی نیز به واسطه رواج دادن انواع دانش فنی دارای اعتباری مستقل از کاربرها و بهره‌مندان آنها، زمان و فضا را پیوند می‌زند. چنین دانش‌هایی همه جنبه‌های زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار می‌دهند و در بسترهای بسیار گسترده کاربرد دارند… این نظام‌های انتزاعی مکان‌مند نیستند… به نظر گیدنز، جهانی شدن نتیجه گسترش‌طلبی و عام‌گرایی نظام اجتماعی مدرن است… جهانی شدن کنش از دور را ممکن می‌کند… میزان جدایی فضا و زمان چنان زیاد است که برای نخستین بار در تاریخ بشر، فرد و جامعه در بستر و محیط جهانی به هم مرتبط شده‌اند… جهانی شدن حاصل بر هم خوردن نظم سنتی فضا و زمان است که به واسطه جدایی فضا و زمان از مکان پدید می‌آید. (گل‌محمدی 1389: 53 و 54)
رابرتسن بیشتر بر عنصر آگاهیِ جهانی شدن تأکید می‌کند. او تعریفی دووجهی دارد که هم جنبه عینی و هم جنبه ذهنی را در بر می‌گیرد. جهانی شدن مفهومی است معطوف به فشردگی جهان و تشدید و افزایش آگاهی از آن مانند یک کل (رابرتسن به نقل از گل‌محمدی 1389: 55). مکانیسم فشردگی عینی جهان در درجه نخست به واسطه فن‌آوری‌های ارتباطی ممکن می‌شود که انتقال انسان، صدا، تصویر و هر شکل دیگری از اطلاعات را میسر می‌کند… ماهیت نظام سرمایه‌داری و منطق انباشت نیز نقش مهمی بازی کرده‌اند، چرا که سرمایه‌داری ذاتاً گسترش‌طلب است و هوای جهانگیر شدن در سر دارد (فریدمن به نقل از گل‌محمدی 1389: 56). ولی صرف وابستگی متقابل و درهم‌تنیدگی جهانی برای واقعیت یافتن جهانی شدن کافی نیست، بلکه انسان‌ها هم باید از امر جهانی و تعلق به جهانی واحد آگاهی داشته باشند… بازتعریف مسائل نظامی سیاسی بر حسب «نظم جهانی»، مسائل اقتصادی بر حسب «رکود بین‌المللی»، مسائل بازار بر حسب «محصولات جهانی» یا مسائل آلودگی و پالایش بر حسب «نجات سیاره زمین»، نمونه‌های این‌گونه آگاهی هستند (واترز به نقل از گل‌محمدی 1389: 55). رابرتسن بر استقلال فرایند جهانی شدن تأکید می‌کند. این فرایند به واسطه تضاد و ستیز پیش می‌رود و در نتیجه وابستگی متقابل فزاینده جهانی داریم نه همگون‌تر و یکپارچه‌تر شدن جهان.
به نظر لش و اوری سرمایه‌داری سازمان‌یافته سده بیستم، شرکت‌های بزرگ و دولت‌ها متولیان اصلی سازمان‌دهی جریان پول، کالا، ابزار تولید و سرمایه‌ بودند، ولی با افزایش گستره و سرعت آن جریان‌ها، مرحله جدیدی از سرمایه‌داری افسارگسیخته شکل می‌گیرد که با جریان، سیالی و فروریزی مرزهای درون جهانی ویژگی می‌یابد. در این شرایط جدید همه‌چیز، حتی اشخاص هم به واسطه مهاجرت و جهانگردی، سیال و متحرک می‌شوند و در عین حال که سیال‌تر می‌شوند، به صورت فزاینده‌ای مادیت‌زدایی شده، به صورت نمادها (نشانه‌ها) درمی‌آید. نمادهای شناختی معطوف به اطلاعات و نمادهای زیبایی‌شناختی معطوف به مصرف هم نوعی «رفلکسیویتی» پدید می‌آورد که عبارت است از تردید، تشکیک و تجدید نظر پایدار در زندگی اجتماعی در پرتو یافته‌های جدید (لش و آوری به نقل از گل‌محمدی 1389: 57). چنین وضعی زمینه‌ساز و شتاب‌بخش فرایند جهانی شدن است. به بیان دیگر، تا جایی که این‌گونه جریان‌ها و ریزش نمادها، جوامع ملی و هر مرز و محدوده درون جهانی را نفوذپذیر می‌کند، فرایند جهانی شدن هم تقویت می‌شود. نمودهای این فرایند عبارت است از گسترش کنش‌ها و روابط فراملی، توسعه پایگاه‌های محلی یا شهرهای جهانی، کاهش اثرگذاری ابزارهای دولتی، گسترش شمار پیوندهای بین دولتی، توسعه بروکراسی‌های جهانی، افول اقتدار دولت و از این قبیل. (گل‌محمدی 1389: 58)
مبادلات نمادین معمولاً روابط اجتماعی را از مرجع‌ها و منشأهای فضایی رها می‌کنند، چرا که «نمادها را می‌توان هرجا و هر زمان تولید کرد و تولید و بازتولید آنها، از لحاظ منابع، محدودیت‌های نسبتاً اندکی دارند. افزون بر این، نمادها به‌آسانی قابل انتقال هستند. مهم‌تر اینکه چون آنها اغلب می‌کوشند به ویژگی‌های بنیادی و ماهوی انسان متوسل شوند، می‌توانند اغلب مدعی اعتبار و اهمیت کلی و جهانی شوند (واترز به نقل از گل‌محمدی 1389: 58)
«جهانی شدنِ جامعه انسانی بر میزان مؤثر بودن ترتیب‌های فرهنگی نسبت به ترتیب‌ها و نهادهای سیاسی و اقتصادی استوار است. می‌توان انتظار داشت اقتصاد و سیاست به اندازه‌ای که فرهنگی می‌شوند، جهانی شوند؛ یعنی به همان میزان که مبادلات صورت‌گرفته در آن حوزه‌ها به صورت نمادین تکمیل شوند. همچنین می‌توان انتظار داشت که میزان جهانی شدن در حوزه فرهنگی، بیشتر از دو حوزه دیگر باشد.» (واترز به نقل از گل‌محمدی 1389: 58)
به نظر اسکلیر ویژگی و اهمیت بیشتر نظریه‌های جهانی شدن در سطح تحلیل آنها نهفته است. از لحاظ روش‌شناختی، فرض اصلی نظریه‌های مورد بحث این است که بسیاری از مسائل معاصر جهان را نمی‌توان به‌خوبی در سطح دولت ـ ملت‌ها، یا به عبارتی، بر حسب روابط بین‌المللی بررسی کرد. شناخت و تبیین دقیق و مناسب آن مستلزم نظریه‌پردازی بر حسب فرایندهای جهانی (فراملی) و فراتر رفتن از سطح سنتی دولت ـ ملت است. به بیان روشن‌تر، اقتصاد و جامعه جهانی را باید به صورت جهانی و ملی بررسی کرد (اسکلیر به نقل از گل‌محمدی 1389: 59)
نظریه «نظام جهانی» اسکلیر چارچوبی نومارکسیستی دارد که نقش و جایگاهی بیشتر به حوزه فرهنگ و سیاست در مقابل اقتصاد قائل شده است. این نظریه بر مفهوم اعمال و کنش‌های فراملی استوار است؛ اعمالی که هرچند بین‌المللی هستند، ولی ضرورتاً توسط کارگزاران یا فاعلان دولتی انجام نمی‌شوند. از لحاظ تحلیلی و نظری اعمال و کنش‌های مورد نظر در سه حوزه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ـ ایدئولوژیک قرار می‌گیرند، هرچند که در عالم واقع همپوشی‌هایی میان آنها وجود دارد و شناسایی دقیق مرزهای سه حوزه چندان آسان نیست… هرکدام از سه حوزه تشکیل‌دهنده «نظام جهانی» دربرگیرنده یک عنصر سازنده و ویژگی‌بخش است. عنصر

مطلب مرتبط :   احساسات و نیازهای انسانی از دیدگاه روانشناسان