فرَهَنگ23 نگاشته می‌شود. خود این واژه از پیشوند فر- به معنای پیش و ریشه باستانی ثنگ24 به معنای کشیدن تشکیل شده‌است. این واژه در یکی از برابر نهادهای لاتین خود نیز به دو عبارت Educate وEdure بر می‌خوریم که هر دو به معنای کشیدن و تعلیم و تربیت هستند.
در ارتباط با فرهنگ می‌توان واژه هایی همچون هنگ به معنای قصد و آهنگ،هنجیدن ، هیختن و انجیدن به معنای بیرون کشیدن و درآوردن را هم ریشه با فرهنگ در نظرگرفت. با همین ریشه و با اضافه کرده فر، فرهختن و فرهیختن و فرهنجیدن پدید می آید که جملگی معنای تربیت کردن، ادب آموختن، تادیب کردن را بیان می‌کنند. در لغتنامه صحاح الفرس که کهن ترین لغتنامه پارسی است، فرهنگ را ادب خوانده‌اند. در شرفنامه منیری فرهنگ، ادب، دانش و بزرگی است و در معیار جمالی فرهنج(فرهنگ) عقل و ادب آمده است. ]3[
واژه فرهنگ در نظم و نثر فارسی نیز چندین بار تکرار شده‌است. متون خسروقبادان و ریدک، خویشکاری ریدکان، کارنامه اردشیر بابکان، دینکرد، تاریخ بلعمی،قابوس نامه،سلجوق نامه ظهیری،سندباد نامه،تاریخ بیهقی،تاریخ طبرستان،جاودان نامه،رسائل اخوان الصفا و همچنین در ابیاتی از فردوسی، سعدی، مولوی و فخرالدین اسعد گرگانی به فراخورفرهنگ را به معنای تعلیم و تربیت مورد استفاده قرار داده‌اند.
در این آثار، فرهنگ کنش و گفتاری از جامعه را به نمایش می‌گذارد که مخصوص نخبگان است. بنابراین می‌توان بخشی از بازنمود فرهنگ در ادبیات کهن پارسی را با تمییزی که هنرمند میان کنش و گفتار مردم عادی جامعه و دیگران قائل بوده جست‌وجو کرد. در این آثار علاوه بر وجه هنری می‌توان بازخوانی اجتماعی را نیز مد نظر قرار داد. بازخوانی که در آن وجوه تمایز افراد دارای فرهنگ از افراد عامی جدا می‌شود.
واژه فرهنگ در زبان فارسی سرگذشتی قابل مطالعه دارد. این واژه ابتدا در زبان فارسی دری یافت شده است و در این زبان پیشینه‌ای دیرینه دارد، اما از سده هفتم هجری به بعد با گسترش زبان عربی، واژه فرهنگ جای خود را به معادل‌هایی عربی می دهد.این جریان تا سال 1017 هجری قمری ادامه دارد که میرجمال‌الدین حسین بن فخرالدین حسن انجوی شیرازی در هند کتاب لغتی به نام جهانگیر گورکانی می‌نویسد و آن را فرهنگ جهانگیری می‌نامد و دوباره واژه فرهنگ در زبان فارسی راه می‌گشاید.]4[
اما در زبان انگلیسی – به طور عام- فرهنگ برابر نهاد عبارت Culture است. بنابه توضیح واژهنامه ریشه‌شناسی کلمات25، ریشه این کلمه به واژه لاتین cultura بازمی‌گردد که این کلمه نیز به واژه colere وابسته است. cultura و colereبنابر توضیح واژه نامه آکسفورد معنی کشاورزی و پرورش دادن را به ذهن متبادر می‌کند.این واژه در زبان فرانسه نیز به معنای مراقبت کردن از مزارع و دام‌ها بوده و در پایان قرن هجدهم نیز برای نامیدن قطعه ای از زمین زیرکشت به کار می‌رفته است.]5[ البته این واژه لغات هم ریشه دیگری نیز دارد که معنی اکثر آنها در محدوده کشاورزی و پرورش دادن تعریف می‌شود. به عنوان نمونه یکی از واژه‌های هم ریشه‌ای را که می‌توان برای Culture در نظر گرفت، واژه Coulter است که معنی تیغه گاو آهن می‌دهد. جدا از پرورش می‌توان معناهایی همچون سکنا، نیایش و محافظت را نیز برای این عبارت مورد بازخوانی قرار داد.سکنی در حکم یکی از این معانی ریشه خود را از واژه Colonus می‌گیرد که بعد‌ها به واژه استعمار گرایید.Colere از همخانوادگی با واژه Cultus در لاتین به واژه کیش(Cult) نیز می‌گراید. ]6[
واژه Culture به تدریج با پیشرفت علوم انسانی از ماهیت واژگانی خود خارج شده و شکلی اصطلاحی به خود می‌گیرد. اصطلاحی که ابتدا در مطالعات فرهنگو بعدها در مطالعات فرهنگی مورد استفاده قرار گرفته است.
اندیشمندان نیز در اصطلاح شناسی Culture گاه نظریاتی نزدیک به هم و گاه بسیار دور از هم داشته‌اند. این نظریات در طول تاریخ مطالعه این اصطلاح بارها مورد واکاوی و دگرگونی قرار گرفته است. اصطلاح فرهنگ یا Culture را در انگاره‌ای عام این‌گونه می‌توان تعریف کرد:
” …الگوهایی از شناخت بشری را در بر می‌گیرد که به باورهای مرسوم،صورت بندی‌های اجتماعی، و ویژگی‌های نژادی،دینی یا گروهی دلالت دارند. افزون بر این، فرهنگ به نوعی رابطه یا نزدیکی با علوم انسانی،هنرهای زیبا و دیگر فعالیت‌های علمی و فکری نیز دلالت می‌کند و در ارتباط با افراد خاص،اغلب مترادف آداب دانی نیز هست…..”(مکاریک،1388،ص224)
البته مکاریک خود در انتهای تعریف می‌گوید که هیچ کلیت و عمومیتی را نمی‌توان برای این اصطلاح در نظر گرفت و باید مصداق‌های جزئی تر آن را در تعریف مورد بازشناسی قرار داد.
نخستین تعریف از اصطلاح فرهنگ را ادوارد بارنت تایلور26 انسان‌شناس انگلیسی در سال 1871 ارائه کرده است:” فرهنگ یا تمدن، در گسترده‌ترین معنای مردم شناختی خود، آن کل پیچیده‌ای است که شناخت ها،باورها، هنر، اخلاق،حقوق،آداب و رسوم و دیگر توانایی‌ها یا عاداتی را که به وسیله انسان، به عنوان عضو جامعه کسب می‌گردد، شامل می شود.”(تیلور به نقل از کوش،1389،ص27)
این درحالیست که ماتیو آرنولد27 نیز تقریبا مترادف با زمان تیلور، در کتاب فرهنگ و آنارشی28 در سال 1869 تعریف خود را از فرهنگ ارائه کرده است:” ]فرهنگ[ جست‌وجوی کمال مطلق، به یاری گرفتن بهترین اندیشیده‌ها و گفته‌ها در باب مطالبی که بیشترین ارتباط را با ما دارد…”(آرنولد به نقل از جانسون،1388،ص12)
آرنولد و تایلور از دو مکتب جداگانه مطالعاتی به شمار می‌آیند. آرنولد یک ملی گرای بریتانیایی است که مطالعاتش ریشه در ادبیات دارد و تایلور انسان‌شناسی که سعی دارد از روش‌های پیشنهادی انسان شناسانه به تعریف فرهنگ دست پیدا کند. تعریف تایلور سبب شد تا عده‌ای همچون ماتیو آرنولد در مقابل تعریف وی فرهنگ را بیشتر به نحوه سامان دهی زندگی مربوط بدانند تا به مجموعه عناصر تاریخی – اجتماعی که در ساختن فرهنگ مهم هستند. ]7[
در سال 1952، آلفرد کلوبر29 و کلاید کلاکهون30 در کتابی به‌عنوان فرهنگ:مروری انتقادی بر مفاهیم و تعاریف31 ، 164 تعریف از فرهنگ را گردآوری کرده اند.
این تعاریف به دسته های الف)وصفگرانه، ب)تاریخی، پ) هنجاری، ت) روان شناختی، ث)ساختاری و ج)پیدایش شناختی تقسیم می شوند. ]8[
با بررسی تعاریفی که کلوبر وکلاکهون تا سال 1952 از اصطلاح فرهنگ ارائه کرده اند]9[ دو نکته را می‌توان از آن استنباط کرد: 1- ابتدا اینکه برخی از پیکان‌های توجه در این تعاریف به سمت اندیشه انسان‌ها و یا بازنمودهای معنوی (همچون آثار هنری) به عنوان مبنای تفکرات پیرامون فرهنگ بوده است و 2- برخی دیگر، اشیاء و ابزارهای ساخت دست بشر را نیز به عنوان بازنمودی برای فرهنگ درنظرگرفته‌اند.
اما این تعاریف چند نتیجه کلی دیگر را نیز در بر دارند: 1- فرهنگ آموختنی است. 2- فرهنگ بین افراد یک جامعه مشترک است.3- فرهنگ محصول دانش انسان هاست و از یک نسل به نسلی دیگر انتقال می‌یابد. 4- فرهنگ‌ها با یکدیگر تفاوت دارند. هر فرهنگ دارای طرح و بافتی است که این طرح و بافت آنها را از یکدیگر متمایز می‌‌سازد. 5- فرهنگ‌ها در سطح جهان دارای عناصر مشترکی هستند. ]10[
2-1-2 – سیر واژه culture از آغاز تا سال 1850
کارکرد واژه فرهنگ در اروپا و امریکا به صورت متداول از میانه قرن هجدهم آغاز شد و البته منازعاتی را برانگیخت. انسان در عصر روشنگری متوجه شد می‌تواند تاریخ را به گونه‌ای متفاوت از آنچه تاکنون آموخته بود مورد بازخوانی قرار دهد.تا پیش از قرن 16 میلادی واژه فرهنگ در کشور فرانسه تنها به عنوان بازنمونی برای یک وضعیت،وضعیت چیز مراقبت شده، به کار می‌رفته است. در حالیکه بعد از آن به معنای یک عمل یعنی کشت و کار بر روی زمین مورد استفاده قرار می‌گیرد. در نیمه قرن 16 این واژه به معنای مجازی خود مرسوم می‌شود. یعنی از واژه فرهنگ به عنوان پرورش یک توانایی و استعداد سود می‌جویند، اما چون مورد پذیرش مراکز دانشگاهی قرار نمی‌گیرد تا قرن ها بعد مسکوت مانده و وارد فرهنگ های واژگان نمی‌شود. واژه فرهنگ که معمولا به همراه متمم های مفعولی همچونفرهنگ هنرها، فرهنگ علوم و… به کار می‌رود، نخستین بار در سال 1718 وارد لغت نامه آکادمی فرانسه می‌شود]11[ بنابراین می‌توان گفت که قرن هجدهم زمان آغاز استفاده مجازی از واژه فرهنگ است؛ زمانی‌که اندک اندک واژه فرهنگ از یک واژه به یک اصطلاح تغییر شکل می‌دهد. فرهنگ در بازنگری انسان نسبت به تاریخ معنای مجازی خود را پیدا کرد. نخستین بار ولتر32 با نگارش کتاب رساله درباره‌ی آداب و رسوم و روحیات ملت‌ها33 به سال 1756 گرایش مطالعه علمی درباره جامعه‌های بشری را بنیان نهاد. ]12[
انسان اجتماعی دوران روشنگری زمانی‌که اندیشید امروز نسبت به روز پیشین تغییر کرده، بر آن شد تا ریشه‌های این تغییر را مورد شناسایی قرار داده و آن را برای خود نظریه‌پردازی کند. این نظریه‌ها‌ می‌توانست او را در آینده نیز برای تغییرات بیشتر آموزش دهد. انسان متوجه شد راهی ندارد جز اینکه نظریه ‌های آزموده شده در جهان و کشورهای دیگر را با یکدیگر مقایسه کند تا بتواند به مفهوم موفقیت دست یابد.در همین دوران انسان اروپایی برای نمایش تغییرات به سمت بهبود اجتماعی، دو واژه فرهنگ و تمدن ]13[را مورد استفاده قرار داد. درحالیکه واژه فرهنگ از زبان فرانسه وارد زبان آلمانی شد، اما کشور فرانسه نتوانست آن‌چنان که باید تا مدت ها این واژه را به کار بندد و بنابراین فرانسوی‌ها از واژه تمدن استفاده کردند و آلمانی‌ها بسیار وامدار واژه فرهنگ شدند. این درحالی بود که در طول قرن هجدهم و نوزدهم فارغ از نگاه متمایز کشورهای فرانسه و آلمان به واژه فرهنگ و تمدن انگاره آنان از این دو واژه نیز با یکدیگر متفاوت بود. آلمانی‌ها به دلیل درگیری‌هایی که میان روشنفکران و دستگاه دولتی موجود بود زودتر اصطلاح فرهنگ را به کار بستند. اهالی روشنفکر این کشور دربار را به دور از ارزش های معنوی می‌دانستند که برای نمونه در هنر، فلسفه و دین موجود است. بنابراین خود شروع به تعریف توانایی های ملی فرهنگی کردند. آلمانی‌ها معتقد بودند توانایی‌های فرهنگی هر ملتی مختص به خود آنهاست و نمی‌توان همه ملت‌های دنیا را دارای توانایی‌های یکسان در نظر گرفت، در حالیکه فرانسوی‌ها که از واژه تمدن سود می‌جستند، اعتقاد بر این داشتند که توانایی‌های انسانی حاصل یک باور و توانایی کلی در جهان است. یکی از چهره‌های مهم فلسفه آلمان که در سال 1744 وارد این منزعات شد، یوهان گوتفرید هردر34 به‌شمار‌می‌آید. او که به نوعی وامدار بخشی دیگر از نگاه ولتر به تاریخ یعنی مطالعه

مطلب مرتبط :   تعلیق، مجازات، دادگاه، محکومیت، مراقبتی
دسته بندی : علمی