فرهنگی به میان می‌آید، آنها قادر هستند با رجوع به یک تجربه ساختمند جمعی یعنی زبان،این اندیشه های پراکنده را سامان داده و به عنوان الگوهای ثانویه زندگی از آن استفاده کنند. مرکزیت زبان به آنها این امکان را می‌دهد تا بتوانند، آنچه را که به عنوان شکل بندی‌هایی با ساختارهای پنهان در حاشیه دایره های ارتباطی آنها وجود دارد را جذب کرده و با سامان دادن به آنها به عنوان اطلاعاتی درک شده، مورد استفاده قرار دهند. ]2[
مطالعه نشانه‌شناختی، فرهنگ را به‌مثابه نظامی نشانه شناختی مورد بررسی قرار می‌دهد، این درحالیست که علاوه بر آن رابطه میان فرهنگ و نشانه و دلالت یکی از جنبه‌های رده بندی آن نیز به شمار می‌آید. فرهنگ‌ها را در دو رده کلی می‌توان طبقه‌بندی کرد. فرهنگ‌هایی که گرایش به مرکز (بیان) دارند و آنهایی که به سمت محتوا می‌گرایند.
در فرهنگی که گرایش به مرکز دارد جهان به شکل متن‌هایی با نشانه‌های مختلف پدیدار می‌شود که محتوای آنها از پیش تعیین شده است و فقط باید زبان آن را دانست. در شکل بیانی فرهنگ تنها زبان و چگونه نامیده شدن محتوا مهم است. در این رویکرد نامگذاری اشتباه می‌تواند ما را به سمت معنی متفاوت رهنمون شود. اما در گرایش به سمت محتوا،نظام مند بودن قواعد خود را به نمایش می‌گذارد. در این رویکرد قواعدی که متون را تشکیل می‌دهند، فراتر از متون می‌ایستند. در نظام‌های بیان محور متون پیش از قواعد قرار می‌گیرند و همین نکته رمزگان کلیدی شناخت آنهاست. در برخورد با کلیت فرهنگ نظام‌های بیان محور جمع متون را بازنمایی فرهنگ می‌دانند و در نظام‌های محتوی محور، قواعدی که متون را می‌سازند، فرهنگ را شکل می‌دهند. هریک از این رویکردها برای خود دارای دستورالعملی جداگانه هستند. اگر گرایش به سمت قواعد باشد،دستورالعمل زایا خواهد بود و اگر متن چیره شود، آن‌گاه ما با شکل بندی خاص پرسش و پاسخ و نوعی کتاب نقل قول روبه‌رو هستیم. در شکل بیان محور متون به‌مثابه پیشینه‌ها ظاهر می‌شوند و این درحالیست که در نظام‌های محتوی محور،پیشینه‌ها زمانی تجلی می یابند که بر اساس قاعده مناسبی توصیف شده باشند.در برخی فرهنگ‌ها هر دو نظام به یکباره رخ می‌نمایند و در کنار هم به تعامل می‌رسند.
برای روشن شدن موضوع می‌توان از ادبیات به عنوان زیرمجموعه فرهنگ مثالی را به میان آورد. در ادبیات نوکلاسیک،الگوهای نظری جاودانه منبع آفرینش متون قرار می‌گرفته‌اند. در این مورد قواعد کهن ادبی تعیین می‌کردند که چه متنیدرست و کدام نادرست است. در این میان متن نادرست نیز دارای نشانه‌های خاص خود بود. یعنی قواعدی وجود دارد که تخطی از آنها متن نادرست را می‌سازد. پس بر این اساس متون بد نیز دارای طبقه بندی هستند. در این برهه آفریننده قواعد فرای نویسنده قرار می‌گرفت و پس در دوران نئوکلاسیک منتقد ارزش برجسته تری نسبت به نویسنده دارد ،اما برای نظام مرکز محور می‌توان به دوره رئالیسم در ادبیات اشاره کرد. در این دوران نویسندگان معتقد بودند، نیاز به قاعده ای برای خلق متون نیست و نویسنده خود در آنچه می‌نویسد حرفش را می‌زند. در این میان وظیفه منتقد این است که بعد از خلق اثر به بررسی آن بنشیند.
بر اساس مرکز محوری و یا محتوا محوری، فرهنگ را نیز می‌توان هم در مقابل نافرهنگ قرار داد و هم در برابر ضد فرهنگ.درحالیکه فرهنگ به سمت پیروی از قواعد تمایل دارد،بحث میان سازمان یافته-فاقد سازمان است. دوگانه‌های فرهنگ- طبیعت در این برهه شکل می‌گیرند. اما فرهنگ‌های بیان محور اصولا آنچه در مقابلشان قرار می‌گیرد را کذب می‌انگارند و آن را به کل منکر می‌شوند. در این رو ما با نا فرهنگ رو به رو نیستیم بلکه ضد فرهنگ در این بخش دارای اهمیت می‌شود.
در فرهنگ‌هایی که به سمت قاعده محوری تمایل پیدا می‌کنند، نافرهنگ عرصه‌ای بالقوه به شمار می‌آید که می‌توان آن را تسخیر کرد و فرهنگ را در آن بسط داد.این نگاه به توسعه علم می‌انجامد. اما متن محورهایی که فراتر از مرزهای خود را تاریکی مطلق می‌انگارند، راه توسعه علم را نیز بر خود می‌بندند. آنها بر این باورند که تنها باید خود را از درون بسط داد و به جهان های خارجی نیندیشید. فرهنگ از قاعده محوری سود می‌جوید تا نظام بخشی خود به جهان را توصیف کند. فرهنگ می‌کوشد با نگاه به نظام و ساختارهای متعدد خود دنیای مقابل را که بدون سامان است شناسایی کند و آن را نیز همچون خود نظم و ساختار ببخشد. مهندسی را در نظر بگیرید که بنابر علم مهندسی و با نقشه ای از پیش معین،مصالح طبیعی همچون خاک و سنگ و…را به بنایی تبدیل می‌کند که انگاره ای بیرونی از نظم نقشه است.
یک مجسمه ساز می‌داند درون یک قطعه چوب یا تکه‌ای سنگ نقشی نهفته که می تواند تجلی ذهنیت او باشد، بنابراین قلم در دست گرفته و حاشیه آن را حذف می‌کند تا به یک زیباشناسی دست یابد که زیرمجموعه ای از فرهنگ است.بنابراین شبیه سازی فرهنگی جهان ،به نوعی دادن کیفیتی نظام مند به آن تلقی می‌شود.حال این فرهنگی که قصد دارد چنین ساختاری را به جهان هبه کند، باید دارای چه ویژگی‌هایی باشد.
“نخست فرهنگ باید از سطح بالایی از توانایی الگوسازی103 برخوردار باشد،یعنی یا توانایی توصیف طیف گسترده‌ای از چیزها(ابژه ها) را داشته باشد که تا جای ممکن شامل چیزهای هنوز ناشناخته نیز بشود؛یعنی شرط بهینه‌ی الگوهای شناختی را داشته باشد،یا باید توانایی آن را داشته باشد که آن چیزهایی را که نمی تواند توصیف کند در حکم ناموجود تلقی کند.دوم،ماهیت نظام بنیاد آن را باید جامعه به رسمیت بشناسد و جامعه از آن برای نظام بخشیدن به آن چه بی شکل است استفاده کند”(لوتمان و اوسپنسکی،1390،صص62و63).
این‌چنین است که فرهنگ دائم زایش خود را حفظ کرده و سبب می شود تا گستره های آن توسعه یافته و حفظ شود. در این نگاه هیچ مرزی وجود ندارد و اهل فرهنگ با خودآگاهی که از ساختارهای فرهنگی دارند می‌توانند مرزهای حضورشان را گسترش دهند. در این میان طبیعی است که اهل فرهنگ از درون خود را ایستا ببینند، اما بی‌شک نگاهی که از بیرون و در زمان آنها را مورد مطالعه قرار می‌دهد، می‌تواند توسعه آنها را در طول تاریخ به بررسی بنشیند. ]3[
همان‌گونه که در تعریف جانسون104 و لارسون105 آمد،فرهنگ امری تاریخی شده‌است.این تعریف را می‌تواند برداشتی از نظر لوتمان و همکارانش در مکتب تارتو باشد که فرهنگ را حافظه غیر موروثی جامعه می‌دانند”حافظه‌ای که خود را در قالب نظامی از محدودیت ها و تجویزها بیان می‌کند”(همان،ص46). بنابراین تعریف، فرهنگ پدیده‌ای اجتماعی است، اما اجتماعی بودن آن خصلت‌های فرهنگ فردی را نیز نفی نمی‌کند. زیرا شخصی که در ارتباط با جامعه قرار دارد فرهنگ فردی خود را به جامعه انتقال داده و تعدادی از آدم‌های هم نقش به یک گروه می‌انجامند.از سوی دیگر تاریخی شدن فرهنگ بر این باور صحه می‌گذارد که فرهنگ امری تجربه شده در گذشته است. از منظر تارتو اصولا فرهنگ نگاه به گذشته دارد و آن را در عطف به ماسبق می توان ادراک کرد(همان). مردم یک جامعه در زمان حال رفتاری را از خود بروز می دهند. این رفتار اگر ااین قابلیت را داشته باشد تا به زبان حافظه ترجمه شود خصلت متنی یافته و در حافظه غیر موروثی به عنوان متن و نشانه فرهنگی باقی می‌ماند. در این گذار از تجربه زیسته به متن می‌توان بررسی تطبیقی میان انگاره متن فرهنگی و ماتریالیسم فرهنگی داشت که در روشن شدن این مسئله یاری‌رسان است. ریموند ویلیامز اعتقاد دارد:
“]ماتریالیسم فرهنگی[ نظریه‌ای است درباره عملکردهای ویژه فنون و مهارت،و این عملکردها را همان کاربردهای اجتماعی ابزارهای مادی تولید(از زبان به عنوان آگاهی عملی مادی گرفته تا شیوه های مشخص نوشتار و انواع نوشتار،تا نظام های ارتباطی مکانیکی و الکترونیکی) می‌داند”(ویلیامز به نقل از میلنر و براویت،1387،ص56).
ماتریالیسم فرهنگی چون به مجموعه‌ای از عملکردها در زمان حال می‌اندیشد، مطالعه فرهنگ را امری همزمانی می‌داند، یعنی عملکردها در این دوران خصلت های فرهنگی این دوران را به نمایش می‌گذارند. اما تمام آنچه ویلیامز در تعریف خود از آنها نام می‌برد در یک دوران تاریخی تبدیل به متن می‌شود. این همان تبدیل تجربه زیسته به متن است که لوتمان از آن یاد می‌کند. بنابراین مواد‌ فرهنگی پس از طی دورانی مشخص می‌توانند به یک متن تبدیل شود و همان نظام زبانی جذب و طرد مورد نظر لوتمان تصمیم می‌گیرد که کدام متن به عنوان شاخصه فرهنگی باقی بماند.
اما شاخصه‌های نظام جذب متون در فرهنگ چیست؟لوتمان و اوسپنسکی به این سئوال پاسخ داده‌اند:”1- دیرپایی متون در حافظه جمعی، 2- دیرپایی رمزگان حافظه جمعی” (لوتمان و اوسپنسکی، 1390،ص47).هر اندازه متون و رمزگان‌ها عمر طولانی تری داشته باشند آن فرهنگ به مفهوم”جاودانگی”نزدیک تر می‌شود. در این میان سئوالی دیگر به میان می‌آید. آیا همه متون به همان شکل نخستین در فرهنگ باقی می مانند؟سه طریق وجود دارد که متون و رمزگان‌ها می توانند حافظه تاریخی فرهنگ را پر کنند:
“الف)افزایش کمی در میزان دانش-که گره‌های سلسله مراتبی فرهنگ را با متون متفاوت پر می‌کند….ب)بازتوزیع ساختار گره‌ها به تغییر در مفهوم واقعیتی که باید به خاطر داشت و ارزش گذاری سلسله مراتبی آن چه در حافظه ثبت شده می‌انجامد؛سازمان دهی مجدد و مستمر نظام رمزگذاری که در حالی که خود را آگاه نگه می‌دارد و خود را مستمر می‌پندارد….ج)فراموش کردن….”(همان،ص49).
برای منظور لوتمان و اوسپنسکی چند مثال در نظر گرفته می‌شود. در مورد نخست می‌توان به شیوه‌های مختلف نگارش تاریخ ادبیات اشاره کرد که در آن اهمیت تاریخی هر دوره و متون را یادآوری می‌کند. دانش میان رشته‌ای تاریخ نگاری به کمک فرهنگ می‌آید تا متون را قوام بخشد. مورد دوم شرح حال‌ها و تصحیحاتی است که مولفان بر آثار نویسندگان بزرگ می‌نویسند. برای مثال یک استاد دانشگاه و یا یک پژوهشگر متنی از حافظ را تصحیح می‌کند. او در این عمل یا رمزگان جدیدی به آن می‌افزاید و یا رمزگان‌های کهن را از سر نو احیا می‌نماید. ]4[ مورد سوم کمی پیچیده‌تر است و پنجره ای دیگر را به بحث مطالعات متون فرهنگی می‌گشاید. در این میان پژوهشگر باید متونی را بیابد که از فرهنگ یک دوره حذف شده‌اند و بعد دلایل چرایی این حذف را مورد بازخوانی قرار دهد.در مطالعه این حذفیات چند نکته مهم رخ می‌نماید. اول اینکه آیا این حذفیات به دلیل ضعف در متون بوده است و یا اینکه عوامل جانبی همچون هژمونی باعث حذف آن شده است. دوم اینکه این حذفیات پایدار بوده‌اند یا برای مدتی کوتاه حذف شده اند و دوباره بازگشته‌اند.
مطلب مرتبط :   فرهنگ، گل‌محمدی، هویت، سرمایه‌داری، سلطه
دسته بندی : علمی