فرهنگ، «فرهنگ»، ، ادب، واژه‌ی

دانلود پایان نامه
بشری است.
تجزیه وتحلیل مفهوم فرهنگ و فرهنگ سیاسی، منشأ وخاستگاه آن، تعاریف، طبقه بندی، اهمیّت و کارکرد فرهنگ سیاسی از جمله مباحثی است که در این فصل به آن خواهیم پرداخت. اما پیش از همه برای درک هرچه بهتر این مفهوم، گذری بر واژه ی فرهنگ در زبانهای فرنگی و فارسی و تطورات معناییِ آن در درازای تاریخ ضروری به نظر می رسد.
2. واژه ی فرهنگ در زبان های فرنگی
تاریخِ مفهومِ «فرهنگ»(culture) چنان که امروزه در علم به کار می رود، بیان گر پدید آمدنِ یک مفهومِ تازه از میان معناهای نهفته ی گوناگون، از یک واژه ی کهن می باشد. گویا این مفهوم در غرب مانند بسیاری از مفاهیم دیگر ریشه ای مذهبی داشته و از واژه ی culte به معنای پرستش گرفته شده و پس از آن معادل culture از مصدر cultiver به کار رفته است.(طالبی ،179:1385). واژه «culture» از زبان کلاسیک لاتین ریشه می گیرد و در اصل به معنای کشت و کار و یا پرورش بوده است. این معنا هنوز هم در واژه هایی مانند agriculture (کشاورزی)، horticulture (باغداری) و bee culture (پرورش زنبور) به همان معنا به کار می رود. واژه ی «کولتور» در مورد جوامع بشری نخستین بار در زبان آلمانی و از اوایل نیمه دوم قرن هیجدهم به کار رفته است. در برخی از زبانهای اروپایی در آغاز واژه ی civilization (سیویلیزاسیون) را به جای واژه ی culture (کولتور) به کار می بردند و مرادشان از آن پرورش، بهسازی، بهبودبخشی یا پیشرفت اجتماعی بود. بنابراین دو مفهوم «کولتور» و «سیویلیزاسیون» از آغاز معنای تکامل، بهگشت و پیشرفت به سوی کمال را در برداشته و هنوز هم دارند.
از قرن هیجدهم و با به اوج رسیدن کنجکاوی اروپائیان در خصوص کشف ناشناخته های زمین، کنجکاوی درباره ی شیوه های زندگی مردمانِ دیگر و کشف نظام های دیگر روابط انسانی نیز آغاز شد. این مشاهده ها که مربوط به ساحت ویژه ای از پدیده های جهان می شد نیاز به واژه ی جدیدی داشت تا بتواند آن را از پدیده های عالم طبیعت جدا کند. واژه ای که رفته رفته برای این منظور به کار گرفته شد و رواج یافت همان واژه ی «کولتور»=« culture» = «فرهنگ» بود. این کار چنان که گذشت به دست نویسندگان آلمانی و در آغاز نیمه دوم قرن نوزدهم اتفاق افتاد و آن ساحتِ ویژه را نیز «مردم شناسی فرهنگی» نام نهادند.
بعدها کلِم6 (1867 – 1802) انسان شناس آلمانی که در توسعه ی مفهوم فرهنگ نقش عمده ای داشت در سال 1854 کتاب «علم کلّی فرهنگ» را انتشار داد. هرچند واژه ی فرهنگ در آثار کلم دیگر معنای پرورش و کشت و کار را نمی دهد بلکه به معنای علمیِ جدید به کار می رود امّا هنوز ازآن تعریفِ دقیق و روشنی به عمل نیامده است. این مفهوم از واژه ی «کولتور» سپس به کشورهای دیگر از جمله انگلستان راه یافته و در این میان این ادوارد تایلر (1917 – 1832) انگلیسی بود که در سال 1871 مفهوم فرهنگ را به رشته ی انسان شناسی وارد کرد. (چلیکوت، 1377: 336). او برای نخستین بار کاربرد و تعریفی دقیق از مفهوم فرهنگ را ارائه کرد. بالاخره این مفهوم از واژه ی «Culture» در سال 1929 به واژه نامه یا فرهنگ وبستر راه یافت (آشوری، 1389: 16 و 39-35).
3.واژه فرهنگ در زبان فارسی
اکنون به پیشینه، معانی، کاربردها و سرنوشت واژه ی «فرهنگ» در زبان فارسی می پردازیم. واژه ی «فرهنگ» در زبان فارسی از واژه های بسیار کهنی است که نه تنها در نخستین متن های نثر و نظم فارسیِ دری بلکه در نوشته های بازمانده از زبان پهلوی نیز فراوان یافت می شود. علاوه بر این از مصدر آن (فرهیختن) نیز مشتق های گوناگون وجود داشته و ترکیب هایی نیز با خود واژه ی فرهنگ وجود دارد.
این واژه از دو بخش «فر» به معنای شأن، شوکت، شکوه، برازندگی، زیبایی، پیرایش، نور و پرتو، تابش، آواز و آهنگ، عدالت و امامت، استقلال و سیاست و عقوبت، فوقانی، توانایی، سرافرازی و… و «هنگ» به معنای سنگینی و تمکین و وقار، آهنگِ جایی و سوئی کردن، زور، فراوان، زیرک، دریافت، فهم، قوم و قبیله، لشکر و سپاه نگاهداری و جز اینها می باشد. (تکمیل همایون، 39:1386).
واژه ی فر به معنای پیش و فرا در پارسی باستان، اوستا و پارسی پهلوی و هنگ به معنای کشیدن و راندن نیز آمده است. (آشوری، 25:1389 و تکمیل همایون: 39 و راد، 25:1382) بنابراین این واژه‌ی مرکب از نظر لغوی به معنی بالاکشیدن، برکشیدن و بیرون کشیدن است و در ادبیات فارسی به مفهومی که برخاسته از ریشه ی لغوی آن می باشد چندان به کار نرفته است. (راد، 1382 : ص 25).به همین دلیل در زبان و ادب فارسی مصدر «فرهیختن» اغلب به معنای ادب و هنر و علم آموختن یا آموزاندن بوده است. فرهنگ نیز به معنای ادب، علم و هر آن چه در رده ی شایستگی های اخلاقی و هنروری جای دارد آمده است. از این جاست که مثلا «فرهنگستان» در متن های پهلوی به معنای آموزشگاه به کار رفته است. در واژه نامه های عربی به فارسی نیز همه جا «ادبِ» عربی را «فرهنگ» و «مودِّب» را «فرهنگ آموز» و «متأدِّب» را «فرهنگ آموزنده» معنی کرده اند. (آشوری، 1389 : 17).
فرهنگ برهان قاطع چندین معنی را برای واژه ی فرهنگ آورده است از جمله: علم ، دانش، ادب، عقل و بزرگی، کتاب لغات فارسی، نام مادر کیکاوس، شاخ درختی را نیز گویند که در زمین خوابانیده از جای دیگر سربرآورند و کاریز (برهان قاطع، 1361: زیر واژه ی فرهنگ).
در فرهنگ دهخدا مقابل واژه ی فرهنگ آمده است: مرکب از “فر” که پیشاوند است و “هنگ” از ریشه‌ی ثنگ اوستایی به معنای کشیدن و فرهیختن، به معنی عقل و خرد، آموزش و پرورش… (دهخدا، 1341: زیر واژه ی فرهنگ.
در فرهنگ فارسی مهر این معانی را برای واژه‌ی فرهنگ می توان مشاهده کرد: ادب (نفس) تربیت، دانش، علم، معرفت، مجموعه ی آداب و رسوم، مجموعه ی علوم و معارف و هنرهای یک قوم ( فرهنگ مهر، 1387 : زیر واژه ی فرهنگ).
در فرهنگ بزرگ سخن برای معنای فرهنگ از جمله آمده است: مجموعه ای از آگاهی های فردی درباره ی هنر، ادبیات، علم سیاست و مانند آنها که کسی برای ارتقای فکری و تربیتی خود می آموزد. ادب و شعور (فرهنگ سخن، 1381: زیر واژه ی فرهنگ).
نمونه هایی از کاربرد واژه ی «فرهنگ» در متون باستانی و کهن ادب پارسی از این قرارند:
در متون پهلوی:
به هنگام به فرهنگستان دادندام و به فرهنگ کردن ام سخت شتافتند.
خسرو قبادان و ریدک
و چون به دادِ (سنِّ) هنگامِ فرهنگ رسید به دبیری و سواری و دیگر فرهنگ ایدون فرهخت که اندر پارس نامی بود.
کارنامه ی اردشیر بابکان
این نیز ایدون که از فرهنگ نیک خِرد نیک بود و از خِرد نیک خوی نیک بود […] و این نیز ایدون که از فرهنگِ بد خردِ بد و از خرد بد خوی بد.
دینکرد
در متون کهن فارسی:
و این را نام شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و فرزانگان و کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتارایشان ]…[ این همه را بدین نامه اندر یابند.
دیباچه ی شاهنامه ی ابومنصوری
گفتم، این جهان به چه در توان یافت؟ گفت: به فرهنگ و سپاسداری.
ظفرنامه (منسوب به ابوعلی سینا)
چون عدد سال او به دوازده رسید، پادشاه او را به مؤدِّب فرستاد تا فرهنگ و آداب ملوک بیاموزد.
سندبادنامه (ظهیری سمرقندی)
هر ولایتی را علمی خاص است. رومیان را علم طب است]…[ و هند را تنجیم و حساب و پارسیان را علوم آداب نفس و فرهنگ؛ و این علم اخلاق است.
تاریخ بیهقی (ابوالحسن علی بن زید بیهقی)
حکمای پارس گفته اند که خرد رهنمون بزرگ و پشته ی قوی است و کلید دانش هاست و دانش و فرهنگ انبازان خرداند.
تحفه الملوک
سامان و تدبیرِ کارِ هر قوّتی که به خرد یافته شود ادب و فرهنگ خوانند.
ساز و پیرایه ی شاهان (افضل الدین کاشانی)
شناختن راه اکتسابِ خصالِ خوب و پرهیز از خصلت های بد ]…[ را علم فرهنگ خوانند.
جاودان نامه (افضل الدین کاشانی)
ز دانا بپرسید پس دادگر

که «فرهنگ بهتر بُوَد یا گُهر؟»
چنین داد پاسخ بدو رهنمون

که فرهنگ باشد زگوهر فزون
که فرهنگ آرایش جان بُوَد

زِگوهر سخن گفتن آسان بود
گُهر بی هنر زار و خوار است و سست

به فرهنگ باشد روان تن درست
فردوسی
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش
سعدی
بارِ دیگر سر برون کن از حجاب

از برای عاشقانِ رنگ را
تا که عاشق گم کند مر راه را

تا که عاقل بشکند فرهنگ را
مولوی
مثالها به نقل از (آشوری، 1389: 31-26).
«فرهنگ» به معنای تربیت شده:
ای دل من رو به هر حدیث میازار کان بت فرهخته نیست، هست نوآموز
دقیقی طوسی
«فرهنگ» به معنای تنبیه کردن:
چنا نت بفرهنجم ای بدنهاد که ناری دگر باره ایران بیاد
فردوسی
به معنای تکامل یافته:
تو دادی مرا فر و فرهنگ و رای تو باشی بهر نیک و بد رهنمای
فردوسی
مثالها به نقل از تکمیل همایون، 1386: 42-41).
با این همه باید گفت که کاربرد گسترده و یا عادی واژه ی فرهنگ در زبان فارسی صرفاً تا قرن هفتم هجری ادامه داشت. از آن به بعد این واژه در متن های ادبی یا اصلاً به کار نرفته و یا به ندرت. اما پس از چند قرن این واژه دوباره در هندوستان عهد گورکانیان رخ نمود. زمانی که میرجمال الدین حسین بن فخرالدین حسن انجوی شیرازی در سال 1017 هجری قمری در آن جا کتاب لغتی به نام جهانگیر یکی از پادشاهان گورکانی هند نوشته و آن را «فرهنگ جهانگیری» می نامد. از این قرار واژه‌ی «فرهنگ» خود را از مصادیق این شعر نورالدین عبدالرحمن جامی می سازد:
پری رو تاب مستوری ندارد چو در بندی سر از روزن بر آرد
از آن پس واژه ی فرهنگ در زبان فارسی و آن هم از راه هندوستان، معنایِ کتاب لغت یا لغت نامه به خود می گیرد که تا امروز نیز ادامه دارد. مانند فرهنگ برهان قاطع، فرهنگ رشیدی، فرهنگ فرنود ساز، فرهنگ آنندراج، فرهنگ معین، فرهنگ عمید، فرهنگ دهخدا، فرهنگ سخن فرهنگ علوم سیاسی، فرهنگ آریانپور و… (آشوری، 1389 : 106).
با بنیادگذاری و گشایش «فرهنگستان ایران» در سال 1314 و تبدیل نام «وزارت معارف» به «وزارت فرهنگ» سرنوشت تازه ای برای واژه ی فرهنگ رقم خورد و این واژه بار دیگر جانی تازه گرفت و از دیوان ها و کتابهای لغت به زندگی روزانه ی مردم فارسی زبان پا نهاد. چنان که از این نامگذاری‌ها پیداست واژه‌ی «فرهنگ» این بار به معنی ادب و تربیت و در برابر واژه‌ی «education» فرنگی رواج یافت و «فرهنگی» عنوان کسانی شد که کارشان آموزش بود. و به همین اعتبار در فرهنگ معین زیر واژه ی فرهنگ چنین آمده است: