داد و سینمای وسترن کوشید تا شکل گیری تمدن شهری را از دل وحشی‌گری‌های موجود در این کشور از طریق فضای رسانه‌ای سینما شکل داده و به سامان برساند.
3-3-3-5- بی‌نظمی نشانه‌ای
با توجه به آنچه لوتمان درمورد مرز مطرح می‌کند،می‌توان به این نکته دست یافت که فضای نانشانه‌ای می‌تواند در فضای نشانه‌ای دیگری رخ دهد. تعریف فوق بسته به آن است که ما در کدام سپهر نشانه‌ای ناظر سپهر دیگر باشیم. از سوی دیگر فضای نشانه‌ای می تواند از چند هسته مرکزی تشکیل شده باشد. این هسته‌ها به شکل عمده تمایل به سمت حاشیه دارند و بنابراین توده‌ای بی شکل را نشان می‌دهند. در این فضای نشانه‌ای ممکن است هسته‌ها با هم گفت‌وگو داشته باشند و یا به تقابل با یکدیگر برخیزند. برای توضیح این فرض،فضای تئاتری کنونی ایران را متصور شوید. تئاترهای رئالیستی، با قوانین خاص خود، تئاتر‌های تجربی،تئاترهای ابسورد و…هریک دارای نظامی از اجرا هستند و هریک تماشاگران خود را دارند. در این میان برخی یکدیگر را کامل می‌کنند و برخی به مخالفت با هم بر می‌خیزند. هر اندازه تنش و گفت‌وگوی میان سطوح بیشتر باشد، آمیختگی و شکل‌گیری نظام‌های نشانه ای جدید را افزایش می‌دهد. خود لوتمان در این‌باره موزه‌ای را مثال می‌زند که در آن اشیایی تاریخی از دوره‌های مختلف به صورت مجسمه وجود دارند که پایین هریک از آنها توضیحی نوشته‌اند. در این محیط موزه آدم‌های مختلفی از نژادهای گوناگون حضور دارند. متن‌هایی نیز برای راهنمایی آنان موجود است و راهنمایان انسانی نیز وظیفه هدایت آنها را برعهده دارند. اگر تعداد بیشتری مخاطب را به آنها بیفزاییم، آن‌گاه به فضایی شبیه به یک سپهر نشانه‌ای بر‌می‌خوریم. ]14[
3-4- تارتو و انسان‌شناسی فرهنگی
مکتب نشانه‌شناسی فرهنگی تارتو از دو منظر با انسان‌شناسی فرهنگی قرابت‌هایی برقرار می‌نماید. ]15[ یکی از این شاخه‌ها مکتب فرهنگ‌پذیری113 در انسان‌شناسی فرهنگی]16[ است. این مکتب مطالعاتی در انسان‌شناسی دربرابر مکاتبی شکل گرفت که تنها به مطالعه رفتار اقوام بدوی می‌پرداختند. اصطلاح فرهنگ‌پذیری در سال 1880میلادی توسط جی.دبلیو.پاول114 انسان‌شناس امریکایی ابداع شد. او”تغییراتی را که در شیوه‌های زندگی و تفکر مهاجران در نتیجه تماس با جامعه رخ می‌داد، ]را[ این‌گونه نامگذاری می‌کرد”(کوش1389،ص91).
این روند سال‌ها بعد نیز ادامه یافت تا اینکه در سال 1936 میلادی نخستین تعریف رسمی فرهنگ‌پذیری توسط جمعی از دانشمندان انسان‌شناس امریکایی ارائه شد.”فرهنگ‌پذیری،مجموع پدیده‌هایی است که از تماس دائم و مستقیم میان گروه‌هایی از افراد با فرهنگ‌هایی متفاوت نتیجه می‌شود و تغییراتی را در الگوهای فرهنگی یک یا دوگروه موجب می‌گردد”(همان،ص92).این گروه که مطالعات خود را به سفارش انجمن تحقیقات علوم اجتماعی ایالات متحده انجام داده بودند، کوشیدند با توجه به داده‌هایی که از تماس‌های فرهنگی داشتند نوعی سنخ‌شناسی را نیز پیرامون انواع تماس‌های شناخته شده سامان دهند. این سنخ‌شناسی عبارتند از اینکه 1- آیا این تماس‌ها میان گروهی کامل از انسان‌ها صورت می‌گیرد، یا میان جماعتی مشخص؛2- تماس‌ها دوستانه هستند یا خصمانه؟؛3- آیا ابعاد جوامعی که در تماس با یکدیگرند برابر هستند یا متفاوت؟؛4- فرهنگ‌هایی که در تماس با یکدیگرند تا چه اندازه ساده هستند و چقدر پیچیده؟؛5- این تماس‌ها در پی استعمار صورت می‌گیرد و یا مهاجرت؟
این‌گونه سنخ‌شناسی تماس‌های فرهنگی درون خود زیرمجموعه‌های دیگری را نیز پدید آورد. زیرمجموعه‌هایی که با تکیه بر مبناهای نظری همچون تفسیر مجدد و….توانستند جزئیاتی را در چگونگی برقراری این تماس‌ها مورد بازخوانی قرار دهند.
یکی دیگر از نظریه پردازان این حوزه که در ساختار علمی بخشیدن به شاخه علمی فرهنگ پذیری به شمار‌می‌آید روژه باستید115 فرانسوی است. باستید نیز توانست به گونه‌شناسی دقیقی از شیوه تماس‌های فرهنگی دست یابد. او سه گونه کلی را در این تماس‌ها مرود شناسایی قرار داد. اگر در هر سه مورد حرف A را فرستنده فرهنگی و حرف B را گیرنده در نظر بگیریم؛ در شکل نخست هر دو گروه A و B خواهان برقراری ارتباط هستند و فرهنگ بدون تهاجم در هر دو کشور آمیخته و شکلی تازه با توافق طرفین ایجاد می‌کند. در مورد دوم A به زور فرهنگ خود را در اختیار B قرار می‌دهد که نمونه بار آن تسلط استعمارگران بر مستعمره هاست. و در مورد سوم B خود خواهان پذیرش فرهنگ A است و به این ترتیب خود می‌کوشد نشانه‌های آن را به صورت اکتسابی و آگاهانه جهت ترمیم فرهنگ خود دریافت نماید. ]17[
مطالعه فرهنگ‌پذیری نشان می‌دهد که فرهنگ به هیچ عنوان عنصری ایستا و منجمد نبوده و دائم در نوسان دچار تغییرات مختلف می‌شود. این همان نکته‌ای است که نشانه‌شناسی فرهنگی مکتب تارتو نیز از منظری دیگر مورد بحث قرار می‌دهد و می کوشد نشان‌دهد که سپهرهای نشانه‌ای دائم در حال گفت‌وگو تبادل اطلاعات با یکدیگر هستند. هر یک از این علوم از منظر تخصصی خود شیوه‌های این ارتباط را به بحث می‌گذارند.
اما یکی از شاخه‌های فرهنگ‌پذیری که می‌تواند قرابت هایی با نشانه‌شناسی فرهنگی مکتب تارتو داشته باشد شاخه علمی اشاعه‌گرایی در انسان شناسی فرهنگی به شمار می‌آید.
نظریه‌پردازان شاخه اشاعه‌گرایی عقیده دارند که فرهنگ به واسطه پدیده‌های محیطی بیرونی در طول حیات هر دوره ای دستخوش تغییرات می‌شود.آنها بر این باور بودند که فرهنگ قابلیت ابداع ندارد و بیشتر از فرهنگ چند فرهنگ مرکزی تاثیر می‌پذیرد و به گونه ای از آنها اقتباس می شود.ژان پواریه116 مردم‌شناس فرانسوی چهار باور فکری را برای معرفی اشاعه گرایی بر می‌شمارد:
“نخست باور به محدود بودن قدرت ابداع در انسان،ابداع‌ها محدود و اشاعه‌ها فراوان اند؛دوم، باور به تماس و همجواری فرهنگ‌ها به مثابه دلیل تغییر فرهنگی؛ سوم،دگرگونی پدیده‌های وارد شده در فرهنگ جدید،تحت شرایط خاص آن فرهنگ و شرایط خاص انتقال؛چهارم،وجود وابستگی متقابل میان عناصر فرهنگی اشاعه یافته”(پواریه به نقل از فکوهی،1386،ص145).
تعریف اشاعه‌گرایان از ارتباطات فرهنگی نمونه‌ای مشابه اندیشه ساختگرایان را پدید می‌آورد. آنها به دنبال الگوهای محدود واحدی هستند که بتوان کلیت فرهنگ‌ها را در قالب این الگوها مورد مطالعه قرار داد و از این منظر شباهت‌هایی با خوانش های نخستین نشانه ها در الگوی مکتب تارتو و ارتباطی که با زبان می‌یابد،پیدا می‌کنند.
این شاخه دارای اندیشمندان مطرحی در حوزه انسان‌شناسی است که از آن میان می‌توان به فرانتس بوآس117 در امریکا و ویلهلم اشمیت118 در مکتب وین اشاره کرد.اشمیت ابداع کننده اصطلاح دایره فرهنگی بود. دایره فرهنگی به مرکزی اشاره دارد که یک فرهنگ مرکزی در آن شکل گرفته و در طول زمان به اطراف خود بسط می‌یابد. بواس نیز در تحقیقات خود مبحث خاص بودن فرهنگ ها را مورد نظر قرار داد و به نوعی با نظریه مکتب وین به مخالفت پرداخت. او معتقد بود که فرهنگ‌ها در تماس با یکدیگر قرار می‌گیرند، اما در کلیت دارای خصوصیاتی هستند که آنها را خاص می‌کند. این خاص بودن بر شیوه‌های برقراری ارتباطات بسیار تاثیر دارد. شاید ساختگرایی که مکتب وین به دنبال آن بود از منظر بوآس شکلی محلی و بومی به خود می گیرد.
3-5- تارتو وپساساخت‌گرایی
پساساخت‌گرایی همچون سلف خود ساختگرایی یکی از روش‌های قرائت متون محسوب می‌شود که اواخر دهه 1960 معرفی شد. از منظر پساساختگرایان یک متن دارای تفاسیر نامحدود است ]18[ و معنا را بلافصل در یک نشانه جست‌وجو نمی‌کند، بلکه “معنی مفهومی است معلق و به تعویق افتاده که در حال آمدن است”(ایگلتون،1380،ص177).از منظر پساساختگرایی به‌خصوص ژاک دریدا یکی از واضعان اصلی این نظریه، انسان در درک معنا همواره در موقعیتی آستانه‌ای قرار دارد و به این واسطه هیچگاه دست یابی به معنای واقعی امکان پذیر نیست و برای انسان همواره توهم درک معنا وجود دارد. نظریه پردازان حوزه پساساخت‌گرایی کم نبوده‌اند، اما در اینجا به دلیل تمرکز و انسجام آرای ژاک دریدا119 مورد بررسی و تطابق با مکتب تارتو قرار می‌گیرد.دریدا در مطالعات خود چند اصطلاح را ابداع و به بحث گذارد.
دریدا با نقدی که بر زبان شناسی سوسوری وارد می‌کند، قطعیت در معنا را مورد نقد قرار می‌دهد. دریدا معتقد است که ما نمی‌توانیم بر این نکته پافشاری کنیم که هر دالی به اجبار مدلولی مشخص دارد. این قراردادهای میان انسان‌هاست که رخداد دلالت را موجب می‌شود. زیرا طرح یک دال، منجر به ایجاد مدلول نمی‌شود، بلکه با طرح هر دال، دالی دیگر در ذهن ما شکل می‌گیرد. در اینجا می‌توان از مثال معانی مختلف و متفاوت یک لغت در کتاب‌های فرهنگ لغات استفاده کرد. در هر کتاب فرهنگ لغت، مقابل یک واژه چندین واژه به عنوان معنی نگاشته شده که این واژگان خود می‌توانند ما را به واژگانی دیگر ارجاع دهند و این بازی قابلیت دارد تا ابد ادامه پیدا کند. بنابراین هیچ گاه معنای قطعی و متقن از دال ساطع نمی‌شود و معنا دائم به تعویق می‌افتد.
” معنای معنا… استلزام بی پایان است، ارجاع بی پایان دالی به دال دیگر… نیروی آن نوعی ابهام ناب و بی‌پایان است که لحظه ای سکون به معنای مدلول نمی‌دهد، بلکه بی وقفه آن را در نظام خود درگیر می‌کند، به ترتیبی که در همه حال باز دلالت می‌کند و باز به تعویق می افتد” ( دریدا به نقل از هارلند،1388، ص 196).
این نگاه دریدا زبان را قابل انتشار می‌داند. یعنی از نظر وی، با یک دال معناهای متعددی از سوی فرستنده به گیرنده می‌رسد که این گیرنده می‌تواند خود در ذهن معناهای دیگری را برای آن در نظر بگیرد و به این ترتیب تکثر در زبان و متن برخواسته و منتشر شده از زبان، خود را نشان می‌دهد.
مایکل پین120(1380) که تفسیری را بر کتاب دبیره شناسی121 دریدا نوشته با اشاره به چند صدایی بودن متون از منظر دریدا می‌نویسد:” متون همگی بیش از یک چیز می‌گویند، بیش از آنچه می‌خواهند بگویند می‌گویند، هم آنچه را که می‌خواهند بگویند می‌گویند و هم به این ترتیب ،آنچه را که می‌خواهند بگویند متزلزل می‌سازند….” (صص 197و198)
در همین راستا دریدا درباره موضوع مهم دیگری سخن گفت که آن را مرکز گریزی نامید. دریدا در مقاله ای که در سال 1966 میلادی با عنوان «ساختار،نشانه و بازی در گفتمان علوم انسانی»122 نگاشته ، دیدگاه خود را درباره ساختار و نقش مرکز در ساختار و تغییر شکلی که می‌توان برای مرکز قائل شد، به دقت بیان کرده است. دریدا در این مقاله توضیح می‌دهد که ساختار همپای واژه شناخت123 در فلسفه غرب ریشه دارد. ساختار تا عمق زبان روزمره
مطلب مرتبط :  
دسته بندی : علمی