می‌بخشد که نویسنده منفرد فقط در پیوند با آن است که معنا و اهمیت پیدا می‌کند”(لی‌وس به نقل از میلنر و براویت،1385،ص 47).
نظریه‌های لی‌وس درباره فرهنگ و جامعه را می‌توان در چند مورد زیر خلاصه کرد:1- با پیشرفت صنعتی جامعه مخالف بود. 2- از کشور امریکا تنفر داشت. 3- به زیبایی شناسی هنری اهمیتی ویژه می‌داد. 4- با هنر سینما مخالت می‌کرد. 5- نخبه گرا و مخالف مارکسیسم بود. 6- اعتقاد داشت فرهنگ باید مستقل از مردم باشد. 7- طرفدار نقد ادبی بود. 8- هنر را امری اخلاقی می‌دانست. 9- آموزش را مختص همه نمی‌دانست و اعتقاد داشت که آموزش باید در اختیار قشر نخبه باشد. 9- به انحطاط فرهنگی اعتقاد داشت. ]28[
2-2-1-5- تی. اس. الیوت46
توماس استرن الیوت جزو واپسین افرادی بود که در سال‌های 1930 میلادی تا پیدایش علم مطالعات فرهنگی رویه فرهنگ‌گرایی انگلیسی را پی‌گرفت. او زاده امریکا بود و با تغییر مذهب توانست ملیت انگلیسی را قبول کند. الیوت که خود از شاعران مطرح به شمار می‌آید تعریفی از فرهنگ ارائه داد که تعریف ماتیو آرنولد را به تعریف انسان شناسان مرتبط می‌ساخت. الیوت اعتقاد داشت:
” منظور من از فرهنگ در درجه نخست….شیوه زندگی افراد خاصی است که در جایی مشخص در کنار هم زندگی می‌کنند. فرهنگ آنها در هنرهایشان،در نظام اجتماعی شان،در آداب و رسوم و عاداتشان، و در گرایش های مذهبی شان تجلی می‌یابد”(الیوت به نقل از میلنر و براویت،1385،ص46).
الیوت اعتقاد داشت که نخبگان می‌توانند فرهنگ را درک کنند، اما به طور حتم نباید آن را برای خود محدود کنند. نخبگان می‌توانند پس از دریافتن فرهنگ آن را در اختیار اقشار عموم نیز که قادر به درک فرهنگ نیستند قرار دهند. عقاید الیوت به اختصار در این فصول دسته بندی می‌شود: 1- اعتقاد به جامعه ارگانیک مسیحی. 2- مخالفت با جدا شدن روشنفکران از غاطبه مردم. 3- توجه به نهاد خانواده. 4- جدایی آموزش فرهنگ را از آموزش و پرورش .
2-2-1-6- دوران انتقال فرهنگ
دوره نظریه‌پردازی لی‌وس و الیوت و دیگر روشنفکران هم‌دوره و هم‌اندیش آنها را می‌توان دوره‌ای انتقالی برای فرهنگ درنظر گرفت. دوره ای که فرهنگ اندک اندک از نخبه گرایی خارج و ریشه‌های خود را در میان عامه مردم مستحکم می کرد. اما جدا از لی‌وس و الیوت در سال‌های 1930 تا 1950، روشنفکران دیگری نیز بودند که دغدغه زندگی اجتماعی و اتصال آن با عبارت فرهنگ را داشتند. در این سال‌ها ایدئولوژی کمونیسم یکه تازی می‌کرد و روشنفکران بریتانیایی نیز از تاثیرات آن مصون نماندند.
روند حرکت عبارت فرهنگ در این دوره شکلی از بالا به پایین و فرمایشی دارد. آنچه از مطالعه فرهنگ بریتانیایی به ذهن متبادر می‌شود؛توجه به کنش فکری طبقه نخبه است. رفتاری که می‌کوشد با ادبیات و هنر آمیختگی ایجاد کند و آن را در اختیار طبقه فرودست قرار دهد. این تفکر که مبنای حرکتی آن را می‌توان به ماتیو آرنولد نسبت داد، سال‌ها بر مطالعه فرهنگ سایه اندخت تا اینکه ظهور عقاید سوسیالیستی- کمونیستی، آن را وارد مرحله تازه‌ای کرد. در این دوران فرهنگ از انحصار طبقه نخبه و عالی رتبه جامعه خارج شده و فرهنگ طبقه پایین تر اعتبار ویژه ای یافت. این سیر را می توان در جداول عرضه شده و آرای عمومی متفکران ارزیابی کرد.
2-2-2- پیدایش علمی نوین
سویه پیکان نخبه‌گرایی فرهنگ در انگلیس از نیمه دوم قرن بیستم با توجه به اقشار دیگر جامعه دستخوش تغییرات اساسی شد. حضور رسانه‌هایی همانند تلویزیون، فعالیت مطالعات اجتماعی زنان،مطالعه خرده فرهنگ ها، توجه به شرایط زیستی طبقه کارگر و… سبب شد تا منازعاتی در فرهنگ شکل بگیرد.این منازعات بستر مناسبی را برای مطالعات فرهنگی فراهم آورد. ]29[ حال فرهنگ تنها یک متن بسته از بهترین گفته ها و اندیشه ها نبود که باید آنها را در کتاب‌های ادبی جست و جو کرد. هر فرد و طبقه‌ای در جامعه به بستری بدل شده بود که شیوه زندگی و نحوه تفکرش می‌توانست مبنای مطالعات فرهنگی قرار گیرد. بنابراین می‌توان خاستگاه مطالعات فرهنگی را توجه به فرهنگ عامه47 ]30[ و نحوه زندگی روزمره48 ]31[ افراد یک جامعه در نظر گرفت.
مبدا مطالعات فرهنگی به دانشگاه بیرمنگام منتسب شده است. مرکزی مطالعاتی که در سال 1964 با مدیریت ریچارد هوگارت49- استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه بیرمنگام- آغاز به کار کرد و تا چندین دهه توانست جایگاه مناسبی را در ارائه و عرضه تئوری ها و نظریات انسان شناسی داشته باشد. ]32[
تعریف مطالعات فرهنگی همچون خود واژه فرهنگ، دارای پیچیدگی های بسیاری بوده است. اما به زعم هال:
” در مطالعات فرهنگی چیزی در معرض خطر قرار می‌گیرد،به طرزی که … در مورد بسیاری … فعالیت های … فکری… دیگر صدق نمی‌کند.” (به نقل از میلنر و براویت،1387،ص15)
یا در گفته‌ای دیگر آمده است که مطالعات فرهنگی می‌کوشد به این سئوال ما پاسخ دهد که:” چگونه اشکال مختلف فرهنگ عامه از قبیل فیلم، تلویزیون]33[ ،موسیقی راک، مد جوانان،مصرف و غیره در سطح بالای کلیشه های نژادی،قومی،جنسیتی، و غیره را در میان مخاطبان تایید و ترویج می کند؟]34[
2-2-2-1- مکتب فرانکفورت50
مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی51 در سال‌هایی بحرانی شکل گرفت. این برهه زمانی مصادف با روی کار آمدن نازیسم در آلمان ،تجربه انقلاب روسیه،تجربه مارکسیسم شرقی و همچنین جنگ جهانی دوم و فاشیسم و به لحاظ نظری با اندیشه های مارکسیسم ارتدکس،جامعه شناسی آلمانی و نیز پوزیتیویسم52] 35[و پراگماتیسم53 ]36[ رایج عصر خود مواجه بود(صالحی امیری،1386،صص120و121).
این مکتب دارای چند اندیشمند برجسته بود: مارکس هورکهایمر54، تئودور آدورنو55،والتر بنیامین56، هربرت مارکوزه57 و این اواخر یورگن هابرماس58.در این بخش اندیشه سه متفکر اصلی این مکتب یعنی هورکهایمر،آدورنو و بنیامین مورد مطالعه قرار می‌گیرد.
هورکهایمر و آدورنو بیشتر توان خود را معطوف به تعریف مقوله صنعت فرهنگ سازی نمودند. آنها اعتقاد داشتند که فرهنگ باید از درون توده‌ها شکل بگیرد و خود را عیان نماید، اما سرمایه سالاری مدرن اجازه چنین کاری را به توده‌ها نمی‌دهد و می‌کوشد با کمک تکنولوژی برای آنها فرهنگ سازی کرده و در آمیختگی با نظر گرامشی این فرهنگ را به هژمونی بدل نماید. نگرانی عمده هورکهایمر و آدورنو را از صنعت فرهنگ می‌توان در دو مورد زیر خلاصه کرد:
“1- صنعت فرهنگ پدیده‌ای کاذب،نادرست و ویرانگر است که به صورت مجموعه‌ای از عقاید از پیش بسته بندی شده،در حجمی انبوه تولید و به کمک رسانه‌های جمعی به خورد توده‌ها داده می‌شود. 2- این نظریه پردازان نگران تاثیرات مخرب،سرکوبگر،تحمیق کننده و منفصل ساز این صنعت بر توده ها هستند”(باتامور،1381،ص264).
در این میان اگرچه والتر بنیامین نیز متعلق به مکتب فرانکفورت بود، اما آرایی به نسبت متفاوت با هورکهایمر و آدورنو داشت. هورکهایمر و آدورنو می اندیشیدند برای مقابله با قدرت غالب نیاز به هنر آوانگارد59 ]37[ است.هنری که با آنچه دولت به عنوان فرهنگ در صنعت فرهنگ ارائه می‌دهد متفاوت باشد. اما بنیامین اعتقاد داشت برای برابری عمومی در جامعه آثار هنری باید بازتولید مکانیکی شوند. این بازتولید مکانیکی کمک می‌کند تا کیفیت هاله‌گون و فرمندی60 ]38[ آثار هنری از میان برود و همه اعضای جامعه بتوانند به یک اندازه از لذت داشتن آثار هنری بهره مند شوند. بنیامین علاقه داشت تا هنر آوانگارد به مدد تکثیر همگانی به اثری عامه پسند نزدیک شود و تضادهای این نگاه با آدورنو، هورکهایمر و جورج لوکاچ61 سبب شد یکی از دیالکتیک‌ترین انگاره‌های انتقادی در مکتب فرانکفورت شکل بگیرد. ] 39[
بسیاری از متفکران مکتب فرانکفورت به دلیل فشارهای هیتلر در سال 1934 میلادی به امریکا مهاجرت کردند و تا اوایل سال 1950 میلادی فعالیت‌های خود را در آنجا پی گرفتند. بعد ها برخی اعضا به آلمان بازگشتند که هابرماس در این تاریخ به آنان پیوست.این جمعیت در سال 1969 رسما منحل شد و با مرگ هورکهایمر فعالیت‌های رسمی آن پایان یافت. این درحالیست که هابرماس کوشید فعالیت‌ها را به شکلی شخصی ادامه دهد.]40[
2-3- مطالعات فرهنگی
توجه به مطالعات فرهنگی در کشورهای مختلف،دلایل متفاوتی داشته است:”مسئله اصلی در ایجاد مطالعات فرهنگی در انگلستان بحث طبقاتی در این کشور بوده است،درحالی که در کشورهایی چون امریکا،استرالیا و کانادا به مسائلی چون فرهنگ های بومی توجه می‌شده‌است”(استندفورد و همکاران به نقل از بهار،1389،ص139).
پیوست 1-1 نشان می‌دهد که ظهور و بروز مطالعات فرهنگی در کشورهای انگلیس،امریکا و فرانسه به چه صورتی بوده است. ]41[
2-3-1- انگلیس
فرهنگ‌گرایی که در نیمه دوم قرن نوزدهم در انگلستان پاگرفت در نیمه دوم قرن بیستم ارتجاعی به‌شمار می‌آمد.لی‌وس آخرین اندیشمندی بود که نظریات او درباب فرهنگ‌گرایی مورد توجه قرار گرفت، اما اندیشمندانی که قدم به عرصه مطالعات فرهنگی نهاده بودند با توجه به رویکردهای تازه انگاره‌هایی جدید را جست‌وجو می‌کردند.در دهه 1950 روشنفکران چپ انگلیسی در رهیافتی به نظریات تازه، میان لیویسیسم و سوسیالیم مارکسیستی راه سومی را برگزیدند که چپ جدید62 عنوان گرفت.ساختارگرایان به آنها نیز لقب فرهنگ‌گرا دادند، اما فرهنگ‌گرایی آنان نیز فرهنگ گرایی چپی63 بود.سه اندیشمند اصلی این حوزه یعنی ریموند ویلیامز، ریچاردهوگارت و ای. پی.تامپسون64 اعتقاد داشتند که فرهنگ راه و شیوه‌ای از زندگی است که متعلق به طبقه خاصی نیست. تامپسون علاقه خاصی به طبقه کارگر در انگلیس داشت و در نوشته‌های خود از فرهنگ آنها به عنوان فرهنگ قهرمانی یاد می‌کرد. فرهنگی که تا آن دوران در فرهنگ نوشتاری انگلیس جای نگرفته بود.وی اعتقاد داشت که طبقه از پیش تعیین شده نیست و باید آن را از میان روابط انسان ها در یک جامعه شناسایی کرد.
هوگارت نیز در همان دوران به وضوح در موضع گیری نسبت به فرهنگ‌گرایی پیشین انگلیس اعلام کرد که عبارت فرهنگ باید جایگزین ادبیات شود. وی اعتقاد داشت که طبقه کارگر چندان نسبت به وضعیت خود بی تفاوت نیست و می تواند فرهنگ زندگی خود را تعریف و بر اساس آن برنامه ریزی نماید.او در بخشی دیگر از تحقیقات خود به مطالعه زندگی مردم در طبقات مختلف اجتماعی در انگلستان پرداخت. این مسئله به او یاری رساند تا بهتر بتواند به چیستی زندگی طبقه کارگر دست یابد. هوگارت همچون لی‌وس به انحطاط فرهنگی اعتقاد داشت، اما فکر می‌کرد در این میان باید فرهنگ طبقه کارگر مورد توجه قرار گیرد و نه‌ فرهنگ نخبگان.]42[
شاخص ترین چهره مطالعات فرهنگی در این دوران ریموند ویلیامز است.او

مطلب مرتبط :   فرهنگ، نشانه‌شناسی، لوتمان، نظام‌های، نشانه‌ای
دسته بندی : علمی