ن سایر چارپایان از حیث ارجمندی و زیبایی . صفات عفت ، خود پسندی ، تکبر ، در پر خویش به شگفتی نگریستن ، از دم خویش طاق بستن به ویژه هنگامی که جفت وی ناظر و متوجه به سوی اوست ، همه در وی جمع می باشد . ماده این مرغ پس از آنکه سه سال از عمرش بگذرد بیضه نهد و در همان هنگام هم روئیدن پرهای نر به حد کمال و رنگ آمیزی آن به پایان رسد .
یکی از شعرا در وصف این مرغ نیک سروده است :
سبحان من من خلقه الطاوس / طیــر علـی اشکــالـه رئیس
کانــه فی نـقــشـه عــروس / فی الریش منـه رکبت فلوس
تشرق فــی داراتــه شمــوس / فی الرأس منه شجر مغروس
کانه بنــفــســج یــمــیــس / او هــوزهــر حــرم یبیـس
و شگفت آنست که این پرنده را با حسن و زیبایی که دارد ، به فال بد گیرند و شاید سبب آن باشد که مسبب دخول ابلیس را در بهشت طاوس دانسته اند و خروج ابو البشر را از بهشت نیز به وی نسبت دهند ، و گویند چون آن حضرت در تمامی مدت زندگانی ، از خانه و بنگاه زاد و نژاد و سرای جاودانی خویش آواره گشت . نگاهداری این مرغ در خانه از یمن و برکت دور و قرین شأمت باشد . تفصیل این اجمال آنکه ، گویند : هنگامی که حضرت آدم ( ع ) در بهشت درخت رز را کاشت ابلیس در پای آن درخت طاوسی را سر برید ، و آن درخت از خون طاوس مشروب شد ، همینکه درخت آغاز برگ بر آوردن کرد ، ابلیس میمونی را در بیخ درخت رز ذبح کرد ، و آن درخت از خون میمون نیز سیراب گشت ، چون هنگام فرا رسیدن انگور شد ، ابلیس شیری را در پای ریشه آن درخت بکشت ، و درخت رز از خون شیر هم آبیاری شد ، انگور که به کمال پختگی رسید ، ابلیس خوکی را بر پایه آن درخت بیجان کرد ، درخت از خون خوک نیز آب خورد ، از اینرو میخوارگان را هنگام نوشیدن می خوی هر چهار حیوان عارض شود ، چه همینکه اثر شراب در عروق سرایت کند چهره آدمی در آغاز بر افروخته و چون طاووس رنگین شود ، و چون مستی شروع شود ، آدمی به رقص و دست و پای کوفتن و بازی گراید ، همچون کپی ، و چون مستی شدت یابد ، خوی شیر و درندگان در وی ظاهر گردد ، که نخست با شکار خود بازی کند ، و سپس عربده آغازد ، وزان پس به بیهوده و هذیان مشغول شود ، و در پایان او را رخوتی سخت رخ دهد و چون جسدی بیروح در خواب رود ، و رشته زندگانیش گسیخته گردد . ( حیاه الحیوان ) . خواند میر در حبیب السیر آرد : در رساله الصید مسطور است که از عجایب آنکه طاوس نر و ماده با یکدیگر مجامعت ننمایند ، مگر طاووس نر و ماده مست شود ، در گرد چشم وی اشکی پدید آید و طاووس ماده او را بخورد ، و این معنی سبب بیضه نهادن وی گردد. اما راقم حروف از نظام الدین علی شیر که طاووس بسیار داشت استماع نمود ، به کرات می فرمود که ما چند نوبت جفت شدن طاووس را بسان زوجیت خروس و ماکیان مشاهده کرده ایم . ( حبیب السیر ) . بدیعی در اختیارات آورده که شریف گوید : طاوس بعد از سه سال تمام پرها بر آورده باشد و هر سال یک بار بچه آورد و این مؤلف گوید : عمر طاوس بیست سال بود ، و در آن مدت بچندلون بر آید و هر سال وقت خزان پر ببندازد ، و در وقت برگ بر آوردن درخت وی نیز پر بر آورد . شیخ الرئیس گوید در مکانی که طاوس بود ، حشرات و هوام نبود و گوشت و پیه وی مجامعت را قوت دهد ، زهره وی چون باسرکه بیامیزد گزندگی جانوران را سودمند بود ، و گوشت و پیه او چون با سفید باج بپزند و مرق آن بخورند ، ذات الجنب را نافع بود . جالینوس گوید : گوشت بد دارد و مزاج انسان را موافق نبود و صاحب جامع از قول صاحب منهاج آورده که : نیکوترین آن جوان بود ، طبیعت آن گرم و خشک بود ، و موافق معده بود که هاضمه وی قوی بود ، و اولی آن بود که بعد از کشتن ، دو یا سه روز رها کنند و سنگی در پای وی بندند و بیاویزند و بعد از آن با سرکه بپزند . ابن زهر گوید که : اطبأ ماتقدم مرغهایی که گوشت ایشان صلب بودی ، یک ساعت پیش از پختن کشته و همچنان با پر آویخته اند و این از بهر آن کرده اند که تاز و دهضم شود و چون زمانی درنگ کنند ، مانند خمیر که در آرد اندازند تا هضم نان نیکوتر بود ، این همچنان است .
رازی گوید : طعامی که سمی در وی بود چون طاوس ببیند ، رقص کند و فریاد دارد . ابن زهر گوید : اگر مبطون زهره وی با سکنجبین و آب گرم بیاشامد شفا یابد و اگر خون وی با انز روت و نمک بیامیزند و بر ریشهای بد نهند که ترسند که آزار کند و به آکله رسد ، زایل کند و سر گین وی بر ثآلیل طلا کردن زایل کند و اگر استخوان وی بسوزند و سحق کنند و بر کلف طلا کنند نافع بود ، و اگر بر برص مالند ، لون آنرا بـگردانــد . ( اختیارات بدیعی ) .
آتش دعوت می افروخت و خود را چون طاوس نر بر نظارگان می فــروخـت . ( مقامات حمیدی ) .
و مــعــلــوم شــد کــه جــگــر بــط ، چــون پـــر طاوس و بــال او آمــد ( مرزبان نامه ) .
چــــرا عــمــر طاوس و دراج کــوتــه / چرا مارو کرکس زیـد در درازی ( ابو الطیب مصعبی ) .
از خــراســان بـــر دمــد طاوس فــش / ســوی خاور می شتابــد شــاد و کــش ( رودکی ) .
ســراســر بـــه طاوس مــا نــیــدنـــر / کــه جــز رنــگ چـیـــزی نــدارد دگر ( اسدی ) .
صداشتر ز گنج و درم کرد بار ( قیصر دوم ) ز دینار پنجه ز بهر نثار .
بمیرم ( دختر قیصر و زن خسرو ) فرستاد و چندی گهر .
یکی نغز طاوس کرده بزر . ( فردوسی ) .
ز مــادر جــدا شــد چـــو طاوس نـــــر / بــهر مــوی بـــر تــازه رنـگی دگــر ( فردوسی ) .
پــس و پــیــش تــرکـان طاوس رنــگ / چپ و راست شیــران پولاد چــنـــگ ( فردوسی ) .
بــدیــبــا زمـیــن کرده کرده طاوس رنگ / ز دیــنــار و دیبــا چــو پـشت پلنگ ( فردوسی ) .
ز پــســتــــان آن گـــاو طاوس رنــــگ / بــر افـراختــی چــون دلاور نهنـگ ( فردوسی ) .
شاخ گــل بود به باغ اندر هنــگــام بــهــار / خــوب و آراسته ماننـــده طاوسی نــر ( لامعی ) .
دم هــر طوطیکی چــون ورق سـوسن تـر / باز چون دسته سوسن دم هـر طاوسی ( منوچهری ) .
طاوس مــدیــح عــنــصــری خــــوانـــد / دراج مسمــط مـنــوچــهـــری . ( منوچهری ) .
مــانــد بسینـه و دم طاوس شــاخ گــل / چون مشک و در و دانه درو بر پراکنـی ( منوچهری ) .
طاوس میان باغ دمان وکشی کنان / چنگش چو برگ سوسن و پایش چو بـرگ نی ( منوچهری ) .
از دم طاوس نر ماهی سـر بــر زده است / دستگکی مورد تر گوئی بر پر زده اسـت ( منوچهری ) .
نــگــاه کــن که بحلیت هـمی هلاک کنند / زبهر پــر نکــو طاوسان پـران را ( ناصر خسرو ) .
طاوس خـــواستنــدت می آفریــد از اول / طاوس مردمی توایدون همی نمائـی ( ناصر خسرو ) .
نــگــویــم کــه طاوس نـــر است گلبــن / که گلبــن هــمــی زیـــن سـخـــن عــار دارد
نــــه طاوس نـــــر ازوشـــی پـــــر دارد / نـه از سرخ یــاقوت منقـــار دارد ( ناصر خسرو ) .
چــو طاوس خـــورشیـــد بگشـــاد بــــال / زر انــدود شــد لاجـــوردی هــلال ( نظامی ) .
چـــو طاوس فـــلـک بــگریخــت از بـــاغ / بــگل چیدن ببــاغ آمــد سیــه زاغ ( نظامی ) .
هــنــر بیند چــو عیب این چشــم جــاسوس / تــو چشم زاغ بین نـــه پای طاوس ( نظامی ) .
در پــــر طاوس کـــه زر پــیــکــر اســــت / سرزنش پـــای کجا در خــور است ( نظامی ) .
گــر آیــد نــار پــســتــا نــی دریــن بـــاغ / چــو طاوسی نشستـه بــر پــر زاغ ( نظامی ) .
چــــو طاوســی عــقــابی بــــاز بــســتـــه / تذروی بــر لــب کوثــر نشستــه ( نظامی ) .
شبــه طاوس شــمــر فقــر کــه طاوســا نــرا / رنگ زیباست گر آواز نه زیبا شنوند ( خاقانی ) .
بیــضه چــون طاوس نــر خواهم شــکــســت / ور بــرون آشیان خـواهم شکست ( خاقانی ) .
دفع ســرما را قفــس کــردند آهــن پس در او / بچه طاوس علوی آشیان افکنده اند ( خاقانی ) .
بــر ســر خــوان جــهان خــرمگساننـد طفیل / پر طاوس مگس ران بخراسان یابم ( خاقانی ) .
طاوس بیــن کــه زاغ خــورد و آنــکه از گــلــو / گاورس ریزه های منقا بـر افکند ( خاقانی ) .
مــگـــــس ران کـــردن از شـــهــپــر طاوس / عجب زشت است بر طاوس زیبا ( خاقانی ) .
خــود بــاش انیس خود مطلب کس که پیل را / هم گوش بهتر از پر طاوس پشه ران ( خاقانی ) .
گیتی ز گرد لشکرش طاوس بسته زیورش/ در شرق رنگین شهپرش درغرب منقار آمده ( خاقانی ) .
بیضه بشکن مرغ کم کن تـا بوی طاوس نر / بیضه پروردن بگنجشکان گذار و ماکیان ( خاقانی ) .
رهــــبــــر دیـــــو چـــــو طاوس مــــــدام / مایــه فسق چــو عصفور مقیـم ( خاقانی ) .
از مصــحــف گردون ار پنج آیــت زر کــم شــد / آمد پر طاوسش دیدار بصبح اندر ( خاقانی ) .
دشــمــنــان ســر بــزرگـــش را چــــو بــــوم / حاصل از طاوس دولت پای باد ( خاقانی ) .
طاوس بــوده ام بــریــاض مــلــوک وقــتــی / امروز پای هست مرا و پری ندارم ( خاقانی ) .
از عـــــــــــارض و روی و زلــــــــــف داری / طاوس و بهشــت و مـار با هم ( خاقانی ) .
بدست همت از خاطر برانم غــم که سلطانان / مگس رانها کنند از پر طاوسان بستانی ( خاقانی ) .
جــوهــر حـــســن بــه هــر خــس چــه بـــرم / پــر طاوس مگس ران چکنـم ( خاقانی ) .
باغی است طاوس رخش ماریست افسونگر در او/ شهری چومن بنهاده سربرحفظ ان افسون نگر ( خاقانی ) .
پــیــش کــه طاوس صبح بیضه زریــن نــهــد / از می بیضا بساز بیضه مجلس ارم ( خاقانی ) .
اگر زشـــتـــخـــوئــی بــــود در ســـرشـــت / نبینــد ز طاوس جز پای زشـــت ( سعدی ) .
وز لــطافـــــت کــــه هــــســـــت در طاوس / کــودکان میکنند بـــال و پرش ( سعدی ) .
پــر طاوس در اوراق مــصــاحــف دیــدم / گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش ( سعدی ) .
دوش چــون طاوس مینازیدم اندر باغ خلــد / دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار ( سعدی ) .
ازیــــن مــــه پـــاره عــا بــــد فــریــبــــی / ملایک صورتی طاوس زیـبــی ( سعدی ) .
چــو طاوس را خــانــــه شـــد بــــوســتــــان / دگر یاد نارد ز هندوستــان ( امیر خسرو ) .
کــمــال جــلــوه طاوس را از آن چــــه زیـــان / کــه ابــلــهی بگزیند غراب بـــر طاوس .
( دهخدا ، جلد 33 ، 1335 ، 63 – 65 ) .
3 – 4 – 3 اعتقادات باستانی :
این پرنده اشرافی با دمی به شکل بادبزن سمبل خورشید است . دنباله دایره ای شکلش نماد طاق آسمان و لکه های چشم مانند آن ستاره های آسمان هستند ، همین چشم ها در آیین بودا سمبل هشیاری و هر پر آن به خاطر داشتن چشم شیطانی سمبل بدشانسی بیان شده است . در مذهب هندو طاووس مرکب کارتیکیا الهه جنگ است . طاووس نر از

مطلب مرتبط :   حکمرانی، بازیگران، حکومت، بانک، سیاستگذاری
دسته بندی : علمی