:1373).
شخصیت لیر، عالی ترین، بزرگترین و با شکوه ترین شاهکاری است که شکسپیر آفریده است. این پادشاه پیر از نخستین وهله ای که آغاز سخن می کند، خود را مردی نشان می دهد که پستی و بلندی های بسیار دیده و خاطرات شیرین و تلخ بی شمار دارد. (خزائل،4061:1383).این پیرمرد عجول و تند مزاج که در ضعف و ناتوانی نیز نجیب و شریف است، در برابر نقشه قلمرو خویش ایستاده، تاج های سلطنت را به این و آن بخشیده و سرزمین ها را تکّه پاره می کند. نطفه آینده ظلمانی او در همین صحنه نخست نهفته است و ما خیلی زود خواهیم دید که چگونه این پادشاه بخشنده و مستبد و عجول به کودکی بدل می شود که در بارگاهِ دخترانِ خویش التماس، تضرّع و دعا می کند، نعره می زند و نفرین می کند و بدین ترتیب از نزدیکی جنون خبر می دهد. (فرهادپور،170:1389).
کلریج درباره نمایشنامه لیرشاه شکسپیر چنین می گوید: «شکسپیر عظیم ترین تلاش خود را در شاه لیر به عنوان شاعر، در هملت به عنوان فیلسوف و اهل مراقبه، و در اتللو به عنوان وحدت این دو، به منصه ظهور رساند». (براهیمی،112:1375). و باز در جایی دیگر چنین گفته است:
«در مقایسه با دیگر تراژدی ها، مکبث سریع ترینِ آنها از لحاظ حدوث وقایع، هملت کندترین، و لیرشاه ترکیبی از هر دو می باشد. این تنها نمایشنامه جدّی شکسپیر است که بر اساس جنبه های بسیار نامحتمل بنا شده که در آن ((ریگان273)) و ((گونریل274)) تنها نمونه های خالص غیر طبیعی شخصیت های شکسپیر می باشند که هیچ جنبه ای از نیکی انسانی را آشکار نمی سازند». (پازارگادی،75:1373).
پندار و صفات اشخاص این بازی را شکسپیر در دو تصویر زیبا و زشت بر روی پرده نقاشی جلوه گر ساخته است. یکی تصویر افرادی است که گویی در سرشت آنان پاک ترین گوهر نیکی ها و صفا و صداقت و مهرورزی به ودیعت گذاشته شده و دیگری از مردمی که اگر به صورت آدمی مصوّر نگشته بودند، از درندگان بازشناخته نمی شدند. گانریل و ریگان در وحشیگری و بدسگالی بر دیگر اشراری که در این نمایشنامه جلوه گر می شوند برتری محسوس دارند. فتنه انگیز و مزوّر و حیله بازند و به خوبی می توانند با ریا و تزویر و فریب درّنده خویی و بی مهری خویش را پنهان کنند. مهرورزی و دوستداری آنان سراسر شایبه و ریاست و هیچ.
به عکس، کوردلیا از مهر و محبّت آکنده است و به حدّی او را عزیز و محترم می دارد که حتّی از به دل راه دادن این تصوّر که پدرش به سستی و پیری دچار گردیده سخت منقلب و پریشان می گردد. (شکسپیر،64 :1373-55). اما صفاتی که او را از دیگر قهرمانان زن نمایشنامه های دیگر شکسپیر ممتاز می سازد خودداری، طبع ملایم و آرام، رفتار و بیان موقّرانه، کم روئی او و پرده ای که بر روی احساسات خود کشیده همه مانع از این است که انسان بفهمد در باطن و ضمیر او چه می گذرد. (پازارگادی،263:1373).
داستان این نمایشنامه بسیار کهن است، در روزگاری که مردمی به نام سِلت275 در این جهان می زیستند، این داستان یک افسانه طبیعت بوده است. زیرا به عقیده بسیاری از محققانی که در افسانه ها و عقاید آن مردم بررسی کرده اند، لفظ لیر به معنی نپتون دورترین ستاره منظومه شمسی است و گانریل و ریگان دو دخترِ سرکش و ناسپاسِ لیر به معنی طوفان و تندر است و کوردلیا کهترین دخترِ لیر به معنی نسیم ملایم است. شکی نیست که هر جا طوفان و تندر بر طبیعت فرمان راند حاصلی جز ویرانی ندارد. (شکسپیر،11:1373). اما ماجرا به طرز شگفت انگیزی بی زمان است. می تواند در آغاز جهان روی داده باشد و نیز می تواند متعلق به روزگار ما باشد. (گودوین،103،1379).
لیرشاه را آخرین تراژدی بزرگ شکسپیر می شناسند. در سال 1681 متن آن توسط ناهام تیت – درام نویس سده هفدهمی – دستکاری شده و پایان خوش غریبی به آن افزوده شده است، و این متن غیر اصیل بیش از 150 سال به نام شکسپیر به صحنه می رفت. (همو،105).
شکسپیر در آفرینشِ آثار خود از همه جا بهره می گیرد، تا منظور خود و آنچه را که در مورد موضوعِ مورد نظر در ذهن می پروراند را به بهترین نحو به مخاطب القا کند. شکسپیر در خلق این اثر نیز – علاوه بر توجه به ریشه های اساطیری آن- بسان دیگر آثارش از منابع مختلفی تأثیر پذیرفته است. منابعی که برخی از آنها هنوز به طور کامل برای محققین واضح و آشکار نشده است. چرا که شکسپیر در تغییر و تبدیلِ حال و هوای داستان، شاخ و برگ دادن به آنها و اضافه کردن شخصیت های داستانی چنان استادانه عمل می کند که تشخیص اصل و منبع داستان برای مخاطب را مشکل می نماید.
خلاصه داستان لیرشاه:
لیر اینک برآنیم که نیّت نهفته مان را آشکار کنیم. آن نقشه را برایمان بیاورید. دانسته باشید که ما قلمرو پادشاهی مان را سه بخش کرده ایم، و عزم راسخ مان بر آن است که همه کارها و وظایف مملکت داری را در این آستانه سال های پیری از دوش خودمان برداریم و بر دوش های جوان بگذاریم و خود سبکبار به سوی مرگ بخزیم. (شکسپیر، 7:1379).
لیر از عیال خود سه دختر داشت به اسم ((گونریل))، ((ریگان)) و کوچکترین هم ((کوردلیا276)) نام داشت. چون پیری کم کم بر او چیره شد به این خیال افتاد که دخترانش را آزمایش کند که کدامیک او را بیشتر دوست دارد تا امتیازات بیشتری برای او قایل شود و از میراث خویش سهم بیشتری به او واگذار کند.
ابتدا از دختر ارشدش گونریل شروع می کند و او را به نزد خود می طلبد و سؤال می کند تا چه اندازه او را دوست دارد. گونریل خدایانش را به شهادت می طلبد و سوگند یاد می کند که پدر را از حیات و زندگیش عزیزتر دارد. لیر از این پاسخ او بسیار خشنود می گردد و وی را مورد نوازش قرار می دهد و سپس ریگان دومین دخترش را احضار می نماید و این سؤال را تکرار می کند. ریگان هم به نوبه خود پدر را از علاقه و محبت خود مطمئن می سازد و سوگند می خورد که وی را بیش از آنچه زبان بتواند بیان دارد دوست می دارد.
چون نوبت به کوردلیا رسید وی در پاسخ پدر گفت، با علم و اطلاع محبت بزرگ و علاقه پدرانه ای که نسبت به من مبذول داشته اید اعتراف می کنم که من نیز همواره شما را دوست داشته و مادام که زنده باشم شما را که پدر طبیعی من هستید دوست خواهم داشت و اگر مایلید که از درجات علاقه من آگاه شوید خویشتن را معاینه کنید و ارزش و شایستگی که در این مقام پدری خود داشته اید بیابید و بدانید که این ارزش و شایستگی شما به هر اندازه که باشد من شما را به همان اندازه دوست داشته و دارم نه بیشتر و نه کمتر.
لیر از شنیدن این پاسخ در خشم شد، از آن پس کوردلیا را مورد غضب قرار داد و مهر و لطف خود را متوجه ریگان و گانریل نمود و دارائیش را میان آن دو تقسیم نمود و بدین نحو کوردلیا را از میراث خویش محروم ساخت.
القصّه ((آگانیپوس277)) یکی از دوازده سلطانی که در ایام گالیا278 (فرانسه امروز) حکومت می کردند از زیبایی ها و
محاسن کوردلیا تحسین ها شنیده و مدت ها بود که محبت وی را به دل گرفته بود و تصمیم داشت با وی ازدواج کند در همین هنگام که کوردلیا مقهور پدر خود گردیده بود وی برای خواستگاریش به دربار لیرشاه آمد.
لیرشاه با ازدواج او و دخترش موافقت کرد ولی به او گفت که چون تمام ثروتش را قبلاً به دو دختر دیگرش واگذار نموده است کوردلیا هیچ کابینی ندارد ولی این موضوع نتوانست خللی در ارکان محبت او وارد آورد و برخلاف انتظارِ لیر با کوردلیا ازدواج نمود و با او به فرانسه مراجعت کرد.
پس از چندی که پیری و فرسودگی بر لیر چیره تر گردید طمع به سلطنت و حکمرانی در دو دختر بزرگترش قوّت گرفت به نحوی که بر علیه پادشاه پیر شوریدند. تاج و تخت را از او ستانیده و وی را به مستمرّی اندکی که به سختی کفاف مخارج او و چند نوکرش را می داد واداشتند. آنچه دل این پادشاه را به درد می آورد بی مهری بود که از دو دخترش می دید. این دو به گناه آن همه نیکی و احسانی که لیر در گذشته در مورد آنان معمول داشته بود می کوشیدند او را هر چه بیشتر محدود سازند به قسمی که می خواستند حتی نوکری را هم که از او ملازمت می نمود از وی بازگیرند و علیرغم آن گفتار مطبوع و دل پسندی که در گذشته موجد این همه حُسنِ نیّت در پدرشان شده بود به اندازه ای در بی مهری های خود افراط ورزیدند که لیر مجبور شد کشورش را ترک کند. لیر به سمت فرانسه حرکت نمود تا آنجا در نزد دختر کهترش کوردلیا که هیچ لطفی نسبت به او نکرده بود قلب آزرده و وجدان شرمسارش را تسلّی دهد.
همین که کوردلیا اطّلاع حاصل کرد که پدرش در لباس مندرس به کشورش وارد شده است بی درنگ وجهی جهت او فرستاد که جامه مناسب تهیّه نماید و چند تن از نوکران و سپاهیان خود را مأمور کرد که در ملازمت پدرش باشند و او را به دربار پادشاه فرانسه هدایت کنند.
از شنیدن شرح رفتارهای ناپسند و ظالمانه گونریل و ریگان نسبت به لیر، دختر و دامادش سخت ناراحت شده و به سمت سپاهیان گونریل و ریگان که با هم متحد شده بودند حرکت کردند. در طی مواجهه دو نیرو با یکدیگر کوردلیا و لیر اسیر می شوند. گونریل، ریگان را مسموم می کند و آخر سر خودش را با چاقو می کشد. کوردلیا اعدام می شود و لیرشاه از غصه فرزندانش زندگی را وداع می کند. (شکسپیر،17:1373-14).
البته باید خاطر نشان شود داستانِ خاندان ((گلاستر)) نیز به صورت موازی با داستانِ ((لیر)) آورده می شود. که شکسپیر آن را از رمان ((فیلیپ سیدنی)) به نام ((آرکادیا)) (Arcadia) اقتباس کرده است. که به نوعی سرنوشت شوم ((لیر)) و دخترانش در داستانِ ((گلاستر)) و دو پسرش بازتاب می یابد. (براهیمی،245:1375).

مطلب مرتبط :   حکومت، آن‌ها، پسران، جمال، پسر

فصل چهارم
مقایسه تطبیقی داستان ((فریدون و پسران)) در شاهنامه با ((لیرشاه)) شکسپیر، تأثیرپذیری شکسپیر از فرهنگ و ادبیات کهن ایران زمین

1.4 مقایسه تطبیقی ((داستان فریدون و پسران)) در شاهنامه با ((لیرشاه)) شکسپیر
ضمن مطالعه اساطیر و افسانه های مربوط به فرهنگ های مختلف و سرزمین هایِ دور از هم، و مقایسه آنها با یکدیگر، به شباهت های انکارناپذیری در داستان های مربوط به آنها برمی خوریم. گاهی این شباهت های داستانی علاوه بر محتوا، شکل و صورت آنها را نیز شامل شده و ساختار مشابهی را دنبال می کنند.
برای چگونگی وقوع چنین امری دو نظریه اصلی وجود دارد: طبق نظریه اول، فرهنگ های مختلف لاجَرَم از مراحل تکاملی مشابهی عبور می کنند، و از این رو، در هر مرحله معیّن، این فرهنگ ها بی آن که حتماً با هم تماسی داشته باشند اسطوره های مشابهی تولید می کنند، زیرا ((ناخودآگاه جمعیِ)) آن ها (اصطلاحی که کارل گوستاو یونگ به کار برد و رواج دارد) به شیوه مشابه و به قصد تأمین نیازهای درونیِ مشابه عمل می کند. طبق نظریه دوم، موسوم به

دسته بندی : علمی