آن سرزمین پرداخت. بالاخره به سال 1891 پس از آن که در بین راه سری هم به آستانه زد به مصر بازگشت.
توفیق در سال 1891 وفات کرد و پسرش عباس حلمی دوم به جای او بر تخت سلطنت نشست. خدیو جدید، نخست به شوقی توجهی نداشت ولی دیری نکشید که چون پیشینیان خود، او را مورد لطف خویش قرار داد و شاعر دربارش گردانید. شوقی سیاست خدیو را تأیید کرد و در سایۀ آن ثروت و جاه فراوان یافت، همانطور که از مسافرتش به پایتختهای اروپایی اطلاعات وسیعی به دست آورد… شوقی با دختر یکی از توانگران مصر ازدواج کرد و از او صاحب یک دختر شد که او را امینه نامید و دو پسر؛ یکی علی و دیگری حسین.
عباس پاشا در سال 1915 به خاطر ارتباطش با ترکها از مقام خود خلع شد و حسین کامل جای او را گرفت. او شوقی را از نظر انداخت و انگلستان تصمیم گرفت او را که شاعر عباس کامل بود به مالت تبعید کند. عدهای واسطه شدند، در نتیجه به او این امکان داده شد که خود، تبعیدگاهش را در مکان خارج از مصر تعیین کند. شوقی نیز به سبب علاقهای که به اسپانیا داشت، شهر بارسلون را برگزید. اسپانیا را از آن رو برگزیده بود که خاطرۀ امجاد عرب را در او زنده میکرد. شوقی در آن برج عاجی که خود را محبوس کرده بود، چشم به رهایی خویش، بر زخمهای درونش میگریست و در اشتیاق وطن میسوخت تا این که جنگ جهانی اول پایان گرفت.
شوقی به مصر بازگشت، اما عقاید سیاسی او دگرگون شده بود. قصر سلطنتی را ترک گفت و پیوندهای خود را با آن برید. در خانهاش نشست و به ادارۀ املاک خاص خود پرداخت و تابستانها سفری به ترکیـه یا ییلاقهای اروپایی میکرد، ولی از سال 1925 تنها کوهپایههای لبنان را اختیارمیکرد. شوقی ساعاتی را که در خانه بود به نظم شعر میپرداخت. او در عین حال از دیگر بلاد عربی غافل نبود و دربارۀ آنها نیز قصائدی سرود. این بود که صیت اشتهارش همه جا را فراگرفت و همۀ سرزمینهای عربی با او به عنوان «امیرالشعـرا» بیعت کردنـد. این عنوان در سال 1927 در جشن بزرگی که در اپرای سلطنتی برگزار گردید به او اعطا شد.
از این تاریخ، شوقی همۀ وقت خود را صرف شعر کرد، ولی به نوعی خاص در چهارسال آخر عمر خود به نوشتن یا سرودن نمایشنامهها پرداخت؛ تا آنگاه که در سیزدهم تشرین اول(فوریۀ) 1932 در حالی که از جاه و ثروت عظیمی برخوردار و همچنان سرگرم پدید آوردن آثار بدیع بود، جهان را بدرود گفت.
شخصیّت شوقی شخصیّت عجیبی بود و عوامل مختلفی در پدید آمدن آن مؤثر افتاده بود. شوقی از میان آن عوامل گاه متضاد، انسانی آشفتهحال و سرگردان رخ نموده بود. مردی که کمتر اتفاق میافتاد گرایشها و اعمالش را به یک جانب سمتگیری کرده باشد.
در ذات شوقی آن شرایطی که بتواند به پایمردی آن بر مسند امیرالشعرایی بنشیند وجود داشت. نبوغ او از چهار اصل «عربی، یونانی، چرکسی، ترکی» مایه میگرفت و این امر موجب آن شده بود که دامنۀ شعرش در وجوه گوناگون وسعت گیرد. مواهبی که طبیعت به او ارزانی داشته بود، بیش از هر چیز او را به قلّۀ رفیع شعر فرا میبُرد و از این مواهب بود؛ یکی حافظۀ شگرف او که به نیروی آن هرچه میشنید یا میخواند در گنجینۀ ذهن خود ذخیره میساخت، دیگر خیال پر دامنۀ او با خطوط و رنگهای فراوان که میتوانست در نهایت چیرهدستی آنها را در یکدیگر بیامیزد. سوم احساس دقیق او از زندگی و حرکتها و تپشهایش، و چهارم روح سرکش و مغرور او که همواره میخواست تا با بزرگترین شاعران، با وجود اختلاف زمان و تمدان و هدف، همپایه و قرین باشد.
شوقی در میان انبوه آثار ادبی عربی پرورش یافته بود و از هر شاعری بهترین او را گرفته بود. مثلاً از ابونواس وصف شراب و غزلهایش را، از بحتری صفای خیال و دقت صور و آهنگ خوش و موسیقی کلامش را، و از متنبی معانی رفیع و سعی در طلب آنها را، ولو با کوشش بسیار و انباشتن شعر خود از حکمت و امثال. همچنین شوقی با ادبیات غرب نیز آشنا بود. ادبیات فرانسه را خوب میشناخت، از این رو میخواست در آوردن حکایات به لافونتن شبیه باشد و در صراحت دردناک خود به موسه و در تغزل به لامارتین و در گوشههایی از نمایشنامههایش به کُرنی. اما از میان شاعران فرانسه آنکه بیش از همه بر او تأثیر گذاشته، ویکتور هوگو سرور بیمنازع رمانتیسم است.
شوقی در فرانسه آزادی دین و اندیشه را به چشم خود دید. او در عین دلبستگی شدید به دین خود، در برابر همۀ ادیان سعۀ صدر داشت. در پایتختهای اروپا، به خصوص پاریس، عشق به زندگی و آزادی و علم را دیـده بود. آنچه شعـرش را تحت تأثیر خود داشت و چون به وطـن بازگشت،میخواست این عقاید را در میان فرزندان ملّتش رواج دهد.
شوقی در عصری میزیست پر از حوادث مهم سیاسی، و این سیاستهای گوناگون که بر سرزمین مصر و دیگر اقطار عربی میگذشت، در شعر او انعکاسی شگرف داشت. شوقی در بلاد عربی، شاعر دربار و شاعر سیاسی امیر است و در میان مردم، شاعر مردم و شاعر سیاسی و قومیت عربی مصر است.
فرهنگ وسیعی که شوقی با آن آشنایی یافته بود، و سیر و سیاحتهای دور و دراز که بر وسعت معلومات اجتماعیاش افزوده بود و اوضاع سیاسی که با آن دست به گریبان بود و آن قدرت شاعری که به او ارزانی شده بود و روح سرکشش که میخواست با همۀ شاعران متقدم و متأخر کوس برابری زند، و بالاخره طبع ملایم او که به تملّق میگرایید، از او شخصیّتی دوگانه ساخته بود که هم در جادههای ادب، حیران و سرگردان مانده بود و هم در جادههای سیاست.
آثار شوقی
درمیان شاعران عرب کمتر شاعری است که شعری به روانی شعر شوقی و آثاری به فراوانی آثار او داشته باشد. آثار شعری او عبارتند از: یکی دیوان پر حجم او موسوم به «الشّوقیات» در چهار جلد بزرگ. جلد اول آن شامل اشعار او در قرن گذشته است… جلد دوم در سال 1930 به چاپ رسید و آن شامل وصف و تغزل و متفرقاتی در تاریخ و سیاست و اجتماع و قصایدی از دیوان قدیم او بود. جلد سوم که همه مراثی است در سال 1936 چاپ شد و جلد چهارم که حاوی موضوعات مختلف، مخصوصاً اشعار تعلیمی اوست، در سال 1943 از طبع خارج شد. از دیگر آثار منظوم او کتابی است به نام «دول العرب و عظماء الإسلام» که بعد از وفات او به چاپ رسید. بیشتر آن ارجوزههایی است شامل تاریخ اسلام و بزرگان آن تا فاطمیان. و نیز از اوست شش نمایشنامه که در سال 1929 و 1932 سروده شده، که از آن میان پنج اثر تراژدی هستند: «مصرع کلئوپاترا»، «مجنون لیلی»، «قمبیز»، «علی بیک الکبیر»، «عنتره»، و کمدی «الست هدی»
آثار او به نثر نیز، شامل سه رمان و مقالات اجتماعی و یک نمایشنامه است بهنام«هی امیره الأندلس»… اما رمانهای او عبارتند از: یکی «عذراء الهند» که در سال 1897 نوشته شده و موضوع آن از تاریخ مصر قدیم یعنی زمان رامسس دوم گرفته شده است. دیگر «لادیاس» یا آخرین فرعونان که در سال1898 تألیف شـده و آن بیان اوضاع مصـر است بعـد از دوران پسماتیک دوم؛ یعنی پیش از قرن پنجم میـلادی. و سوم «ورقه الآس» و آن رمانی است به روال طبیعی که نسبت به آثار پیشین او، سجع در آن به حداقل رسیده است و موضوع آن به زمان شاپور، پادشاه ایران باز میگردد.
مقالات اجتماعـی او نیز عبارت از نظریاتـی است که در سال 1932 تحت عنوان«اسواقالذهب»(هماهنگ با اطواقالذهب زمخشری و اطباقالذهب راغب اصفهانی) در موضوعات مختلف، چون آزادی، وطن، کانال سوئز، اهرام، مرگ، سرباز گمنام و برخی اندرزها و حِکَم که خود به تجربه دریافته، جمعآوری شده است.
اشتهار وسیع شوقی به خاطر نثر او نیست. نثر او اغلب مسجّع و مصنوع و از جهت فنی و ادبی ضعیف است. آنچه شوقی را در جهان ادب نامآور ساخته، آثار بزرگ منظوم اوست… شعر شوقی از مراحل مختلف زندگی خود و حوادثی که در هر مرحله با او دست به گریبان بوده است، متأثر شده است. اگر زندگی شاعر را از دربار تا تبعید و از تبعید تا مرگ تعقیب کنیم، به سه مرحله برخورد میکنیم:
مرحلۀ تقلید، مرحلۀ انتقال از قدیم به جدید، و مرحلۀ نوآوری.
شوقی با آن که به دیانت خویش سخت پایبند است، نسبت به اصحاب مذاهب دیگر سختگیر نیست. شاید این آزاداندیشی شوقی و احترام او به ادیان دیگر ارمغانی باشد که از تحصیل در مدارس اروپا با خود آورده باشد… اما در سیاست؛ شوقی معاصر حوادث مهم سیاسی بود و او در همۀ آنها یا رأیی ابراز داشته یا همدردی یا مخالفت نشان داده است.
مسئلۀ شوقی و مصر مسئلۀ دیگری است. او میهن خود را سخت دوست میداشت و به آن هنگام که در تبعیدگاه اسپانیا بود در فراق آن نالههای دلگداز سر میداد… شوقی بر هر چه از آثار گذشتۀ مصر میگذرد، از مجسمهها، سنگها، گورها، و خرابهها، مفاخر نیاکان خود را به یاد میآورد و از آنها برای فرزندان پیامی مـیآورد. ایـنها جز علاقۀ شگفتانگیز او به وادی باستـانی نیـل نیست که آن را در رودخـانهاش، در ریگستانش، در معـابدش، در اهـرامش، در فرعونانش، در بزرگـانش، در تمـدنش و در دانشمندانش که جهان را به عرصۀ تمدن آوردند میبیند و میستاید…مصر باستانی که مشحون از مفاخر است زمام عواطف شاعر را به دست گرفته و چونان معبودی در مقابل او خودنمایی میکند.
شوقـی از آغاز میکوشید که شاعر خدیـو باشد و در کشور، صاحب مقام. چون از فرانسه بازگشت چنین تصور کرد که باید سیاست قصر را هرچه باشد تأیید کند تا بتواند در مقام خود پایدار بماند. در این ایام از مردم دور افتاده بود و چنان وانمود میکرد که نمیداند مردم چه میخواهند.
اما چون از اسپانیا بازگشت، نخست جدا شدن از دربار برایش دشوار مینمود، ولی او آزادی را بر گزید و کم کم به آن دلبستگی یافت و چون فرزندان ملّتش را دید که به خاطر آزادی خونهایشان ریخته میشود، او نیز شیفتۀ آزادی گردید و از برج عاج خود فرود آمد و در میان مردم کوچه و بازار به راه افتاد. با آنها سخن گفت، درغم و شادیشان شرکت جست، با آنها در آمیخت و آرزوها و خواستهایش را با آرزوها و خواستهایشان ممزوج ساخت. از آن پس، شوقی زبان مردم و ترجمان صادق آنها گردید.
هنگامی که به مقام شامخی که شوقی در شعر سیاسی رسیده است مینگریم، میبینیم که در این باب، میان شعر او و شعر شاعران پیشین فرق بسیار است. درک شوقی از سیاست، غیر از آن معنی محدودی است که بیشتر آن شاعران از سیاست داشتند. شوقی آغوش خود را برای هر دین و هر نژاد و هر گرایشی گشوده بود. او شعر سیاسی والای خود را به قبیله یا افراد یا جماعات یا احزاب اختصاص نداد. شعر او، همۀ دولتها، بلکه همۀ شرق را در بر میگرفت. با تعصب

مطلب مرتبط :   مجنون، لیلی، نامۀ، (همان،، دیوان
دسته بندی : علمی