حقیقی آن شخص یا پدیدۀ قدرتمند، مقدمات شکست و نابودی حتمی را فراهم آورد، و ای بسا به علّت این ترس بیهوده با یک گرفتاری کوچک که فکرش را نمیتوان کرد مواجه شـد و به کلّی نابود گشت، بنابراین وحشتزدگی امری نامطلوب است که باید به شدت از آن اجتناب کرد. دیگر اینکه شوقی به عنوان راوی در این حکایت، برخلاف دیگر حکایتها که گاهی با حضور ناگهانیاش به نظم جاری حکایت صدمه میزند، حضوری بسیار دلنشین و قابل قبول دارد و با لفظی طنزآمیز به خوبی پیام داستان را به مخاطب منتقل میسازد و تذکر میدهد که آنچه در پردۀ نادانستهها است بسیار وحشتآورتر از چیزهایی است که به چشم میتوان آنها را دید.
الغزالُ و الکلبُ
برشمردن صریح رذایل اخلاقی انسان و ناامیدی از لطف و احسان او
در این حکایت، شوقـی با صراحت و افسوسی بسیار گیرا، از زبان سگـی که آهـو از وی میخواهد تا انسان را برای او توصیف کند تا او را بهتر بشناسد، رذایل اخلاقی انسان را یکی پس از دیگر چنان برمیشمرد که جز عین بیان آنها نمیتواند توضیح دیگری داشته باشد:

سائلی عن حقیقۀ النّاس عذراً
إنّما هم حِقدٌ و غشٌّ و بغضٌ
لیس فیهم حقیقۀٌ فتُقال
و أذاهٌ و غیبهٌ و انتحال
لیت شعری، هل یستریحُ فؤادی؟
فرضا البعض فیه للبعض سُخطٌ
کم أداریهم و کم أحتال!
و رضا الکلُّ مطلبٌ لا یُنال
سپس از زبان سگ به آهو هشدار میدهد که اطعام و احسان انسان را به چیزی نشمارد و همان بهتر که راه قناعت به سبزه و علف صحرا را در پیش گیرد و تا میتواند از نوع آدمی دور باشد. این انتقادات در حقیقت، تازیانۀ شوقی است بر سر آنهایی که انسانیّت و آدمی بودن را از یاد بردهاند و جز در پی خور و خواب و خشم و شهوت نیستنـد. البته این یکی از آن مضامین مورد توجه اوست که در خلال حکایتهای دیگری هم با شیوهای نزدیک به همین گونه بیان، به آن پرداخته است.
الثّلعبُ و الدّیکُ
شناخت دشمن در لباس دوستی و رسوا کردن او با هوشیاری در برابر وی
این حکایت یکی از بهترین حکایتهای شوقی از نظر ساختاری و محتوایی است. اولین نکتۀ جالب آن، شیوۀ نیرنگ زدن روباه است که بسیار متفاوت و جذاب به نظر میرسد. دوم این که روباه پس از اتخاذ این شیوه، با رفتاری که نسبت به سایر حیوانات در پیش میگیرد، به خوبی زمینه را برای به دام انداختن خروس که طعمۀ مورد علاقۀ اوست، فراهم میسازد. سوم این که انگیزۀ رفتار روباه و برخورد او با خروس، با توجه به ویژگیهای هر دو حیوان، برای مخاطب آشکار است و این آشکار بودن، نه تنها به بافت روایی و معنایی حکایت صدمه نمیزند، بلکه آن را به مراتب جذابتر نیز میسازد و مخاطب تشویق میشود تا بداند که دعوای همیشگی روباه و خروس، این بار به کجا میانجامد. چهارم این که رفتار روباه با خروس و نحوۀ حیلهگری او به صورت غیر منتظرهتری پرداخت شده است، به گونهای که کلیشههای سابق در مورد این تقابل معروف را تکرار نمیکند؛ به این صورت که این بار، روباه، غیرمستقیم با خروس وارد گفتگو میشود و به جای این که خود، رو در روی خروس قرار گیرد، پیکی از جانب خود به سوی او روانه میکند، دیگر این که عدم دخالت شوقی در تعیین صداقت یا فریبکاری روباه و این که توبۀ او حقیقت دارد یا نه، باعث میشود تا مخاطب با وجود شناختی که از تقابل روباه وخروس دارد، به ادامه و پایان ماجرا پی نبرد و تعلیق ناشناختهای را تجربه کند که مایۀ جذابیّت هرچه بیشتر آن است. پنجمین و آخرین نکتۀ این حکایت، عدم فریبخوردگی خروس در برابر روباه و پاسخ بسیار هنرمندانه و هوشیارانۀ او به روباه است که به زیبایی مفهوم خردمنـدی و هوشیاری در برابر دشمن غـدّار را میرساند. مجموع این عوامل، باعث شده تا این حکایت، یکی از بهترین نمونههای ترکیبی درست ساختار و محتوای تمثیلی در کار شوقی باشد.
النّعجهُ و أولادُها
پرهیز حاکمان از غفلت نسبت به مردم در برابر دشمن احتمالی و لزوم همکاری مردم با حاکمان
شوقی در این حکایت، با به کار گرفتن استعارههای بسیار واضح چوپان و گلۀ گوسفندان، غفلت حاکمان و مسولان ادارۀ امور سیاسی را نسبت به حال و روز مردم، مورد انتقاد قرار میدهد، اما این انتقاد او یکسویه نیست، زیرا در ادامه میبینیم که با وجود این که چوپان در خواب غفلت به سر میبرد، اما مادهگوسفنـدی بیدار است و او را از خطر گرگ آگاه میسازد و نشان میدهـد که اگر مسؤلان خواباند، این مردم هستند که باید بیدار باشند و بر سر خواب غفلت حاکمان جامعه، فریاد بزنند؛ زیرا چنین بیداری و فریادی نجاتبخش است و به منزلۀ همکاری ناگسستنی میان آنها است که ثبات و بقای کشور و ملّت را در پی دارد.
الکلب و القطُّ و الفأر
نجات دشمن از نابودی و تمایل به همکاری با او، برابر است با مرگ و نابودی خویش
این حکایت نیز یکی از نمونههای بسیار خوب حکایتهای شوقی از نظر ساختاری و محتوایی است. شوقی در این حکایت نشان میدهد که موش چگونه با حماقت تمام، به امید گرفتن خط امان از گربه، زمینۀ رهایی او را از دست سگ فراهم میسازد، اما در نهایت خود طعمۀ گربه میشود و جان بر سر این حماقت میگذارد. از نکات جالب توجه این حکایت، گفتگوی جالب میان موش و گربه است؛ به ویژه آنجا که گربه با حیلهگری و طنز و کنایهای موذیانه، اذعان میکند که حقّ لطف موش را میشناسد، بنابراین برای افتخار او همین بس که عامل نجات گربه هم از گرفتاری و هم از گرسنگی باشد، و موش را با یک حرکت برق آسا میبلعد. همانگونه در این حکایت ملاحظه میشود، حضور شوقی در ساختاری روایی آن، بسیار متعادل و منطقی است، به همین دلیل روایت، مسیر طبیعی خود را طی میکند و بدون کوچکترین انحرافی، به خوبی تا نقطۀ پایان پیش میرود. درست به همین دلیل است که اگرچه شوقی، پیام اخلاقی مورد نظرش را در پایان به صورت کاملاً صریح و در قالب یک مَثَل بیان میکند، اما هیچگونه تحمیل و تصنُّعی در کار او دیده نمیشود و به راحتی میتوان سخنش را پذیرفت.
سلیمانُ و هُدهُد
گناهکاری و ستمگری برابر است با عدم آسودگی وجدان و عدم برخورداری از آرامش
در این حکایت، شوقی با احترام فوقالعادهای که برای سلیمان به عنوان یک پیامبر بزرگ الهی قائل است، ماجرای شکایت هُدهُد از به ستوه آمدن نسبت به لانهاش و دانهای که گلوگیرش شده است را با سلیمان مطرح میسازد، سپس با اطمینان از علم سلیمان به اسرار نهانی، از زبان او بیان میکند که این دلزدگی هُدهُد از لانه و دانهای که او را به ستوه آورده و راه گلویش را سد کرده، به خاطر گناه او در ستم به مورچه است. پیداست که شوقی با توجه به زیبایی ظاهری و شکوهی که پرندۀ هُدهُد از آن برخوردار است، به زیباییهای زندگی ثروتمندان و اشرافی که دانه دانه از سفرۀ دیگران برداشته و خرمنها روی هم انباشتهاند نظر دارد، و از ملال و ستوه هُـدهُـد، به این اندیشۀ نه چندان درست که اغلب ثروتمندان از زندگی خود چندان رضایت خاطر ندارند و همواره با روحی معذّب و درگیر ناراحتی به سر میبرند، اشاره میکند، سپس با اعتقادی که به وحی و نبوّت به عنوان بهترین راه نجات بشریّت دارد، از زبان سلیمان پیامبر با بیانی کوتاه و رسا، همۀ آن ستوه و عدم آرامش خاطر را ناشی از گناه دزدی و ستمکاری بر ضعیفتران میشمارد و این گونه حکم صادر میکند که ستمکار با همۀ آرامش زندگی مادیاش، همواره فاقد آرامش روحی است. به عبارت دیگر، شوقی با بیا این مطلب بر آن است تا به مخاطب بفهماند که اگر در برابر ستمکار، از دستِ ستمکشیده، کاری ساخته نیست، کاخ و لقمۀ ستم، خود، باعث ملال و گلوگیر ستمکار است و همین عقوبت برای او بسنده است.

مطلب مرتبط :  

سلیمانُ و الطّاووس
غرور و ناسپاسی در برابر نعمتهای الهی
شوقی، در این حکایت، از شکایت نابهجای طاووس، به درگاه سلیمان، که از نغمه و صوت خوش محروم است، در پی اثبات این مطلب است که بهتر است به جای حسرت بیهوده خوردن که ناخودآگاه به کفران نعمت و سرکشی در برابر خداوند میانجامد، به آنچه که داریم نظر کنیم و از آنها بهرۀ مطلوب را برگیریم. علاوه بر این، چیزی که ما خواهان آن هستیم و به شدت آن را دوست داریم ممکن است به زیان ما تمام شود و با دامن زدن به غرور نابهجا، زمینۀ بهرهگیری از آن فراهم نیاید و همچنان باعث ناکامی گردد. در حقیقت، پیام شوقی در این حکایت بسیار نزدیک است به آنچه که خداوند در قرآن دربارۀ تمایل انسان نسبت به داشتن یا نداشتن نعمتهای مورد نظرش بیان فرموده است: «عَسی أن تُحِبُّوا شَیئاً و هوَ شَرٌّ لکُم و عَسی أن تَکرَهوا شَیئاً و هوَ خیرٌ لکُم»28
الغُصنُ و الخُنفساء
پرهیز از خود برتر بینی و تفاخر
این حکایت بسیار کوتاه، مناظرهای یکسویه میان شاخهای است که به زیبایی خویش مینازد با سوسکی که به طور ناگهانی و غیرمنتظره جواب هنرمندانهای به این ستایش شاخه از خودش میدهد، شوقی، بیآنکه به طرح مناظره و سؤال و جواب از دو طرف حکایت ـ شاخه و سوسک ـ بپردازد، با سخن یک طرفۀ سوسک، پیام مورد نظرش را که همان پرهیز از خودبرتر بینی و تفاخر است ابلاغ میدارد.
القُبرّهُ و ابنُها
پرهیز از شتابزدگی در همۀ کارها
در این حکایت، شوقی، با بیان ماجرای چکاوکی که در حال آموختن پرواز به فرزندش است، تأکید میکند که همواره باید در هر کاری به ظرفیت و قدر توان خود توجه داشت و از شتابزدگی و برداشتن قدمهای بلند و اقدام به کارهایی که خارج از توان است پرهیز نمود. به عبارت دیگر، شوقی، همان آهسته و پیوسته رفتن را در نظر دارد و در این حکایت آن را عنوان میکند.
النَّعجَتان
شناخت جایگاه صبر و دوری از صبوری نابهجا . این حکایت، از این حیث جالب توجه است که شوقی، با بیان حال دو گوسفند که با گذشت زمان، فربه شده و طعمۀ چاقوی قصّاب میشوند، به تلخترین صورت ممکن، عدم شناخت درست از جایگاه هر خصلت نیکویی ـ و در رأس این خصال نیک، صبوری ـ را مایۀ تباهی و بدبختی معرفی میکند و نشان میدهد که خصال نیک در جایگاه لازم خویش ستوده و مفید هستند، نه در هر زمان و موقعیتی. این یکی از رویکردهای جالب شوقی است که همواره در پی آن است تا منافع اصیل و درستی را که انسان باید به آنها دست پیدا کند، در موقعیتهای لازم آن، به وی میشناساند. این مسأله این را میرساند که شوقی، روایتگر منافع اصیل و شرافتمندانۀ انسان با دیدگاهی انسانی است، نه ماورایی و عارفانه؛ زیرا چنان که ملاحظه میگردد، اگر چه او در تمام حکایتهایش بر ارزشهای اخلاقی تاکید میکند، اما این تأکید و ستایش از خصال نیک را تا

مطلب مرتبط :   ، شراب، -، آرایه‌های، مفهوم:

دسته بندی : علمی