اردوبادی
میرزا محمد منشی اردوبادی، از مقربین شاه اسماعیل دوم صفوی بود. در عهد شاه عباس به امور سیاسی مشغول شد و در سرودن شعر و نویسندگی نیز استاد بوده است. این بیت از اوست:
قاصد آورد به من نامه و از ذوق پیام
بیخودم، نامه و پیغام نمی‏دانم چیست (صادقی، 1327: 46).
از دیگر هموطنان اردوبادها، شاه حسین از معاصران امیر علیشیر نوائی، رامی و ثباتی بودند. رامی معاصر وحشی بافقی بوده و طبعی لطیف داشت. ثباتی نیز در قرن دهم می¬زیست و به جز شاعری از تاریخ و سایر علوم نیز بهره¬ها داشت (تربیت، 1373: 3-421).
نصیری اردوبادی
قاضی محمد متخلص به نصیری قبل از سده دهم هجری قمری می‏زیست. امین احمد رازی دو بیت ذیل را از او نقل کرده است:
ز خون بلبل بیدل اگر چه در بستان نهال غنچه‌گل دسته دسته پیکان است
ولیک جدول آب از پی ازاله آن ز موج درکف استاد صنع سوهان است (رازی، 1389: 264)
مؤلف گلستان هنر می‏نویسد: «قاضی محمد باقر از قضات اردوباد بود و در سرودن شعر و هنر خطاطی دستی توانا داشت»(منشی قمی، 1366: 39؛ تربیت، 1378: 379).
صافی اردوبادی
خواجه حاتم بیک اعتماد الدوله فرزند ملک بهرام از احفاد خواجه نصیر طوسی و پسر عموی میرزا کافی اردوبادی بود. خواجه حاتم چهارمین وزیر شاه عباس صفوی و در تدبیر امور وزارت و معرفت و مکارم اخلاقی بی¬نظیر بود. وی در ابتدای وزارت خویش، وزارت بکتاش¬خان حاکم کرمان را داشت و هنگامی که بکتاش¬خان درگذشت از طرف شاه به منصب استیفاء سرافراز شد و بعد از عزل میرزا لطف الله (لطفی) در آغاز سال 1000 (ق) به وزارت رسید و تا پایان حیات خویش بر سر این شغل بود. وی علاوه بر مسند وزارت به نظم و نثر و نویسندگی نیز علاقمند بود و در این هنر نیز ابراز وجود کرده. وی در شب جمعه ششم ربیع الاول سال 1019 در پای قلعه دمدم در سه فرسنگی ارومیه در اثر سکته درگذشت (فلسفی، 1364: 8-802). شیخ علی نقی کمره‏ای درمدح وی قصیده‏ای ساخته و در شعر خود به اردوبادی بودن او اشاره دارد، که چند بیت آن چنین است:
اهل صورت که به جمعیت صوری شادند
فارغ از تفرقه معنوی اضدادند
تا ابد بارور میوه فضلند و ادب
هر خس و خارکه از خطه اردوبادند
خدمتش را همه از مرفق و زانو به میان
دست و پا، چار کمر بسته مادر زادند…
میرزا ملک مشرقی نیز قصیده‏ای در مدح او گفته که بیت زیر از آنجاست:
بریده رای ‏تو بر قد مهر، خلعت نور
چنان بلند که بر خاک می‏کشد دامن
ماده تاریخ زیر هم در تجدید بنای قلعه تبریز از اوست:
قلعه تبریز چون اتمام یافت
دیده اعدای دین را میخ شد
باعث امنیت تبریز گشت
امن شد تبریز از آن تاریخ شد (تربیت، 1378: 213؛ فلسفی، 1364: 9-1725).
ضیائی اردوبادی
شیخ ضیاء الدین متخلص به «ضیاء» از شاعران معروف (اواخر سده نهم و اوایل سده دهم هجری) اردوباد بود. در اوایل عمر به خراسان رفت و در آنجا در سرودن اشعار و قراردادن الفاظ و اصطلاحات در کنار هم مهارت خاصی به دست آورد. در مجلس امیر علیشیر نوایی (906 ق) حضور داشت و با سرودن اشعار خود در این مجلس پاداشی نیز دریافت کرد. سام میرزا در تحفه خود او را اردوبادی (صفوی، 1384: 119) و صاحب نگارستان سخن، اردبیلی و امیر علیشیر، تبریزی (نوائی، 1323: 314) معرفی کرده‏اند. به هر حال اشعار ترکی و فارسی از خود به یادگار گذاشته و بیشتر قصایدش را به شیوه لغز سروده؛ از آن جمله قصیده شطرنج که در مدح غریب میرزا (902 ق) سروده، که چند بیت آن چنین است:
ای‏ دل کدام عرصه در این کشور آمده
کز خیل روم و رنگ در آن لشکر آمده
خیل غریب و قوم عجیبی که در مصاف
بی تیغ و تیر بر سر یکدیگر آمده…
سلطان عصر «شاه غریب» آنکه در بساط
هر گوشه صد چون شاهرخش چاکر آمده
«ضیاء» بعد از تزلزل ارکان دولت گورکانیه از خراسان به آذربایجان بازگشت و در سال 902 ه.ق قصیده‏یی در جلوس احمد بیک بن اوغورلو محمد بن حسن پادشاه در تبریز سرود که به پاداش آن از پادشاه یک کیسه زر دریافت نمود. این ابیات از این قصیده می باشد:
چه سرو لاله عذار است آنکه در چمنش
کسی نجوید و جوید میان انجمنش
نگر که نام شهنشاه می‏برد چو «ضیاء»
که نور شعله زند لحظه لحظه از دهنش (آذر، 1341: 30) مولانا ضیاء در سال 927 ه.ق در تبریز وفات یافت. از جمله غزل های اوست:
نرگس به دور چشم تو میل شراب کرد
مست آنچنان فتاد که یکساله خواب کرد
***
عجب نبود اگر پروانه امشب ترک جان کرده
که بیند نخل عمر شمع یکباره خزان کرده
***
خوش آن ساعت که آید ترک من شمشیر کین با او
رقیبان جمله بگریزند من مانم همین با او (تربیت، 1373: 187).
***
در این بیت هم اصطلاحات شطرنج را استادانه در کنار هم آورده است:
وزیر شاهی و اسبان پیلتن به کمندت
بگو که رخ به که آرم پیاده ماند و ماتم (تربیت، 1378: 301).
5-3-3 شعرای نخجوان
خلیل نخجوانی از غزلسرایان قرن دهم هجری می¬باشد. نخجوانی در آغاز به زرگری روزگار می¬گذراند، سپس در دستگاه ترکان مقام وزارت یافت و پس از آن کلانتر نخجوان شد و در آبادانی آن شهر بسیار کوشید (صفا، 1378: ج 2، 7-706). دیگر همشهری او، مولانا کمال الدین عبد القادر نخجوانی از اولاد شیخ اوحد الدین کرمانی بود که او نیز در سرودن غزل دستی تمام داشت. وی در سال 801 فوت کرد (حشری، 1371: 109).
از دیگر هموطنان نخجوانی، خلیل حله¬ئی نخجوانی بود که در سده¬ی دهم هجری زندگی می¬کرد. علت اینکه به حله¬ئی مشهور بود، بخاطر اینکه در اواخر عمر چشمش از حلیه بینائی عاری شد. حله¬ئی به شعر و شاعری علاقه¬ی زیادی داشت. از اشعار اوست:
گر همی خواهی که از غم های عالم وارهی
چون سبو پر می¬کنی بر پای سروی کهن تهی (دولت آبادی، 1370: 78).
5-3-4 شعرای باکو
از باکو، ملا عهدی باکوئی مردی سخنور و خوش بیان و خوشنویس بود. این ابیات از اوست:
زبان از سوز دل شد همچو آتش در دهان من
مکن ای مدعی کاری که افتی بر زبان من (تربیت، 1373: 218).
محمد صالح باکوئی از دیگر سرایندگان شعر پارسی در قفقاز قرن دهم هجری می¬باشد. از اوست:
به قصد صید هر که آن بت طناز می¬آید
مرا از شوق مرغ روح در پرواز می¬آید (همان، 215).
5-3-5 شعرای گرجستان
در میان گرجی¬هایی که به وسیله صفویان به ایران کوچانده شدند به شاعرانی بر می¬خوریم که دارای طبع و ذوق شعری بوده و به زبان فارسی شعر سروده و در آسمان علم و ادب درخشیدند. از جمله این شعرا، یمینی گرجی از موالی شاه تهماسب اول بود. از اشعار اوست:
دستی که عنان خویش گیرد
امروز در آستین کس نیست (دولت آبادی، 1370: 370).
دیگر هموطن او، مرتضی قلی بیگ فرزند اسفندیار بیگ گرجی در اصفهان نشو و نما یافت، تخلص شعری وی «سروش» بود. سروش گرجی به علت مهارت تمام در سرودن شعر تصمیم گرفت شاهنامه عباسی را به نظم درآورد. نویسنده قصص الخاقانی چنین می¬نویسد: «اشعار شاهنامه وی اکنون از دوازده هزار بیت متجاوز است، کلامش تهمتنی است که کمر زنجیر فکر بدگویان را در مصاف خود نمایی گسیخته، خیالش رویین تنی است که شمسیر نطق عیب جویان را دم گیرایی ریخته…»(مولیانی، 1379: 299).
گرجی دیگر، قباد بیگ متخلص به «کوکبی» در دوران سلطنت شاه عباس اول می¬زیست. وی در دوران کودکی به ایران آمد و هیچگاه از یاد وطن غافل نبوده است، آن چنان که می¬گوید:
سوزد وطن ز آهم هرگاه کوکبی من
در محنت غریبی یاد آورم وطن را
کوکبی در ایران در تنگدستی روزگار می گذرانید. بعد از ده سال وی عازم هندوستان گردید. در دکن که آنجا را خیلی دوست داشت، اقامت گزید؛ اما بعد از یک سال و نیم اقامت در هند، هنوز در تنگدستی روزگار می¬گذرانید و چنین شکوه می¬کند: «در ایران اگر نان نداشتم قدر و ارزش داشتم، اما در هند نه نانی هست و نه قدر و ارزشی». او بعضی اشعارش را نیز در هند سرود. کلیات اشعار او شامل قصاید، غزلیات، قطعات، رباعیات، ترکیب بند، ترجیع بند و از آثارش اردشیرنامه و خسرو شیرین می-باشد (همان، 306) این ابیات از اوست:
هر چه همرنگ به معشوق بود معشوق است‏
نقص عشق است که پروانه به مهتاب نسوخت
***
خلوتگه محبت او در دل من است‏
بیحاصلی ز هر دو جهان حاصل من است‏
با کاینات کرده ام آن دوستی که یار در هر دلی که جلوه کند در دل من است
***
ز خندۀ تو بدل لذّتی نهان دارم‏
که همچو پسته دل خویش در دهان دارم‏(نصرآبادی، 1377: 254؛ خیامپور، 1372: 152)
از دیگر اشعار اوست:
روان همچو رودی بود روزگار
سپهر آسایش بر رهگذر
تو چون ماهی رود، گرم شنا
رهت بر دم پره آسیا
دمادم آن آب تاب اوفتد
تنت همچو خس در شتاب اوفتد

  • 5
مطلب مرتبط :   وهابیت، سعود، مسلمانان، امیر، عبدالوهاب
دسته بندی : علمی