شروان بازگردانید و به تخت شاهی شروان نشست. او مدت یازده سال سلطنت کرد. حکمرانی سلطان خلیل مصادف با پادشاهی تهماسب اول بود. در ایام سلطنت تهماسب (984-930 ق) مناسبات صفویه و شروان شاهان که پس از یک دوره¬ی ستیز و درگیری های نظامی، از اواخر سلطنت شاه اسماعیل دوستانه و حسنه شده بود، تداوم یافت. تنها موردی که شاید موجب کدورت روابط فی مابین گردید، پناه دادن سلطان خلیل به باجناق خود، امیره دوباج مظفر سلطان، حاکم گیلان (هردو داماد شاه اسماعیل اول بودند) بود که در سال 942 ه.ق اتفاق افتاد. امیر دوباج از شاه تهماسب روی گردان شد و به سلیمان پادشاه عثمانی پناهنده شد ولی سلیمان پناهندگی او را قبول نکرد، در عوض سلطان خلیل او را به شروان برد و مورد حمایت قرار داد و او را به فرستادگان شاه تهماسب تحویل نداد (منشی قزوینی، 1378: 3-182؛ روملو، 1384: 5-1243؛ فومنی، 1390: 43-37). قضیه پناه دادن سلطان خلیل به امیره دوباج به درگیری بین شاه تهماسب و شروان شاه نینجامید. چون خلیل چند روز پس از این پناهندگی از دنیا رفت، اما برخورد شاه تهماسب با امیره مظفر با خشونت همراه بود. او که حامی خود را از دست داده بود توسط مأموران اعزامی تهماسب دستگیر و به تبریز آورده شد. آنجا او را به طرز زننده¬ای در انظار مردم در شهر گردانیدند و پس از آن همه مسخره و اذیت در قفس آهنین به آتش کشیدند (روملو، 1384: 1343؛ شیرازی، 1369: 84؛ فومنی، 1390: 6-44؛ خورشاه، 1379: 1-130؛ عالم آرای شاه اسماعیل، 1384: 71).
پس از سلطان خلیل چون نسلی از او باقی نمانده بوده، پسر برادرش شاهرخ بن سلطان فرخ بن شیخ شاه که خردسال بود به تخت نشست (روملو، 1384: 4-1243؛ شیرازی، 1369: 135). در این زمان که شاه تهماسب درگیر حملات مکرر عثمانی به ایران بود، حکومت شاهرخ را بر شروان به رسمیت شناخت تا از اتحاد شروانیان با عثمانیان جلوگیری کند.
اوضاع شروان با روی کار آمدن شاهرخ وخیم¬تر شد تا آنجا که مردم در فکر رهایی از این نابسامانی برآمدند. در سال 944 ه.ق در شروان (ناحیه محمودآباد و سالیان) قلندری پیدا شد و خود را سلطان محمد بن شیخ شاه نامید و لشکر انبوهی فراهم آورد و بر سالیان و شماخی مستولی شد ولی نتوانست قدرت را به دست گیرد؛ در روایتی آمده «چون اصحاب قلندر مردم بی سروپای بودند و مرد عاقل و کاردانی در میان آن گروه نبود، از جهل و سوء تدبیر شماخی را گذاشته به جانب سالیان مراجعت نمود». چون شاهرخ مراجعت قلندر را شنید در پی او لشکر کشید و در حوالی سالیان در جنگی که رخ داد قلندر شکست خورده و فرار کرد اما شاهرخ او را دستگیر کرد و کشت و به ماجرای قلندر پایان داد (روملو، 1384: 6-1253؛ خورشاه، 1379: 143 و 8-207؛ منشی، 1377: 1-130). با وجود اینکه شاهرخ با کشتن قلندر آرامش و ثبات را به شروان بازگردانید ولی اخبار این آشوب و فتنه به تهماسب رسید. علاوه بر آن، گزارش های دیگری نیز به شاه صفوی رسید که حاکی از اختلال و آشفتگی اوضاع داخلی شروان بود. در یکی از این گزارش¬ها که در سال 945 ق. به دربار وی ارسال شده، به دست می آید که اعیان شروان از سستی شاهرخ ملول و متنفرند، امرا پرده¬ی ناموس مردم را می¬درند و سپاهیان هرچه می¬خواهند می¬برند و مصالح مردم دچار اختلال شده، رفاه و آسایش از میان رفته و اتحاد آنها گسسته شده است (روملو، 1384: 3-1261؛ قمی، 1383: 8-271؛ خورشاه، 1379: 209؛ ملا کمال، 1334: 36). شاه تهماسب که منتظر فرصتی برای از میان برداشتن این سلسله محلی بود، فرصت را غنیمت شمرد و به شروان لشکرکشی کرد. در این جنگ شاهرخ شروانشاه دستگیر شد و به دستور تهماسب در سال 946 ق.به قتل رسید و با مرگ او دولت سلاطین شروان منقرض شد (عالم آرای شاه تهماسب، 1370: 51؛ قرمانی، 1412: 3-112؛ شیرازی، 1369: 90؛ قمی، 1383: 2-281).
بعد این ماجرا برخی از وابستگان به نسل شیروانشاهان با یاری گرفتن از خان های قیطاق، آلان و آوار و کموک (قموق) که در داغستان میانی و شمالی زندگی می¬کردند، به جنگ پرداختند، ولی نتیجه¬ای از این جنگ¬ها عایدشان نشد (گوگچه، 1373: 27) بنابراین ضعف و بی کفایتی شاهرخ شروانشاه در اداره ی شروان، آشفته شدن اوضاع داخلی این ایالت در اثر شورش قلندر، نارضایتی مردم نسبت به رفتار و عملکرد کارگزاران شاهرخ، در تصمیم پادشاه صفوی به تصرف این ایالت مؤثر بود.
شاه تهماسب پس از فرو خوابانیدن عصیان شروانیان و کشتار سرکشان آنها، حکومت آنجا را به برادرش القاص میرزا سپرد. وی تا سال 953 ق. در حدود 9 سال، بدون درگیری و مخالفتی از جانب شروانیان در آن ایالت حکمرانی کرد اما به دلایلی که علاوه بر «وفور اسباب و تجملات پادشاهانه و افزونی جاه و سپاه» (منشی، 1377: 2-131) و تحریک برخی از بزرگان شروان دست به شورش زد. تهماسب با خبر شنیدن استقلال خواهی القاص میرزا لشکری فراهم کرد و به سوی شروان حرکت کرد. القاص میرزا که خبر حرکت برادر را شنید چون تاب مقاومت در برابر تهماسب و لشکریانش را در خود نمی¬دید با اعزام مادر و پسر خود از در عذرخواهی برآمد که پذیرفته شد. تهماسب برای اطمینان از رفتار القاص عده¬ای از بزرگان دربار را با مادر القاص روانه¬ی شروان کرد و آنها القاص را سوگند دادند که از تبعیت شاه خارج نشود و هر سال هزار تومان تبریزی به خزانه و هزار سوار به سپاه بفرستد (روملو، 1384: 133؛ خورشاه، 1379: 5-154؛ شیرازی،1369: 95). تبعیت القاص میرزا از برادر مدتی طول نکشید چرا که هنگامی که تهماسب به غزای گرجستان رفته بود، القاص میرزا بدون اجازه با سپاه خود به سوی چرکس رهسپار شده بود و چون نتوانسته بود کاری از پیش برد و از طرف دیگر چون دیگر تاب مقاومت در برابر شاه تهماسب را نداشت، از طریق دریای سیاه به استانبول گریخت و شاه تمام ایالت شروان را به فرزند خود اسماعیل میرزا سپرد و گوگجه سلطان قاجار را به عنوان لله در خدمت وی قرار داد (خورشاه، 1379: 163-159؛ شیرازی، 1369: 7-96).
در مدتی که اسماعیل میرزا حکومت شروان را در دست داشت شورش هایی به وقوع پیوست که همگی نشان از استقلال خواهی و هرج و مرج در این ایالت بود. گاهی این شورش ها به سرکردگی بازماندگان شروانشاهان و گاهی با تحریکات عثمانی که در صدد دست اندازی بر نواحی قفقاز بود، انجام می¬گرفت. یکی از این شورش ها، شورش یکی از بازماندگان سلاله شروانشاهی به نام برهان علی (بن کیقباد بن ابابکر بن امیر اسحاق شیخ ابراهیم) که به مناطق داغستان گریخته بود، نیرویی فراهم آورد و از قیطان به قصد تصرف شروان راهی این منطقه شده بود. او برای جذب شروانیان مخالف صفویه، در منطقه قبلان (قلهان) اردو زد. در آنجا عده¬ی زیادی از مردم شروان به او پیوستند. چون اسماعیل میرزا از ماجرا آگاه شد با سپاهی به مقابله او شتافت. در جنگ سختی که بین دو طرف روی داد، برهان میرزا فرار کرد و نیروهایش به دست قزلباش¬ها کشته شدند (روملو، 1384: 4-1313؛ قرمانی، 1412: 3-113)، اما چون اسماعیل میرزا و لله¬اش گوگچه سلطان، به قصد مقابله با سپاه عثمانی (در زمان سلطان سلیمان)که در سال 956 ه.ق به تحریک و همراهی القاص میرزا به ایران لشکرکشی کرده بود، شروان را ترک کرده و به اردوی شاه تهماسب پیوستند، برهان میرزا از غیبت آنها استفاده کرد و بار دیگر با نیروهایش وارد ایالت شروان شد و در شماخی بر تخت شروانیان نشست. شاه تهماسب این بار عبدالله خان استاجلو را مأمور سرکوب برهان میرزا و شروانیان نمود. عبدالله خان با کمک امرای آذربایجان که برای کمک به او مأمور شده بودند از معبر جواد با کشتی عبور کرد و به شروان وارد شد. برهان میرزا نیز از شماخی خارج شد و به دره ی بیقرد رفت؛ زیرا از نظر موقعیت راهبردی مناسب جنگ¬های دفاعی بود. در این اثنا برهان میرزا به مرگ طبیعی فوت کرد. شروانیان محراب نام پیری را که از خویشان برهان میرزا بود به شروان شاهی برگزیدند. عبدالله خان به آنها یورش برد و محراب فرار کرد. در این میان خبر رسید که شخصی به نام قربانعلی از خویشان محراب نیرویی فراهم کرده و در «دراو» جزیره-ای بر کنار دریا، به مخالفت برخاسته و نیرویی جمع کرده. عبدالله خان با وجود سرمای زیاد که نیروی مخالف تصور حمله نداشت، به آنها یورش برد و قربانعلی و بسیاری از شروانیان کشته شدند (شیرازی، 1369: 103؛ جنابدی، 1378: 518-521).
بعد از آرامش نسبی در شروان دوباره تجاوزات بیگانگان شروع شد. اینبار دولت عثمانی بود که به هر بهانه¬ای خواهان دست یابی به نواحی قفقاز جنوبی بود. در سال 961 ه.ق سلطان سلیمان عثمانی برای بار چهارم به آذربایجان لشکر کشید و برای بر هم زدن اوضاع تهماسب و خارج کردن شروان از حاکمیت صفوی، یکی از بازماندگان شروانی را که به عثمانی فرار کرده بود را با خود همراه کرد. سلیمان تعداد 500 تفنگ دار از نیروهای ینی چری همراه توپ خانه در اختیار وی گذاشت و او را از راه کفه به شروان فرستاد. شروانیان که سر سازش با صفویه نداشتند از این فرصت استفاده کرده و از عبدالله خان روگردان شده به قاسم بیگ شروانی پیوستند. در جنگی که رخ داد تعداد زیادی از شروانیان کشته شدند. غنایم فراوانی از «اسب، شتر، توپ و تفنگ» نصیب قزلباشان صفوی شد. قاسم بیگ شروانی از معرکه جان سالم به در برد و شور و هیاهوی شروانیان فرونشست (روملو، 1384: 9-1378؛ شیرازی، 1369: 9-108؛ منشی، 1377: 4-132). بدین ترتیب بیشتر این شورش¬ها به وسیله عبدالله خان استاجلو سرکوب شد و آرامش و امنیت دوباره به شروان بازگشت و او توانست تا سال وفاتش (974 ق) به مدت 16 سال سمت بیگلربیگی شروان را بر عهده داشته باشد.
دوران سلطنت محمد خدابنده (996-985 ه.ق) را باید دوره¬ی اضمحلال حاکمیت صفوی در شیروان دانست؛ زیرا در این هنگام عثمانی ها توانسته بودند با همکاری طوایف لزگی، قرابورک، تاتار و مردم شیروان که اظهار موافقت مذهب عثمانی ها می¬کردند، به راحتی و بدون مشکل خاصی سراسر این ایالت را به تصرف خویش درآوردند. در اثر تحرکات عثمانیان شورش هایی در شروان به وقوع پیوست. در یکی از این شورش¬ها، شورشیان ابابکر میرزا فرزند برهان از سلاله پادشاهان شروان را که از ترس نیروهای صفوی در داغستان و چرکس (کوهستان قمق و قیتاق) به سر می برد اغوا کردند که به کمک آنها به تصرف شروان اقدام کند. ابوبکر که برای تصرف شروان نیروی کافی نداشت کسی را با نامه نزد سلطان عثمانی فرستاد و از او برای بیرون راندن صفویان از شروان و نجات شروانیان مدد خواست و تعهد نمود در صورت پیروزی، در زمره¬ی ملازمان سلطان بوده و خراج شروان را هر ساله به خزانه¬ی او ارسال نماید. گروهی از مردم شروان نیز به استانبول رفته و با اظهار هم مذهبی (تسنن) با سلطان

  • 5
مطلب مرتبط :   مدیران، رسانه‌ای، سیما، برنامه"، اثرگذاری
دسته بندی : علمی