شادکامی

شادمانی، ذهن متفکرین را برای هزاران سال به خود مشغول داشته است. هرچند که فقط در سال­های اخیر است که به شیوه نظام­دار مورد مطالعه و اندازه­گیری قرار گرفته است. اغلب مردم آنچه را که در رابطه با زندگی­شان اتفاق می­افتد خوب یا بد ارزیابی می­کنند و طبیعتاً آنها قادر به قضاوت در مورد زندگی خود هستند. آن­ها تقریباً همیشه هیجانات و خلقیاتی را تجربه می­کنند که یا مؤلفه­ای خوشایند دارد که منجر به یک واکنش مثبت می­شود و یا مؤلفه ای ناخوشایند دارد که واکنش منفی را می­طلبد. بنابراین همواره سطحی از شادمانی ذهنی بر زندگی مردم حاکم است، حتی اگر به طور هشیارانه به آن نپردازند. از سال 1973 که مجله چکیده­های روانشناختی بین المللی شروع به فهرست کردن واژه “Happiness” به عنوان یک نمایه[1] نمود این واژه عملاً وارد فرهنگ روانشناسی شد. در سال 1974 این واژه وارد سایر نمایه­های روانشناسی از جمله مجله پژوهش نمایگرهای اجتماعی[2] شد. از آن زمان تا به امروز تعداد زیادی از تحقیقات به موضوعات روانشناسی مثبت از جمله شادی و شادمانی ذهنی اختصاص یافته است(دینر[3]، 1984؛ به نقل از مظفری و هادیان­فر، 1384).

فرانسیس، براوان، لستر و فیلیپ چالک[4](1998؛ به نقل از نوربالا و علی­پور، 1378) با بررسی مقاله­های منتشر شده از سال 1990 تا پایان سال 1995 دریافتند که اصطلاح افسردگی 18903 بار و واژه شادکامی تنها 515 بار به کار برده شده­اند. استرلین[5] (2001؛ کلارک و اُسوالد[6] (1994) و فری و استوتزر (2000) اعتقاد دارند که شاخص های شادی یا شادکامی ذهنی تا حد زیادی مطالعه و به طور موفقیت­آمیزی به کار برده می­شوند.

منتسکیو[7] (1755) معتقد بود که اگر شخصی آرزو کند خوشبخت یا شادکام باشد، این آرزو می­تواند به سادگی برآورده شود. اما مشکل این است که غالباً هر یک از ما تمایل داریم از دیگران خوشبخت­تر باشیم و برآورده شدن همین آرزوهاست که همیشه دست­یابی به آن را برایمان دشوار می‌سازد، دلیل این دشواری این است که غالباً ما دیگران را شادکام­تر از آنچه هستند می­بینیم(به نقل از ساعتچی، 1377).

آرگایل و مارتین[8] (1995) بر این باورند هنگامی که از مردم پرسیده می­شود منظور از شادکامی چیست، آن­ها دو نوع پاسخ را مطرح می­کنند: (1) ممکن است حالات هیجانی مثبت مانند لذت را عنوان کنند. و (2) آن را راضی بودن از زندگی به طور کلی و یا بیشتر جنبه­های آن بدانند. بنابراین به نظر می­رسد که شادکامی دست کم شامل دو جزء اساسی عاطفی و شناختی است. با وجود این، شادکامی متضاد افسردگی نیست اما فقدان افسردگی شرط لازم برای رسیدن به شادکامی است. به نظر آن­ها اگر شادکامی متضاد افسردگی باشد نیازی به اندازه­گیری و بررسی آن نیست، زیرا افسردگی به خوبی شناخته شده است. آن­ها باور دارند که سه جزء اساسی شادکامی عبارتند از: هیجان مثبت، رضایت از زندگی و نبود هیجانات منفی از جمله افسردگی و اضطراب. او و همکارانش دریافتند که روابط مثبت با دیگران، هدفمند بودن زندگی، رشد شخصی، دوست داشتن دیگران و طبیعت نیز از اجزاء شادکامی هستند(به نقل از نوربالا و علی­پور، 1378).

همچنین برخی از پژوهشگران از جمله شوارتز و استراک[9](1991؛ به نقل از نوربالا و علی­پور، 1378) معتقدند که افراد شادکام کسانی هستند که در پردازش اطلاعات سوگیری دارند، این سوگیری در جهت خوشبینی و خوشحالی است. یعنی اطلاعات را به گونه­ای پردازش و تفسیر می­کنند که به خوشحالی آن­ها می­انجامد. با توجه به توضیحات یاد شده به نظر می­رسد شادکامی مفهومی است که چندین جزء اساسی دارد. اول، جزء عاطفی و هیجانی که باعث می­شود فرد شادکام همواره از نظر خلقی شاد و خوشحال باشد. دوم، جزء اجتماعی که گسترش روابط اجتماعی با دیگران و افزایش حمایت اجتماعی را به دنبال دارد. سوم، جزء شناختی که باعث می­شود فرد شادکام نوعی تفکر و پردازش اطلاعات ویژه داشته باشد و وقایع روزمره را طوری تعبیر و تفسیر کند که خوشبینی وی را به دنبال داشته باشد.

پیرو[10] (2006) اعتقاد دارد که بهزیستی ذهنی[11] شامل، شادی(جزء عاطفی یا هیجانی) و رضایت(جزء شناختی) می­شود. دینر، سو، لوکاس و اسمیت[12] (1999) اعتقاد دارند که شادمانی ذهنی علمی در روانشناسی است که برای ارزیابی افراد از عاطفه منفی و مثبت تجربه شده و شادی یا رضایت از زندگی‌شان می­باشد.

تام کینز [13](1376) سه نوع برانگیختگی را برای مکانیسم شادی و نشاط در نظر می­گیرد که عبارتند از: (1) شادی از نظر عصب شناختی که به وسیله کاهش سریع سرعت شلیک عصبی فعال می­شود مانند رهایی از درد جسمی، رهایی از نگرانی­ها، حل کردن مسأله دشوار و پیروز شدن در یک رقابت اضطراب انگیز. (2) شادی علاوه بر آرامش ناشی که از دست­یابی به هدف به وسیله پیش­بینی واقعه مثبت مانند: قرار ملاقات، احساس­های لذت­بخش مانند محبت کردن و نوازش شدن برانگیخته می­شود. و (3) شادی از وقایعی حاصل می­شود که حس خود انگاره مثبت شخص را تأیید می­کند.

آرگایل(1987؛ ترجمه گوهری نارکی و همکاران، 1382) معتقد است شادکامی یکی از ابعاد اصلی تجربه انسان منجمله خلق مثبت، رضایت از زندگی و شناخت­هایی از قبیل خوش­بینی و عزت نفس به شمار می­رود. شادی، تا حدودی به واسطه خصوصیات عینی زندگی، از قبیل ثروت، اشتغال و ازدواج ایجاد می­شود، اما عوامل ذهنی نظیر چگونگی تصورات ما از آن شرایط مثلاً مقایسه با دیگران و انطباق نیز در ایجاد شادی نقش دارند.

تپوی سودهیکوی[14] (1997) اعتقاد دارد هرکسی در دنیا شادمانی را دوست دارد و رنج بردن را دوست ندارد. او از دو نوع شادمانی یاد می­کند: (1) شادمانی جسمانی و (2) شادمانی ذهنی. هر دو نوع شادمانی به یکدیگر وابسطه­اند، یعنی، اگر جسم شاد باشد می­تواند شادمانی ذهنی را به دنبال داشته باشد.

مکتب بودا اعتقاد دارد که شادی واقعی با ثروت یا مشهور شدن به دست نمی­آید. ما مردم مشهور و میلیونری با موقعیت­های بالا را می­بینیم که طبیعتاً با این همه ثروت باید شاد باشند ولی در می­یابیم که شادی واقعی از چیزهای مادی ناشی نمی­شود زیرا این چیزها منبعی از شادی واقعی نیستند بلکه باعث رنج افراد نیز می­شود. شادی واقعی در درون ذهن ما است، مردمی که می­خواهند به این نوع شادی دست پیدا کنند باید رشد ذهنی را که بودا کشف و تأیید کرده است، تمرین کنند(گوهری نارکی و همکاران، 1382).

بربنر[15](1998؛ به نقل از آریایی مقدم، 1382) شادکامی را متغیری می­داند که پایه­ی زیست‌شناختی دارد و در اثر عوامل موقعیتی و محیطی ایجاد نمی­شود. وی در مطالعه میان فرهنگی خود به این نتیجه رسید که در ملت­ها و فرهنگ­های گوناگون و در محیط و موقعیت­های اجتماعی، مردم در زمینه شادکامی با هم متفاوتند و این تفاوت­ها پایدار است. این پایداری تفاوت­های موجود میان افراد، شادکامی را به ویژگی شخصیتی متأثر از رخدادها پیوند می­دهد.

شادمانی ذهنی اشاره دارد به اینکه مردم زندگی خود را چگونه ارزیابی می­کنند و شامل متغیرهایی از قبیل رضایت از زندگی، رضایت از وضعیت زناشویی، رضایت از کار، فقدان افسردگی، اضطراب و وجود عواطف و خلقیات مثبت می­شود. ارزیابی شخص از خود ممکن است به شکل شناختی باشد، مثلاً، هنگامی که شخص به طور کلی در مورد رضایت از زندگی خود یا جنبه­هایی از زندگی مانند تفریحات به قضاوت آگاهانه می­نشیند. ممکن است ارزیابی شخص به شکل عاطفی نیز باشد (تجربه هیجانات و خلقیات ناخوشایند و خوشایند مردم در مواجه با زندگی خود). بنابراین، گفته می شود اگر شخص رضایت از زندگی و غالباً خوشی را تجربه کند و فقط گاه گاهی هیجانی مثل غمگینی و خشم را تجربه نماید دارای شادکامی ذهنی بالا خواهد بود. برعکس، اگر از زندگی خود ناراضی است و خوشی و علاقه اندکی را تجربه نماید و هیجانات پیوسته منفی، مثل خشم و اضطراب را احساس نماید دارای شادمانی ذهنی پایینی است(مظفری و هادیان ­فرد، 1384).

چند ویژگی اساسی در مطالعه شادمانی ذهنی وجود دارد. یک، کل دامنه بهزیستی از زجر و عذاب[16] تا وجد و شعف[17] را در بر می­گیرد و صرفاً به حالات نامطلوبی مثل افسردگی یا نا امیدی محدود نمی­شود. بنابراین، حوزه شادمانی ذهنی صرفاً شامل حالات نامطلوبی نمی­شود که توسط روانشناسان بالینی مورد استقبال قرار گرفته است. به عبارت دیگر، حوزه شادمانی ذهنی صرفاً به مطالعه افسردگی و اضطراب ختم نمی­شود بلکه عواملی که تا اندازه­ای افراد شاد را از افراد با شادی متوسط و از افراد فوق­العاده شاد متمایز می­کند را نیز در بر می­گیرد و دوم، شادمانی ذهنی برحسب تجربه درونی هر شخص تعریف شده است و موقعیتی که صحبت از ارزیابی شادمانی ذهنی است چارچوب داوری خارجی[18] تحمیل نمی­شود. به عبارت دیگر، برای توصیف میزان شادمانی هرکس باید درون پوست وی رفت(میرز[19] و دینر، 1995؛ به نقل از مظفری و هادیان فرد، 1384).

با این که بسیاری از ملاک­های بهداشت روانی از بیرون توسط محققین و درمانگران دیکته می شود (پختگی، خود مختاری و واقع‌بینی) شادمانی ذهنی از دیدگاه خود شخص ارزیابی می­شود. اگر شخصی فکر کند که زندگی­اش خوب پیش می­رود بنابراین درون این چارچوب زندگی او خوب پیش می­رود. این ویژگی، حوزه شادکامی ذهنی را از روانشناسی بالینی سنتی فراتر می­برد؛ زیرا در این حوزه بر ادراکات افراد از زندگی خود، وزن و بهاء داده می­شود. پس در حوزه شادکامی ذهنی دیدگاه شخص در مورد بهزیستی­اش از اهمیت برجسته­ای برخوردار است. ویژگی نهایی شادمانی ذهنی این است که این سازه صرفاً به خلقیات زودگذر نمی­پردازد. بلکه بر حالات بلند مدت­تر تکیه دارد. با اینکه خلق یک شخص احتمالاً با هر رویدادی نوسان می­یابد، پس شادمانی ذهنی به خلقیات شخص در بعد زمان طولانی علاقمند است. به هرحال آنچه که در یک لحظه غالباً منجر به شادمانی می­شود ممکن است همان چیزی نباشد که در بلند مدت هم شادمانی ذهنی را موجب می­شود (همان منبع).

مطلب مرتبط :   شرمساری، بازپذیرکننده، انگزنی، نامشروع، شکلگیری

بیسواس[20] و دینر(2000؛ به نقل از مظفری و هادیان فرد، 1384) اعتقاد دارند شادمانی ذهنی پدیده­ای است که شامل مقوله­های گسترده­ای از قبیل پاسخ­های هیجانی، حوزه­های رضایت و قضاوت‌های کلی از زندگی می­شود. شادمانی ذهنی سه مؤلفه­ی مهم می­تواند به نوبت به تقسیمات فرعی تجربه شوند. رضایت کلی می­تواند به رضایت از حوزه­های گوناگون زندگی از قبیل تفریحات، عشق، ازدواج، دوستان و غیره تقسیم شود و هر کدام از این حوزه­ها را می­توان به جنبه­های[21] ریزتر تقسیم نمود. عاطفه­­ی خویشاوندان می­تواند به هیجانات ویژه­ای از قبیل لذت، محبت، غرور و خرسندی تقسیم شود و بالاخره عاطفه­ی ناخوشایند می­تواند به هیجانات و خلقیات ویژه­ای از قبیل شرم، گناه، غمگینی، خشم و اضطراب مجزا شود. هر یک از این تقسیمات می­تواند به تقسیمات فرعی­تری نیز بیانجامد. مثلاً یک پژوهشگر ممکن است رضایت از زندگی را مطالعه کند، دیگری ممکن است موضوع جزئی­تر رضایت از زناشویی را بررسی کند.

 

2-20- نظریه­های شادمانی

1-­ دیدگاه روانشناختی: از دیدگاه روانشناسان، شادی یک هیجان ناپایدار است و می­تواند برای چند ثانیه، چند دقیقه و چند ساعت ادامه داشته باشد. حال اگر احساس شادی بیش از چند ساعت ادامه یابد و برای مدت­ها نیز پایدار بماند در این صورت به آن احساس خوشبختی یا شادکامی می­گویند.

یکی از نظریه­های شادکامی از دیدگاه روانشناسی «نظریه سطح انطباق[22]» نام دارد.بر اساس این نظریه احساس شادکامی هر فرد با مقایسه اوضاع و احوال و شرایط فرد بهبود پیدا می­کند به همان نسبت معیار شادکامی فرد نیز بالاتر می­رود. به هر حال هر یک از ما احساس شادکامی را با کلمات خاصی تعریف می­کنیم که هر چند معنای این کلمات برای همه ما قابل فهم و درک است، ولی همه افراد نمی­توانند تعریف کاملاً مشابهی برای احساس شادکامی ارائه دهند. هر یک از ما در ارائه تعریفی برای شادکامی و تعقیب آن یک هدف نهایی را دنبال می­کنیم و تصمیمات اساسی و مهم زندگی خود را بر اساس آنچه که فکر می­کنیم ما را خوشبخت­تر و شادکام­تر خواهد کرد، انجام می­دهیم(مظفری و هادیان فرد، 1384).

از دیدگاه روانشناسی شادکامی در سطح فردی مورد توجه است. شادکامی به عنوان یکی از ویژگی های شخصیتی فرد تصور می­شود، یعنی میزان شادکامی هر فرد بستگی به ویژگی­های فرد دارد که دیدش نسبت به زندگی چگونه باشد. عقاید انسان بی حوصله و طمع کار درک می­کند. لازم به ذکر است که این نظریه سطح فردی به نتایجی دست یافت که بر پایه تحلیل و مطالعه­های طولی و آزمایشی به دست آمده است که عبارت­اند از: 1- شادکامی در یک مدت کوتاه کاملاً ثابت است و در مدت طولانی دوامی ندارد. 2- شادکامی به شانس یا سودمندی بستگی ندارد. 3- شادکامی تنها به عوامل درونی بستگی ندارد و عوامل خارجی یا محیطی نیز در میزان شادکامی نقش دارند. به عبارت دیگر، اساس وراثت در شناخت شادکامی نقش کمی را بر عهده دارد و عوامل روان­شناسی فقط قسمتی از این تفاوت­ها را نشان می­دخد. یکی از عواملی که موجب شادکامی در فرد می­شود درک فرد از خویشتن می­باشد. هنگامی که یک فرد به هستی درونی خویش پی می­برد و بر توانایی­های خود واقف می­شود می­تواند بر مشکلاتش چیره شود و شرایط زندگی خود را با اتکا بر توانایی­هایش توسعه می­دهد. زیرا هنگامی که انسان­ها با مشکلی مواجه می­شوند نمی­توانند بی تفاوت از آن بگذرند و سعی می­کنند مشکلات خود را با توجه به امکانات موجودی که دارند مدتفع سازند (به نقل از آریایی مقدم، 1382). در زیر به مطالعات برخی روانشناسان که شادکامی را از سلامتی، جوانی، نیرو و دیگر شرایط زندگی مستقل می­دانند، می­پردازیم.

بریکمن[23] (1987؛ به نقل از آریایی مقدم، 1382) در مصاحبه با گروهی از افراد که در قرعه کشی مبلغ قابل توجهی پول برنده شده بودند و گروهی که به هیچ عنوان پولی را به دست نیاورده بودند در مورد احساس خوشبختی در شش ماه قبل و بعد از قرعه کشی به این نتیجه رسید که این افراد  (گروهی که در قرعه کشی پول زیادی به دست آورده­اند) در مقایسه با گروه دیگر در گذشته، حال، شش ماه آینده احساس شادکامی و خوشبختی را تجربه نکردند و در بعضی از جنبه­ها وضعیت زندگی آنان بدتر از افرادی بوده که پول زیادی را به دست نیاورده بودند. این افراد از فعالیت­های روزمره زندگی خود کمتر لذت می­برند و بعد از چنین تغییر مهمی در زندگی خود نیز لذت­های ساده برای آنان اهمیتی نداشت.

فریدمن[24] (1978؛ به نقل از ساعتچی، 1377) از گروه زیادی از مردم درخواست کرد تا شادکامی را تعریف کنند. نتایج این تحقیق نشان داد که حدود نیمی از گروه نمونه مورد تحقیق وی شادکامی را بر اساس امکان دسترسی به تفریحات، فعالیت­های هیجان­آور و اوقات خوش تعریف کردند و به نظر آنان شادکامی یعنی وقتی زندگی مملو از فعالیت­های لذت­بخش است. نیم دیگری از گروه در مطالعه، شادکامی را بر اساس عواملی نظیر قناعت، خرسندی، رضایت و رهایی از انواع نگرانی­ها تعریف کردند. به نظر آن­ها آرامش درونی یا حالت درونی آرام شامل آرامش  خاطر یعنی خوشبختی و شادکامی است. در این تحقیق مشخص شد که گروهی از مردم نسبت به فعالیت­های لذت بخش و گروهی دیگر نسبت به برخورداری از آرامش خاطر تأکید می­کنند. اما تفاوت این دو گروه از مردم در تأکیدی است که نسبت به هر عامل داشته­اند. در ادامه باید افزود که تقریباً هر شخصی تشخیص می­دهد که اوقات خوش و آرامش خاطر جزء پایه­های خوشبختی است و تفاوت مردم با یکدیگر در تأکیدی است که نسبت به این عوامل داشته­اند.

2-­ دیدگاه جامعه شناختی: یکی از اهداف اصلی جامعه قرن بیستم تعقیب شادکامی و متداول ساختن آن در بین جامعه است. به طور منحصر به فرد مردم سعی می­کنند شیوه­های زندگی شان را چنان شکل بدهند تا بتوانند به نحو احسن از آن لذت ببرند. از لحاظ سیاسی حمایت­های فراوانی در این زمینه صورت گرفته است که هدف اصلی آن افزایش شادکامی برای همه اعضای جامعه می­باشد و نیز این اعتقاد عمیقاً وجود دارد که ما می­توانیم نسبت به وضعیتی که در ان هستیم خوشحال تر زندگی کنیم.

یکی از نظریه­های جالب در زمینه شادکامی «نظریه مقایسه اجتماعی[25]» است. در این نظریه شادکامی نتیجه یا حاصل این احساس شخص است که اوضاع و احوال و شرایط زندگی فرد بسیار مطلوب تر از اوضاع و احوال زندگی دیگران است. براساس این نظریه می­توانیم با مقایسه زندگی خود با زندگی افراد دیگری که امتیازهای کمتری دارند احساس شادکامی بیشتری بکنیم. یکی از عواملی که در نظریه مقایسه اجتماعی اهمیت کمتری دارد ثروت است. برخلاف تصور عمومی مردم احساس شادکامی و خوشبختی در افراد ثروتمند تفاوت زیادی با احساس خوشبختی در مردم غیر ثروتمند ندارد. شرط این مقایسه آن است که مردم غیر ثروتمند از امکانات اولیه و اساسی زندگی مانند: شغل، خانه، خانواده و نظایر آن برخوردار باشند(ساعتچی، 1377).

دیدگاه جامعه شناختی شادکامی را به عنوان یک ویژگی ملی تلقی می­کند و بر این اصل است که عقاید و ارزش­ها در تعیین میزان شادکامی نقش اساسی دارد. چشم­انداز زندگی اشاره شده در ارزش های مشترک و اعتقادات در بین افراد به عنوان گسترش دهنده­ی ادراکات فردی به حساب می­آیند. همان طور که چشم انداز جمعی به صورت گسترد­های یک موضوع ثابت می­باشد و قضاوت­های فردی در ارتباط با آن حالتی ایستا دارند (همان منبع).

این نظریه به وسیله تفاوت­هایی که بین میانگین شادکامی میان ملت­ها موجود است مورد تحلیل قرار گرفت و به نتایج ذیل دست یافت: 1- ثبات جامعه علی رغم وصول نسبی به ثبات نسبی در دهه اخیر دست­خوش تغییرات عمیق و نسبی قرار گرفته است. 2- میانگین شادکامی به دست آمده در ملت­ها به شرایط زندگی آنها بستگی ندارد. 3- تفاوت­هایی که در بین ملت­ها وجود دارد را نمی­توان با یک چشم انداز سطحی به زندگی شان توضیح داد (همان منبع).

حال در اینجا این سؤال مطرح می­شود که آیا می توان شادکامی را در جامعه گسترش داد؟

به دلایل ذیل نمی­توانیم شادکامی را در اجتماع گسترش دهیم: 1- قادر نیستیم جامعه را بر طبق برنامه تغییر دهیم اما این موضوع به جوامع صنعتی محدود می­شود. 2- پیشرفت موفقیت­آمیز جامعه در این باره کمک کمی می­کند(ساعتچی، 1377).

مطلب مرتبط :   اهلکتاب، قرآن، ، صحابه، ذهبی

جامعه­شناسان در حیطه شادکامی معتقدند که انسان­ها می­توانند شادکام­تر زندگی کنند به شرط آن که نگرش افراد به زندگی در افکار وجودشان ریشه­دار شود. تحقیقات علمی برنامه­ریزی شده در میان ملت­ها نشان داده است که با شهروندان شادکام می‌توانیم جامعه­ی بهتری داشته باشیم. در بررسی افکار عمومی شادکامی از ارزش والایی برخوردار است و در زندگی مردم اولویت دارد، یعنی مردم بیشتر فعالیت­هایی را انجام می­دهند که باعث افزایش شادکامی در آن­ها بشود و بتوانند شادکام­تر زندگی نمایند(هاردینگ[26]، 1985، به نقل از آریایی مقدم، 1382).

حال به ذکر تحقیقاتی که توسط جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی در حیطه شادکامی انجام گرفته است، می­پردازیم.

مؤسسه تحقیقات اجتماعی دانشگاه میشیگان[27] آمریکا در سال 1978 مجموعه تحقیقاتی را در مورد میزان شادکامی انجام داد. در پرسشنامه­ای از مردم خواسته شد تا درباره هیجان­های مثبت و منفی خود در طی چند هفته گذشته اظهار نظر کنند. نتایج حاصل از این بررسی­ها نشان دادند که 86 درصد از پاسخ دهندگان به دلیل اتمام رسانیدن کارها یا فعالیتی که در دست داشته­اند احساس خشنودی کرده­اند، 74 درصد احساس کرده­اند که امور بر وفق مراد آنان در جریان بوده است، 74 درصد از پاسخ­دهندگان نوعی هیجان مطبوع با این احساس را تجربه کرده­اند که چیزی برای آنان جالب بوده است، 30 درصد از افراداحساس افسردگی یا احساس ناخشنودی شدید را تجربه کرده­اند، 48 درصد احساس بی­قراری کرده­اند و 22 درصد به دلیل انتقادی که از آنان شده است ناراحت شده­اند. نتیجه این تحقیقات نشان می­دهند که هر چند زندگی برای گروه مورد مطالعه دارای پستی­ها و بلندی­های خاص خود بوده است، بیشتر مردم لحظات خوب را بیشتر از لحظات نامطبوع تجربه کرده­اند(ساعتچی، 1377).

اینگلهارت[28](1990؛ به نقل از آریایی مقدم، 1382) می­گوید اختلافات چندگانه­ی ملی در شادکامی معیارهای فرهنگی شناختی را منعکس می­کند. او این معیارها را ریشه در تفاوت­های عمیق در نگرش به زندگی بین ملت­ها می­داند. در این زمینه دو مسأله جای ابهام دارد: 1- تعصب­های فرهنگی در معیارهای شادکامی 2- تفاوت فرهنگی موجود در شادکامی.

به طور کلی محققین در زمینه­ی شادکامی و خوشبختی به نتایج ذیل رسیده­اند:

1- برخلاف آن چه تصور می شود احساس خوشبختی افراد جوان­تر و کسانی که در مرحله جوانی هستند، بیشتر از احساس خوشحالی افراد مسن­تر نیست. 2- میزان خوشحالی مردم روستاها، بیشتر یا کمتر از مردم شهر نشین نیست. 3- به نظر نمی­رسد که پول، وجهه یا موفقیت اجتماعی کلید خوشبختی یا شادکامی باشد. 4- هر چند احتمال ضعیفی وجود دارد که افراد ثروتمند بیشتر از افراد فقیر احساس خوشحالی یا شادکامی منند ولی این تفاوت کمتر از میزانی است که بیشتر در ذهن داریم. 5- مردمی که در فقر شدید زندگی می­کنند، کمتر احتمال دارد بسیار خوشحال باشند، اما وقتی گروههای با درآمد بسیار بالا را با گرو­ههای با درآمد بسیار پایین مقایسه می­کنیم، نتایج حاصل نشان می­دهد درصد کسانی که خود را بسیار خوشبخت می­دانند به نسبت 32 درصد برای گروههای با درآمد بسیار بالا و 25 درصد برای گروههای با درآمد بسیار پایین بوده است. 6-­ روابط و همبستگی­های اجتماعی در احساس خوشبختی افراد مؤثر هستند. 7- افرادی که متأهل هستند در مقایسه با افرادمجرد، مطلقه، بیوه به طور متوسط بیشتر احساس خوشبختی می­کنند. 8- در بین افراد مجرد نیز کسانی که دارای دوستی­های نزدیک و صمیمی می­باشند بیشتر از کسانی که فاقد این چنین دوستی­ها هستند احساس خوشحالی یا خوشبختی را تجربه می­کنند. 9- مراقبت کردن از دیگران یا احساس این که دیگران از ما مراقبت می­کنند، نیز در احساس خوشحالی و خوشبختی مؤثر می­باشند. 10- احساس رضایت از روابط و همبستگی­های اجتماعی می­تواند نقش با اهمیتی را در سلامت روانی و احساس شادکامی ایفا کند. 11- احساس شخص نسبت به خودش، بیشتر از عوامل همبستگی ­های اجتماعی در احساس خوشبختی وی مؤثر است. به عبارتی دیگر، افرادی که نسبت به خود احساس رضایت دارند و نیز احساس می­کنند که کنترل امور زندگی خود را بر عهده دارند در مقایسه با کسانی که نسبت به توانایی­های خود کمتر احساس رضایت می­کنند یا خود را تحت تسلط نیروهای خارج از درون خود حس می­کنند احساس خوشبختی بیشتری را تجربه می­کنند. 12- مزلومعتقد است که آدمی ابتدا می‌کوشد تا نیازهای مربوط به بقای خود مثل آب، غذا، ایمنی و خواب را ارضا کند پس از انکه نیازهای اساسی ارضاء شدند، نیاز آنان به عشق و تعلق و احترام به خویشتن و نیز ارضاء این نیازها می­تواند نشان‌دهنده تفاوت بین کسانی باشد که احساس خوشبختی را تجربه می­کنند یا این احساس را ندارند. 13- تحقیقات نشان می­دهد که به دست آوردن ثروت زیاد غیر منتظره نیز دارای اثرات دائمی اندک در ایجاد احساس خوشبختی در برندگان جوایز لاتاری یا بخت آزمایی بوده است. یکی از توضیحاتی که برای این وضعیت غیر عادی یا غیر متداول می­توان ارائه داد آن است که معمولاً ما خود را با شرایطی که در آن زندگی می­کنیم انطباق می­دهیم. حتی اعضای حسی ما نیز به سرعت نسبت به سطح خاصی از تحریکات سازگار می­شوند(ساعتچی، 1377).

3- دیدگاه عصبی شناختی: بسیاری از روانشناسان معتقدند که هیجان­ها را می­توان در سه دسته کلی و اساسی یعنی خشم، ترس و شادی طبقه بندی کرد. به اعتقاد این روانشناسان انواع دیگر هیجان­ها در واقع حالت­های گوناگون همین سه دسته کلی هیجان خشم، ترس و شادی هستند. مثلاً، نفرت، غصب و خصومت اشکال مختلف خشم هستند و اساس هیجان­هایی مانند حسادت و احساس گناه، هیجان ترس می‌باشند. بر اساس این نظریه پایه و اساس هیجان­هایی مانند عشق، خوشبختی، شادکامی (خوشی، خوشحالی، خرسندی و سعادت) نیز هیجان شادی است و غمگینی نیز احتمالاً ترکیبی از هیجان­های ترس و خشم است. در واقع، خشم یک هیجان نا مطبوع است و معمولاً در نتیجه ناکامی در موقعیت‌هایی ایجاد می شود که خارج از کنترل فرد است. ترس نیز با احساس خطر یا مواجهه با موقعیت خطرناک همراه است. ترس­ها می­توانند واقعی یا غیر واقعی باشند و معمولی­ترین واکنش فرد در مقابل ترس آن است که از موقعیت ترس­آور فرار کند. اما شادی از مطبوع­ترین هیجان­های اساسی آدمی است مه در عین حال تعریف آن نیز مشکل­تر از دو هیجان دیگر است، شادی نوعی احساس نشاط و لذت است(ساعتچی، 1377).

پلاتچیک[29] (1376) هیجان­ها را به چهار بعد اصلی تقسیم می­کند و جایگاه شادی و نشاط را در این چارچوب مشخص می­سازد. در این طبقه­بندی هیجان­ها براساس ابعاد زیر از یکدیگر مشخص شده‌اند که عبارت­اند از: 1- مثبت و منفی. 2- نخستین یا مختلط. 3- قرار گرفتن در قطب­های متضاد. 4- سطوح مختلف شدت. با توجه به ابعاد بیان شده می­توان شادی و نشاط را عنوان یک هیجان مثبت در نظر گرفت که امکان دارد با هیجان­های دیگر ترکیب گردد. این حالات در قطب متضاد با خشم، احساس گناه و افسردگی قرار می­گیرند و میزان شدت آن­ها تغییرپذیر است.

هار[30] و لوتز[31](1981؛ به نقل از آریایی مقدم، 1382)  معتقدند که حالات هیجانی بر اساس احساسات مثبت و منفی کوتاه مدت نسبت به یک موضوع معین (واقعی یا خیالی) برانگیخته می­شود. مانستد[32] (1996؛ به نقل از جان بزرگی، 1378) هیجان­ها را واکنش­های عاطفی شدیدی تلقی می­کند که تابع مراکز دیاسفالیک[33] و شامل تظاهرات نباتی­اند و جلوه­های آن­ها در شادی، ترس، خشم و تنفر قابل مشاهده­اند. پژوهش­های گوناگون روان­شناسی چهار متغیر اصلی که اجزاء هیجان را تشکیل می‌دهند، نام می­برند: 1- ارزشیابی موقعیتی. 2- تغییرات بدنی. 3- تجلی هیجانی. 4- عمل برانگیخته.

سانتروک[34] (1991؛ به نقل از جان بزرگی، 1378) معتقد است که هیجان­های منفی به کاهش سطح عزت نفس و کیفیت روابط با دیگران منجر می­شوند در صورتی که هیجان­های مثبت عزت نفس را افزایش می­دهند و به گسترش روابط با دیگران می­انجامند. در چهارچوب هیجان­های مثبت نشاط هیجانی است که همه انسان­ها در جستجوی آن هستند و شدت آن نیز مانند هر هیجانی متغیر است.

 

[1]– index

[2]– social indicators research

[3]– Diener

[4]– Brown, Lester., & Philip chalk

[5]– Easterlin

[6]– Clark., & Oswald

[7] -Montesquieu

[8]– Martin

[9]–  Schwartz, & Struck

[10] – Piero

[11]–  subjective well-being

[12] – Diner, Sou, Locass, Smith

[13] – Tomkins

[14]– Tepvisuddhikavi

[15]– Berbner

[16]– agony

[17]– ecstasy

[18]– external frame of  reference

[19]– Meyers

[20]– Biswas

[21]– facets

[22]– adaptation level theory

[23]– Brickman

[24]– Freedman

[25]– social comparison theory

[26]– Harding

[27]– Michigan University

[28]– Inglehart

[29]– Platchik

[30]– Harre

[31]– Lottz

[32]– Manstead

[33]– Diasfalick

[34]– Santrock

دسته بندی : علمی