ر میکند که چنین چیزی هست. از دید بنیادگرا، تکاملگرایان برخطایند؛ یافتههای ستارهشناسان همگی برای حاخامها شناخته شده بوده است؛ بحثهای فروید در خصوص اینکه دین اساس خود را از ترسهای غیر معقول انسان‌های اولیه گرفته است یک توهم است، و حتی این فرضیه که موجودی به نام انسان اولیه وجود داشته است قابل قبول نیست. از سوی دیگر، فراطبیعت‌گرای لیبرال با نظر گشوده‌تری با این سؤال که «چگونه ایده خدا به ذهن انسان وارد شده است» برخورد میکنند و آماده است تأیید کند که غالباً دیدگاه دینی چیزی بیش از نوعی آرزواندیشی نیست. به‌علاوه، او بین این سؤال که آیا خداوند وجود دارد و این سؤال کاملاً متفاوت که اگر خداوند وجود دارد، سازکارهای مورد استفاده او چیستند تفکیک می‌کند. برای مثال، داروین و فروید، در مورد سؤال مربوط به سازکارهای ممکن است با هم کنار نیایند. ما که باشیم که بخواهیم بگوییم خداوند، با دانش بیکرانش، این یا آن متفکر را وسیله‌ای قرار داده تا به سایر انسان‌ها منتقل سازد که از چه راهی عمل می‌کند؟
ناتوانی در لحاظ کردن این دو پرسش به نوعی علم‌زدگی بی روح منجر شده است. به عنوان مثال، فروید متقاعد شده بود که خداوند وجود ندارد و دین توهم است. فروید میپرسد، از آنجاییکه خداوندی وجود ندارد، پس چگونه عقیده وجود خدا در ذهن بشر خطور کرده است؟ و حال که باور به خداوند توهمی بیش نیست، چرا این امر در بین نژاد بشر ماندگار شده است؟ اینکه خداباوران قوت مقدمه اصلی فروید را انکار می‌کنند، بدین معنا نیست که تبیین‌های فرویدی را نیز که متعاقب نظریه وی آمده رد کنند. اگر او با گفته‌های فروید متقاعد شود، به لطف بصیرت‌های فروید، حالا فهم بهتری از این دارد که خدا چگونه در دوران ابتدایی نژاد بشر خود را به او معرفی می‌کند و چگونه از ترسهای طبیعی انسان در محیطی خصمانه استفاده میکند تا بشر خود را به وی متکی نماید.
حاخام ای.آی.کوک158 در مقاله خود با عنوان «اضطراب پاکیزگی» بر آن است که فرد معتقد نباید به سبب حمله به اعتقاداتش آزرده شود. این هجمهها غالباً علیه مفهوم خام خدا صورت میگیرد که هیچ کس جز معتقدان مبتدی و ساده‌انگار خود را به آن مشغول نمی‌کند. هنگامیکه فرد معتقدی به قبول ایدههای ناهنجار و ناشایست در مورد خدا تحریک میشود، هجمههای الحادی از بیتجربگی آنها بهره برده و آنها را از راه خود باز میدارد.]7[ این نفی، نفی ایده خدایی که آمیخته به اوصاف انسان‌وار است، در در تفکر یهودی دارای سابقهای قابل اعتنا است و ما اکنون به آن می‌پردازیم. اما، آنچه که در آغاز باید بگوییم این است که طریق نفی و سلب با شیوه تقلیل‌گرایی159 که توسط طبیعتگرایان دینی صورت میگیرد، بسیار متفاوت است. شیوه نفی تصدیق میکند که ما چیزی راجع به ذات خداوند نمیدانیم و نمیتوانیم چیزی در این مورد بگوییم. اما در عین حال تصدیق می‌کند که خدای ناشناخته را میتوان در تجلی وی ادراک کرد. از سوی دیگر، از نظر یک فرد تقلیل‌گرا، آنچه فراطبیعت‌گرا به عنوان تجلی خداوند میبیند، در واقع خداوند است – یعنی موجودی نیست که خود را در خلقت متجلی کند.
ابن‌میمون و دیگر متفکران قرون وسطا، اندیشه صفات سلبی را بسط و گسترش دادند. در باب صفات ذاتیه یعنی صفات مربوط به وجود، حکمت و وحدت، تنها میتوان به صورت سلبی سخن گفت. بنابراین گفتن اینکه خدا وجود دارد به معنای گفتن چیزی درباره ماهیت بالفعل خدا نیست زیرا سرشت او ناشناختنی است. همه آن چه از این جمله بر می‌آید – همه به تمام معنا – این است که او معدوم نیست، بدین معنا که در واقع خدایی ناشناختنی وجود دارد. به همین نحو، اینکه بگوییم خدا دانا است، یعنی اینکه خدا جاهل نیست. و اینکه بگوییم خدا واحد است نفی کثرت از وجود او است.]8[ با این حال، یک مشکل واقعی در اینجا به چشم میخورد. از نظر منطقی چه تفاوتی میان نفی منفی و ایجاد وجود دارد؟ مطمئناً این دو مشابه هم هستند. به نظر میرسد که موضوع متفکران قرون وسطا بیشتر مربوط به نیاز روان‌شناختی است تا بحثی معناشناسانه.]9[ پرستشگر، برای عبادت خدا باید تصویری از وی در ذهن داشته باشد. چنانکه استدلال شد، تأثیرگذارترین تصویر مربوط به شخصیت انسان است، معنادارترین برساختی که در جهان در اختیار انسان است. اما این تصویر موجود در ذهن هرگز نباید به عنوان واقعیت مورد قبول واقع شود؛ همیشه شرط روحی باید وجود داشته باشد. در تفسیر کوردووِرو160 از تورات موسی این جمله میآید: «ذهن عبادتکنندگان باید پس و پیش برود، وجود خدا را تأیید نماید (که برای این کار تصویر وی ضروری است) و سپس بلافاصله پس بزند، مبادا که تصویر ذهنی که تصور شده است همان باشد که مورد تصدیق واقع می شود.»]10[
در کبالا به نحوی در مورد خدا صحبت میشود که گویی در درون خود بی‌حد و بی‌نهایت (En Sof) است، «هیچ حدی ندارد.»]11[ درباره این جنبه هیچ نمی‌توان گفت. حتی طریق نفی نیز در مورد جنبه بی‌حدی ناروا است. این بدان معنا نیست که اهل کبالا به دو خداوند اعتقاد دارند، یکی آشکار و دیگری نهان. خدای پنهان همان خدای آشکار است (Deus absconditus is Deus revelatus).
البته فراطبیعت‌گرای لیبرال لزوماً خود را به قبول صورت‌بندی ابن‌میمون یا کبالایی‌ها محدود نمی‌کند. چون او دارای رویکردی لیبرال است، تمایل دارد اینگونه صورت‌بندی‌ها و در قالبی تاریخی ببیند – یعنی مقید و مشروط به الگوی‌های فکری عصر متفکر. آنچه وی از این تأملات به دست میآورد، درک این است که سرشت حقیقی خدا رازی فراتر از ذهن انسان است. همان‌گونه که حکیم فرزانه در آلبو161 میگوید: «اگر او را میشناختم، او بودم.»]12[ اینکه در سنت یهودی آزادی قابل ملاحظه‌ای برای تأمل و گمانه‌زنی درباره راز وجود دارد موجب آسودگی خاطر فراطبیعت‌گرای لیبرال برای تأمل و گمانه‌زنی است. اما چون وی به خدای سنتی اعتقاد دارد (تأمل و گمانه‌زنی و همچنین آزادی تفکر جزئی از سنت هستند)، او همیشه از تقلیل‌گرایی امتناع دارد. می‌توان گفت که او صادقانه از اینکه خدا را از وجود بیرون ببرد پرهیز دارد.
بنابراین برای یهودیان مدرن در مورد پرسش خداوند سه تلقی وجود دارد: او می‌تواند فردی ملحد باشد، می‌تواند طبیعت‌گرای دینی باشد، یا میتواند فراطبیعت‌گرای دینی باشد. به عبارت دیگر و در توضیح سه مورد فوق میتوان گفت که یک فرد میتواند وجود خدارا انکار کند، میتواند ایده خداوند را به عنوان نیرو یا قوهای که در راستای نیکی حرکت میکند تعبیر کند یا اینکه میتواند به خدای شخصوار سنت یهود معتقد باشد. همه این موارد به بستگی دارد که کدام دیدگاه به زندگی انسان معنای بیشتری می‌دهد و فلسفه وجود منسجم‌تری ارائه می‌کند. انسجام یک فرد عدم انسجام فرد دیگر است. بدون شک، ذهنیت162 برای انتخاب این سه فلسفه یک عنصر اصلی است. این احتمالاً چیزی است که کرکگارد163 و دیگر اگزیتانسیالیست‌های دینی در هنگام صحبت در مورد «جهش ایمان»164 به آن اشاره میکنند؛ مفهومی که در تفکر دینی یهود معاصر به وفور در مورد آن کار شده است، اما برای معطوف کردن توجه به عنصر انتخاب آزادانه فلسفه کارآمد بوده است. بگذارید به اختصار بررسی کنیم که چرا فراطبیعت‌گرای لیبرال این دیدگاه را به دو دیدگاه دیگر ترجیح میدهند.
تفکر درباره خدا به عنوان شخص، یعنی نخست توجیه خودِ واژه انسجام165. بنابراین، همانگونه که ملحدان معتقدند، اگر جهان تنها یک واقعیت بیخرد و حیوانی باشد و اگر، آنگونه که طبیعتگرایان دینی معتقدند، نیرویی که در راستای نیکی حرکت میکند در این جهان باشد، چگونه میتوان ویژگی انسجام را در این جهان توضیح داد که علم بر اساس آن عمل می‌کند – و در واقع، عقل انسانی به وسیله آن عمل می‌کند؟ توضیحات مشهور تیلور166 در این موضوع است.]13[ در برخی ایستگاههای راه آهن انگلیس در نزدیکی مرز ولز،167 ریگهای کنار راه آهن به نحوی کنار هم چیده شدهاند که جمله «به ولز خوش آمدید» را ایجاد کردهاند. یک مسافر شکاک در واگن قطار ممکن است اینگونه تصور کند که چیده شدن این ریگ‌ها در کنار هم به شکل اتفاقی و تصادفی بوده است. آنچه که این عابر شکاک نمیتواند به نحو معقول بر طبق تصورات خود انجام دهد این است که به بقیه مسافران همراه خود اطلاع دهد که وارد ولز شدهایم. فراطبیعت‌گرای لیبرال علامت خوش آمدگویی را به چینش اتفاقی ریگها ربط نمیدهد و آن را ناشی از تصادف نمیداند، و تلاشی هم نمیکند تا همه چیز را در این جهان عجیب و پر رمز و راز توضیح دهد، جهانی که وی معتقد است توسط ذهنی نیکخواه خلق شده است. مثلاً او نمی‌تواند بفهمد که چرا شر در جهان وجود دارد. اما او می تواند تشریح کند چرا انسان اصرار به توضیح این اصل میورزد، ذهن او در جست‌وجوی عملکردهای نامحدود ذهنی بی‌نهایت در ورای جهان است. در دو فرضیه دیگر همه چیز بر اساس تصادف است. اما تصادف به این معنا است که همه چیز اتفاقی و تصادفی میباشد، تا جایی که که حتی برای «معنا» معنایی وجود ندارد. اگر یک خدای شخصوار وجود ندارد، فردیت از کجا آمده است؟ اگر ذهنی در ورای هستی قرار ندارد، پس قدرت تفکر و تعقل آدمی از کجا آمده است؟ اگر نیکی سرتاسر هستی را فرا نگرفته است، پس نیرویی که به سمت نیکی در حرکت است از کجا آمده است – اصلاً مفهوم نیکی از کجا ناشی شده است؟ اگر همه چیز بر حسب یک اتفاق به وجود آمده بود، فقط دین آرزواندیشی نبود. تمام تفکرات آرزواندیشی بود.
شاعر با شجاعت و وارستگی میگوید:
روحم را قوی می‌سازد دانستن اینکه هرچند من نابود می‌شوم حقیقت باقی است.
اما بدون عقیده به خدا به معنای سنتی، روحی که توسط حقیقت نیرومند میشود چیست؟ و آن حقیقت کجاست و چیست که آن روحهای حقیر که سرنوشتشان فنا میباشد، آن را می‌طلبند؟ به طور مشابه هنگامی که دبلیو. ای. هنلی168 به خاطر «روح شکست‌ناپذیر» خود به وجد میآید، باید از «هرآنچه که ممکن است خدایان باشند» تشکر بنماید. در نهایت از «چنگال آسمان» راه فراری نیست. ایمان به عقل در نهایت ایمان به خدا است؛ ایمان به خوبی در نهایت ایمان به خدا است.
فهم مسیحیان از خداپرستی، با برخی استثناها، تأکید بر شخص‌وار بودن خدا است. در حقیقت، در آموزه کلاسیک مسیحی تثلیث، در الوهیت169 سه شخص وجود دارد. یهودیان این عقیده مسیحیان را به دلیل مغایرت با توحید خالص رد کردهاند. و اگرچه یهودیان فراطبیعتگرا با طبیعت‌گرایی مشکلاتی دارند چون زیاده از حد غیرشخصی است، عقیده مسیحیان را در مورد خدا نیز به دلیل شخصی بودن بیش از حد رد میکنند. حاخام ونیزی170 قرن هفدهم، لیون مودنا171، در بحث و جدل خود علیه مسیحیت، متقاعد نمیشود که آموزه تثلیث به خودی خود یکسره با تفکر یهودی ناهماهنگ است. وی اشاره

مطلب مرتبط :   بسیط، ، حقیقت، بساطت، همه‌ی
دسته بندی : علمی