در دوران معاصر نیز ادامه یافته است. فیلسوفی چون جان مکی، به‌ویژه در کتاب پرآوازه‌ی معجزه‌ی خداباوری، از همین منظر بر آن است که نه‌فقط قراین ارائه‌شده برای باور دینی صدق آن را نشان نمی‌دهند بلکه می‌توان مسئله‌ی شر را قرینه‌ای جدی علیه باور دینی دانست.97 افزون بر او، باید از انتقادهای قرینه‌گرایانه‌ی آنتونی فلوی متقدّم و برتراند راسل بر باور دینی یاد کرد.98 بنابراین، خداباوری و الحاد، هر دو از دیدگاه‌هایی بوده‌اند که خود را به قرینه‌گرایی منتسب کرده‌اند.
اما قرینه‌گرایی صرفاً بیانگر یک منظر خاص در مورد باور دینی است. دست‌کم از دو منظر متفاوت علیه این رویکرد استدلال شده است. نخست، منظر ایمان‌گرایانه است که استدلال‌گرایی و قرینه‌آوری بر باورهای دینی را ناقض و مخرّب ایمان حقیقی می‌داند. ایمان‌گرایی خود شامل دیدگاه‌هایی متفاوت است. به طور سنّتی، دیدگاه پاسکال، کیرکگور و ویلیام جیمز درباره‌ی باور دینی ایمان‌گرایانه خوانده شده است. این هر سه، به شیوه‌های متفاوت اما بر اساس ملاحظات دوراندیشانه و اراده‌گرایانه، ایمان دینی را بی‌نیاز از استدلال‌پردازی و قرینه‌آوری دانسته‌اند.99 به نقد ایمان‌گرایانه‌ی قرینه‌گرایی در فصل آتی اشاره خواهد شد. در اینجا، توجه به این نکته کافی است که به طور کلی، در تلقّی ایمان‌گرایانه، عقلانیت آدمی برای توجیه باور به خدا کفایت نمی‌کند چراکه این عقلانیت محدود، قاصر و آغشته به گناه است. از این رو، مؤمن نه‌فقط از نیافتن قراین مناسب بر وجود خدا و ناتوانی ادله‌ی موجود دل‌نگران نمی‌شود بلکه اساساً عقل انسانی را در این زمینه شایسته‌ی اعتماد نمی‌داند. نمونه‌ی حداکثری ایمان‌گرایی دیدگاه کیرکگور است که تکیه بر قرینه‌ی عقلی را به‌کلی مغایر ایمان می‌داند. در نمونه‌های تعدیل‌یافته، ایمان در توجیه خود بی‌نیاز از عقل است اما عقل می‌تواند در فهم ایمان مشارکت کند یا در فقدان قرینه، راهی عملی به سوی ایمان بگشاید.
منظر دوم علیه قرینه‌گرایی دیدگاه برخی فیلسوفان پروتستان معاصر، نظیر نیکولاس والترسترف،100 ویلیام آلستن،101 جرج مورودس102 و آلوین پلنتینگا است که هر یک به گونه‌ای، باور به خدا و آموزه‌های مسیحیت را بی‌نیاز از قرینه دانسته‌اند و بر آن‌اند که همان‌گونه که نمی‌توان بر وجود جهان خارج یا اذهان دیگر استدلال کرد، نمی‌توان این باورها را نیز مستدل ساخت. به نظر آنان، قرینه‌آوری بر آموزه‌های دینی آن آموزه‌ها را زیانی نمی‌رساند اما ضرورتی نیز بر آن نیست.103 آلوین پلنتینگا نخستین فیلسوفی بود که برای بیان دیدگاه مطرح در این جمع از اصطلاح “معرفت‌شناسی اصلاح‌شده”104 استفاده کرد. او در سال 1980 مقاله‌ای را با عنوان “ایراد اصلاح‌شده بر الهیات طبیعی” در انجمن فیلسوفان کاتولیک خواند و در آن، از این اصطلاح برای بیان قرابت دیدگاه خود با سنّت اصلاح دینی استفاده کرد.105 در این مرحله‌ی نخستین از کار فکری پلنتینگا، او باور به خدا را، همچون باور به جهان خارج یا اذهان دیگر، بی‌نیاز از دلیل می‌خواند و آن را یک باور واقعاً پایه می‌شمارد.106 اما او، در دوران دوم کارِ فلسفی خود، نظریه‌ی برون‌گرایانه‌ی خاصی را در معرفت‌شناسی می‌پروارند، مفهوم “توجیه” را کنار می‌نهد و مفهوم “تضمین” را بر جای آن می‌نشاند. این نظریه به‌ویژه در بحث جاری درباره‌ی تضمین، تضمین و کارکرد مناسب طرح شده است. در باور مسیحی تضمین‌شده، که محصول دوران اخیر اندیشه‌ی پلنتینگا است، اندیشه‌ی تضمین فراتر از باور به وجود خدا می‌رود و تعالیم مهم مسیحیت را دربرمی‌گیرد.107
بحث پلنتینگا در معرفت‌شناسی اصلاح‌شده با نقد الهیات عقلی آغاز می‌شود و او در ضمن آن، آراء آن گروه از مدافعان و مخالفان خداباوری را به چالش می‌کشد که دفاع یا مخالفت خود را از طریق الهیات عقلی پیش می‌برند. به باور او، خداناباوریِ مبتنی بر نقد ادله‌ی وجود خدا نیز گونه‌ای الهیات عقلیِ وارونه است که از همان مشکل اساسی این سنّت الهیاتی رنج می‌برد. بنابراین، سطح بحث مورد نظر پلنتینگا فراتر از بررسی ادلّه‌ی خداباوری و نقد آن ادله است. بحث اساسی او آن است که خداباوری به‌کلی بی‌نیاز از این سنخ دلایل عقلی است و این را نه‌فقط می‌توان به تحلیل فلسفی بلکه با ارجاع به روش‌شناسی کتاب مقدس در سخن گفتن از خدا نیز دریافت.108 در اینجا، نخست به تحلیل فلسفی پلنتینگا می‌پردازیم که با نظر به مفاهیم اساسی سنّت قرینه‌گرا در معرفت‌شناسی، یعنی “توجیه” و “قرینه”، آغاز می‌شود و سپس، فهم او را از کتاب مقدس برمی‌رسیم.
به نظر پلنتینگا، مفهوم توجیه جزئی از یک نظریه‌ی کلان درباره‌ی معرفت است که اراده، وظیفه و مسئولیت معرفتی را نیز دربردارد.109 بر مبنای این نظریه، باورها، مانند افعال، معروض احکام هنجاری، همچون “درست”، “نادرست”، “وظیفه” و “مسئولیت”، می‌شوند. مدعای این نظریه آن است که می‌توان هنجارهایی برای بنا نهادن نظام باورها عرضه کرد. اگر باورها مطابق با این هنجارها شکل گیرند، آنگاه صحیح، پذیرفته یا مناسب‌اند. پیش‌فرض این نظریه آن است که باورها، همچون افعال، در ضبط و مهار انسان‌هایند و از این رو، می‌توان آن‌ها را به صورت هنجاری ارزیابی کرد. با این حال، پلنتینگا، بر مبنای عدم دسترسی باورنده به عناصر بیرونیِ تعیین‌کننده‌ی توجیه معرفتی، کل این نظریه را به صورت بسته‌ای حاوی “درون‌گرایی”، “قرینه‌گرایی” و “وظیفه‌گرایی” معرفت‌شناختی کنار می‌نهد.110 این سخن البته بدان معنا نیست که پلنتینگا مطلقاً اراده‌ی آدمی را در باورآوری نمی‌پذیرد. اندکی بعدتر، خواهیم دید که او وضعیت محیطی و نحوه‌ی کارکرد قوای معرفتی را مهم‌تر و اساسی‌تر از دسترسی باورنده به توجیه معرفتی می‌داند و تنظیم این وضعیت تا حدی در اراده‌ی آدمی می‌گنجد. مقصود اساسی او آن است که معیار درون‌گرایانه و قرینه‌گرایانه برای توجیه معرفتی، چنانکه در ذهن غالب معتقدان به روش الهیات عقلی بوده است، معیاری ناموجه است.
پلنتینگا بر آن است که قرینه‌گرایی نهفته در الهیات عقلی بر مبناگرایی استوار است اما سرِ آن ندارد که صِرف ابتنای گروهی از باورها بر گروهی دیگر را ناموجه شمارد. به نظر او، مشکل اصلی با این تلقّی جدید در معرفت‌شناسی آغاز شد که باورهای پایه شروطی خاص دارند. این شروط به طرقی متفاوت تقریر شده است و به تبع آن، می‌توان فهرست‌هایی متفاوت از باورهای پایه ارائه کرد اما پلنتینگا می‌گوید که در مبناگرایی کلاسیک، باورهای پایه شامل “گزاره‌های بدیهیِ ذاتی”، “گزاره‌های بدیهیِ حسی” و “گزاره‌های خطاناپذیر” می‌شود. این مجموعه با این سه عضو گزاره بسته می‌شود111 و مبناگرایی کلاسیک نه‌فقط آن را واجد گزاره‌های واقعاً پایه می‌داند بلکه مدعی است یک گزاره واقعاً پایه است اگر و فقط اگر دارای این شروط باشد. آشکار است که به نظر مبناگرایان، باور به خدا هیچ‌یک از این شروط را ندارد. پلنتینگا بر آن است که این دعوی مبناگرایی کلاسیک دست کم، به سه دلیل نادرست است. نخست اینکه برخی باورهای اولیه‌ی آدمی، همچون باور به وجود اذهان دیگر و باورهای مبتنی بر حافظه، بنا بر شهود متعارف، پایه به نظر می‌رسند در حالی که در این فهرست جایی ندارند. این باورها از قرینه برنمی‌آیند یا استنتاج نمی‌شوند بلکه واقعاً پایه و بی‌نیاز از قرینه‌اند. بنابراین، مبناگرایی کلاسیک معیاری بیش از حد سخت‌گیرانه و مضیّق عرضه می‌کند. دوم اینکه مبناگرایان در بیان معیار بداهت درمانده‌اند و گرچه ممکن است خداباوران نتوانند معرفت بی‌واسطه‌ی خود را بر وجود خداوند به‌سهولت مستدل کنند، مبناگرایان نیز نمی‌توانند معیاری روشن از بداهت ارائه دهند. نقد سوم آن است که مبناگرایی کلاسیک خود گرفتار ناسازگاری درونی است زیرا دعوی “یک گزاره واقعاً پایه است اگر و فقط اگر واجد این شروط باشد” خود نه بدیهی ذاتی، نه بدیهی حسی و نه خطاناپذیر است. حال پرسش این است که این دعوی چگونه توجیه می‌شود. آیا می‌توان بر استنتاج یقینی آن از گزاره‌های واقعاً پایه استدلال کرد؟ به نظر نمی‌رسد تاکنون استدلال موجّهی بر این دعوی طرح شده باشد.112
بدین‌ترتیب، خطای نخست قرینه‌گرایی ابتنای آن بر مبناگرایی کلاسیک است و با تزلزل در بنای مبناگرایی، قرینه‌گرایی نیز از اعتبار می‌افتد. به عبارت دیگر، اینکه باور دینی معقول نیست مگر آنکه به صورتی عقلانی پذیرفته شده باشد و این پذیرش عقلانی نیز به معنای داشتن قراین کافی بر باور دینی در مجموعه‌ی باورهای باورنده است، گرفتار همان دشواری‌ها است که مبناگرایی به طور کلی با آن مواجه است. این اشکال به یکسان فهم متألهان و فیلسوفان خداباوری که باورهای دینی را قرینه‌گرایانه فهمیده‌اند و فهم مخالفان قرینه‌گرای آنان را به چالش می‌کشد.113 پلنتینگا دیدگاه هرمن باوینک، متأله هلندی قرن نوزدهم را در کتاب نظریه‌ی خداوند114 مشابه تلقّی خود از باور دینی می‌یابد. باوینک در این کتاب توضیح می‌دهد که اساساً خداباوران باورهای دینی خود را از طریق ادلّه و قراین به دست نمی‌آورند. به نظر او، ادله‌ی خداباوری چنان متقن نیستند که همه‌ی اذهان را متقاعد کنند اما این نمی‌تواند ضعف خداباوری باشد زیرا اولاً، توجیه عقلانی به برهان‌آوری وابسته نیست. ثانیاً، روش کتاب مقدس نیز ارائه‌ی ادله و براهین فلسفی در اثبات وجود خدا نیست:
“کتاب مقدس… خدا را از طریق قیاس اثبات نمی‌کند تا ببینیم آیا استدلال معتبر است یا نه بلکه با حجیّت سخن می‌گوید. کتاب مقدس، هم به لحاظ الهیاتی و هم به لحاظ دینی، از خدا به عنوان نقطه‌ی آغازین شروع می‌کند”.115
ثالثاً، باور به خدا در کتاب مقدس و در نزد مؤمنان باوری قلبی و غیرانتزاعی است، همان گونه که فرد بدون وساطت ادله‌ی فلسفی به وجود خود یا جهان خارج باور دارد. و رابعاً، استدلال‌های منظور در الهیات عقلی غالباً در ایمان‌آوری مؤمنان بی‌تأثیر بوده است.116 پلنتینگا نتیجه می‌گیرد که باور به خدا می‌تواند باوری پایه باشد و دلیلی ندارد که تعداد باورهای پایه را در فهرست مبناگرایان محصور کنیم. متدینان نباید اسیر پیش‌فرض‌های خداناباوران شوند و سعی کنند بر اساس آن پیش‌فرض‌ها، قراینی بر خداباوری آورند. آنان می‌توانند به گونه‌ای موجه باور به خدا را در بین باورهای واقعاً پایه‌ی خود قرار دهند، یعنی باورهایی بی‌نیاز از برهان و استدلال.117 او البته برخلاف باوینک، ارزشی برای محصول الهیات عقلی قائل است. استدلال‌های موجود در این سنّتِ الهیاتی ارزش اصلی و اوّلی ندارند اما ارزش فرعی و ثانوی دارند و می‌توانند فرد مؤمن را در دستیابی به دلایل عقلیِ بیشتر برای فهم بهتر باورهای خود و فرد غیرمؤمن را در روی آوردن به ایمان

مطلب مرتبط :   ادبی، صناعات، آرایی، بکاررفته، .دربیت
دسته بندی : علمی