سروش، محسن کدیور و دیگران در نوشته‌ها، مطبوعات و آثار دیگر در جامعه منتشر می‌شود. می‌توان گفت که انقلاب ایران تا حدودی با این مرحله از جریان روشنفکری سنتی ارتباط برقرار می‌کند. (ضمیران ، 1383: ش 18)
حال می توان آنچه مطرح شد را در غالبی منسجم ارائه داد:
با توجه به نظریات اندیشمندان و روشنفکران قبل از انقلاب در باب هویت ملی تقسیم بندی هایی صورت گرفته است . این نوشتار با مدد گرفتن از آنها در انتهای فصل به یک جمع بندی خواهد رسید.در یک تفسیم بندی منحنی تحول‌نظرات روشنفکری در ایران به‌ترتیب ارایه می‌گردد:

1- روشنفکران قبل از انقلاب
1-1 تجدد گرایان: روشنفکرانی که با عنوان تجددگرایان مورد بررسی قرار می‌گیرند، از اولین عوامل ترویج و گسترش این افکار و عقاید بودند. روشنفکران نوگرا که در محدوده‌ی انقلاب مشروطه تا قبل از دوران رضاشاه می‌زیستند، عموماً سعی در پذیرش کامل غرب داشتند و خواستار فرنگی‌شدن بدون تصرف ایرانی بودند(بهنام، 1375: 35). آن‌ها جامعه را پیر و فرسوده می‌دانستند و معتقد بودند که به اصلاح و تولد دوباره نیاز است. به‌طور مثال، «بهار» تنها راه چاره را «تجدد یا مرگ» می‌دانست:
یـا مـرگ یا تجدد و اصـــلاح               راهی جـز این در پیش وطن نیست
ایران کهن شده است سـراپای         درمانش جـز به «تازه‌شدن» نیست
عقل کهن به مغز جوان هست        فکـر جــوان به مغـز کهـــن نیست
زاصلاح اگر جوان نشود ملـک            گر مرد جای سـوگ و حــزن نیست
عصاره‌ی نظرات این روشنفکری نوگرا را می‌توان این‌گونه فهرست نمود: مبارزه با استبداد حکومت، مبارزه با نادانی و جهل، تلاش جهت اطلاع از آن‌چه در جهان می‌گذرد، تلاش برای مبارزه با بی‌سوادی و وضع نابسامان اقتصادی. در این راه عمده‌ی نگاه به غرب بود تا بلکه بتوان راه‌های پیشرفت را دریافت و به‌همین دلیل همیشه خود را با غرب مقایسه می‌کردند.
این نوع گرایش بی‌حد و مرز به سوی تجدد، نشان از ناآشنایی و درک نادرست این تفکر از تجدد و غرب داشت. در آن زمان غرب برای ایرانیان همیشه دو معنای جداگانه داشت: «یکی اروپا که مفهومی مبهم بوده و به سرزمینی دوردست و ناآشنا اطلاق داشتند و در آن کشورهایی چون فرانسه و انگلستان و نمسه (اتریش) و آلمان قرار داشتند و دیگری روسیه که همسایه بود و ایرانیان به آن رفت‌وآمد داشتند و قسمتی از آن‌ـ که قفقاز باشد ـ در گذشته متعلق به ایران بود.» (ص130) در همان زمان مخالفت‌هایی با نوگرایان و حتی خود نوگرایی به‌صورت‌های مختلف مطرح می‌گشت. مجدالملک در رساله‌ی معروف مجدیه می‌نویسد: «شترمرغ‌های ایرانی که از پطرزبورغ و سایر بلاد خارجه برگشته‌اند و دولت ایرانی[ایران] مبلغ‌ها در راه تربیت ایشان متضرر شده، از علم دیپلمات و سایر علومی که به تحصیل و تعلیم آن مأمور بودند، معلومات آن‌ها به دو چیز محصور شده: استخفاف ملت و تخطئه‌ی دولت.»(ص 75) یا مهدی‌قلی‌خان مخبرالسلطنه هدایت در خاطرات خود از تغییر شیوه و سبک زندگی جدید می‌نالد: «ما زندگی‌‌ای داشتیم، آرام، بی‌دغدغه، خالی از نقیض و تکلفات مزاحم، یک اطاق برای زندگی کافی بود در آن زیست می‌کردیم, می‌خوابیدیم, غذا می‌خوردیم. امروز اتاق خواب با اتاق ناهارخوری، اتاق سالن و حتی اتاق قمار لازم است … »(ص 158)
نمایندگان عمده‌ی این نحله عبارتند از: آخوندزاده (1228-1295 ق) ، ملکم خان
(1246-1326 ق)، مراغه‌ای (1254-1328 ق)، میرزا آقاخان کرمانی (1855-1899 ق) طالبوف (1250-1329 ق)،جلال‌الدین میرزا (1825-1869 ق)، و تقی‌زاده(1248-1340 ق)و که البته آقای جمشید بهنام در کتاب “برلنی‌ها” از روشنفکرانی مثل تقی‌زاده، کاظم‌زاده ایرانشهر، تربیت، ارانی، جمال‌زاده و خیلی از روشنفکرانی که پیرامون مجلۀ “کاوه” در برلن جمع شده بودند سخن به میان آورده است .(بهنام ،1386)
از جمله روشنفکرانی‌که‌برای‌رسیدن‌به‌تجدد، سنت‌ها را مورد تهاجم‌قرار دادند ؛ میرزا ملکم خان و میرزا فتحعلی‌آخوندزاده‌(1295-1221 ه .ق) بودند. آخوندزاده‌توسعه‌اجتماعی‌ایرانیان‌را مستلزم‌آن‌می‌دانست‌که‌هویت‌و مواریث‌فرهنگی‌و ادبی‌، خط‌، زبان‌و سنن‌خویش‌را کنار گذاشته‌شود. او در تضاد هویت‌و اقتباس‌، بیش‌از هر چیز به‌اقتباس‌می‌اندیشید و معتقد بود که‌: ” آدم‌باید اول‌مقلد و مقتبس‌شود و بعد از کامل‌شدن‌در علوم‌و فنون‌، به‌دیگران‌تجدد و راهنما گردد. “
سه‌گرایش‌”ایرانیت‌”، “اسلامیت‌” و “مدرنیسم‌” را می‌توان‌معلول‌واقعیت‌فرهنگی‌جامعه‌دانست‌که‌آخوندزاده‌برای‌نخستین‌بار از آن‌به ‌”مسأله‌سه‌فرهنگی‌” یاد کرد.(جعفریان، 1379)
تقی‌زاده‌درباره‌تقلید همه‌جانبه‌از تمام‌مظاهر غربی‌تجدد را به‌تمامی‌می‌پذیرفت‌و خود را مقهور غیر و بودن‌خود را در ابتناء بر غیر می‌دید. به‌نظر می‌رسد که‌پیدایش ‌تلقی‌های‌مختلف‌درباره‌هویت‌، سنت‌و تجدد از آن‌جا ناشی‌گردید که‌هنگام‌مواجهه‌با غیر، ما به‌ناچار با نگاه‌دیگری‌با دنیا آشنا شدیم‌که‌از این‌نگاه‌بسیاری‌از مؤلفه‌های ‌سنت‌و فرهنگ‌ما تنگناهایی‌پیدا می‌کرد، که‌تا پیش‌از آن‌به‌این‌صورت‌برای‌ما مطرح‌نبود.
در برابر این‌نگرش‌، دیدگاه‌دیگری‌وجود داشت‌که‌رابطه‌دو فرهنگ‌و تعامل‌آنها را دقیق‌تر می‌دید و برآن‌بود تا دلایل‌عقب‌ماندگی‌را دریابد. این‌تلقی‌بر شناخت‌عوامل‌برهم‌زننده‌سنت‌و عوامل‌موجد بحران‌هویت‌تأکید داشت‌و تکیه‌بر سنت‌ها و فرهنگ‌خودی‌، را برای‌احیای‌هویت‌توصیه‌می‌کرد. این‌دیدگاه‌، شخصیت‌، فرهنگ‌، تمدن‌و تاریخ‌خود را با شخصیت‌، فرهنگ‌و تمدن‌جدید می‌سنجید و باور داشت‌که‌از نظر فرهنگی‌درمقابل‌غیر، چیزهایی‌دارد که‌بنیاد هویتی‌او را سامان‌می‌دهد و می‌توان‌بدانها تمسک‌جست‌. نمونه‌بارز این‌گرایش‌سیدجمال‌الدین‌اسدآبادی‌است‌که‌در مباحثات‌خود با ارنست‌رنان‌و مقاله‌هایش‌در عروهالوثقی‌به‌این‌عوامل‌اشاره‌دارد.
در دیدگاه‌دوم‌، نوعی‌خودآگاهی‌وجود داشت‌که‌این‌خودآگاهی‌به‌تداوم‌سنت‌و فرهنگ‌و هویت‌ملی‌کمک‌می‌کرد. این‌رویکرد درصدد برآمد تا خود را بشناسد و غیر را نیز شناسایی‌کند و بعد خود و دیگری‌را با هم‌هماهنگ‌کند.
دیدگاه‌دیگری‌هم‌وجود داشت‌که‌به‌فرایند مدرن‌شدن‌به‌طور مثبت‌می‌نگریست‌و آن‌را مرحله‌ای‌از کمال‌و تکامل‌تلقی‌می‌کرد. پیروان‌این‌دیدگاه‌، عقل‌جدید و تحول‌در هویت‌را لازم‌اما ناکافی‌می‌دانستند و معتقد بودند که‌با کمک‌عقل‌بشری‌و با به‌کارگیری‌سنت‌می‌توان‌و کمال‌رسید. هم‌چنین‌این‌دیدگاه‌معتقد بود که‌عقل‌جدید نباید مطلق‌انگاشته‌شود و باید به‌ساحت‌هایی‌ورای‌ساحت‌عقل‌نیز معتقد بود و به‌دنبال‌منابعی‌برای‌ارضای‌نیازهایی‌بود که‌تجدد در ارضای‌آنها عاجز است‌. مطابق‌این ‌دیدگاه‌، ابعاد مختلف‌زندگی‌غربی‌باید مورد تأمل‌قرار گیرد و نکات‌مثبت‌آن‌اخذ و اقتباس‌شود. این‌دیدگاه‌، هویت‌ملی‌را دارای‌عناصر سه‌گانه‌مذهبی‌ـ ملّی‌، باستانی‌و غربی‌می‌دانست‌.
آنچه با عنوان مشکل‌اساسی‌هویت‌دیده می شود ؛ در تقابل‌با مدرنیته‌است‌. عده‌ای‌چنین‌می‌انگارند که‌اگر به‌هویت‌اسلامی‌تکیه‌کنند شاید نتوانند به‌مدرنیته‌برسند. اما آن‌چه‌مهم‌است‌، این‌است‌که‌ما باید مدرنیته‌و مدرنیزم‌را از هم‌جدا کنیم‌. حتی‌باید مدرن‌و مدرنیته‌را از هم‌جدا کرد.
به‌هر روی‌، در گذشته‌بسیاری‌از اندیشه ‌ورزان‌مسلمان‌معتقد بودند، مدرن‌شدن‌با غربی‌شدن‌یکسان‌است‌. مدرن‌شدن‌را مترادف‌با غربی‌شدن‌می‌دانستند. البته‌چنین‌تعبیری‌امروزه‌دستخوش‌تغییر گشته‌و اندیشمندان‌مسلمان‌معتقدند که‌برای‌پیشرفت‌و مدرن‌شدن‌، خودباوری‌و شناخت‌هویت‌اسلامی‌، در اولویت‌قرار دارد. اینک‌، بسیاری ‌از مسلمانان‌، با هویت‌اسلامی‌و گذشته‌تاریخی‌، تمدنی‌و فرهنگی‌خود آشتی‌کرده‌اند و سرچشمه‌های‌حیات‌و اقتدار خود را در آنها می‌بینند.
البته با توجه به تقسیم بندی نویسندگانی چون محمد علی اکبری نمایندگان این نحله در دسته بندی دیگری نیز جای می گیرند . این دسته بندی عبارت است از :
الف- گفتمان ایرانیت دین گرا
طالبوف یکی از منورالفکران دوره ی قاجار و مبلغ هویت ایرانیت دین گراست. وی در زمینه ی تجدید بنای ملیت به معنای مدرن و طرح عنصر دیانت در عصر نوسازی به روشنگری می پردازد. واژگانی همچون ملیت، ملت خواهی، ترقی ملی، جسم ملی، بسیج ملی و حب وطن در ادبیات وی شیوع دارد و از نظر وی، برای دست یابی به همبستگی ملی و بسط معارف، آشنایی مردم با حقوق خودشان ضروری است. وی با الگوی نوسازی فرنگی همبسته می شود. از نظر وی، هر جا آزادی نیست، حب وطن نیست. وی از تجدید بنای ملیت بر دو عنصر ایران و اسلام، به عنوان دو جزء اساسی خودیت جمعی پافشاری و آن دو را با دستاوردهای مدنی و صنعتی علمی فرهنگی همسو می یابد. گفتار مسلط ایرانیت جدید در این زمان، ایرانیت جدید دین گراست.(محمدعلی اکبری،1384: 62 ) .
ب- گفتمان ایرانیت قومیت گرا
جلال الدین میرزای قاجار مؤلف نامه خسروان – بر دو عنصر زبان و تاریخ ملی تأکید و به دنبال نوسازی مفهومی ملت است. باید در بازسازی مفهوم ملت، به زبان پارسی به عنوان زبان ملی و تاریخ یکپارچه به نام ایران توجه کرد. آخوندزاده، کار جلال الدوله را تلاش برای ایجاد حس وطن پرستی و بازگشت به زبان فارسی سره، و بر انداختن کلمات بیگانگان در کشور تلقی می کند. «خود» آن است که به زبان پارسی، زبان ملت ایران سخن می گویند و «غیر» و بیگانه آن است که به لسان عرب یا کلام ترکان سخن گوید. ترکان و اعراب بیگانه اند.(همان:65)
ج- گفتمان ایرانیت سکولار و باستان گرا
میراز فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی نیز از جمله روشن فکران عصر ناصری است که در گفتار هویت سازی ملی، زبان، خط، تاریخ، دین و ترقی را عناصر اساس هویت ملی برمی شمارد. آخوندزاده از طریق غیریت سازی پروژه، تعریف خود یا ایرانی را پی جویی می کند. در بازیابی هویت، باید از غیر آغاز کرد و با زدودن خود از غیر هویت خود را یافت. این زدودن غیر شامل خط، زبان، دین و فرهنگ و میراث نظام حکومتی است. وی، اسلام و دین را غیرفرهنگی، دین را عامل بدبختی ایرانیان می داند. از دین زرتشتی به عنوان دین ایرانی یاد می کند و گاهی هم مدنیت جدید غربی را دین ایرانی می داند!
جالب اینکه، در کلام آخوندزاده، غیر دیگر یعنی فرهنگ و فرهنگیانی وجود دارند که دشمن نیستند و بیگانه محسوب نمی شوند، بلکه در تجدید بقای هویت جدید ایران، غرب جزیی از هویت ایرانی است!! پذیرش فرهنگ غربی در راستای بازیابی و خود ارزیابی است، ولی پذیرش اسلام نوعی خیانت است!(همان : 67 )به عبارتی می توان گفت آخوندزاده یکی دیگر از روشنفکرانی است که برا

مطلب مرتبط :   حقوق، ، آزادی، بشر، اعلامیه

دسته بندی : علمی