دانلود پایان نامه
آغاز منکر هرگونه رابطه میان این دو باشد؛ هرچند این امکان منطقی وجود دارد که در پایان تحلیل نظری، چنین نتیجه ای حاصل شود
تمایز قاطع و انکارِ هرگونه رابطه میان علم و دین، بحث از رابطه میان‌این دو را آغاز نشده مختومه اعلام میکند

3- نظریهی مدعی تبیین رابطه میان علم و دین باید راهکاری نظری در خصوص نحوه این ارتباط ارائه دهد
صِرف ادعای وجود این ارتباط و ارائه چند مثال در این خصوص نمیتواند رابطه میان علم و دین را تبیین کند، لذا باید مدلی نظری ارائه شود و در قالب آن، این ارتباط تبیین شود
این مسئله باعث میشود تا نقادی صریحِ چنین تبیینهایی امکانپذیر شود

حال، باید به‌این مسأله اندیشید که نگرش معرفتشناختی و روششناختی به کارکردها و مناسبات علم و دین، چه مختصاتی و ثمراتی دارد؟
دو زنجیره از حقایق – حقایق علمیِ عینی و حقایق دینیِ مابعدالطبیعهای – هرچند متمایز از یکدیگرند، لیکن در نقاطی، که آنها را نقاط یا گرههای بنیادین مینامیم، پیوندهایی ناگسستنی با یکدیگر تشیکل دادهاند
در این جا منظور از انطباق این نیست که علوم تجربی و الاهیات در این نقاط به گزارههای واحدی میرسند، بلکه منظور این است که این نقاط، حقیقت واحدی را در عرصه علم و دین شامل میشوند؛ هرچند علوم تجربی و الاهیات به نحو متفاوتی به ساخت گزارههای معرفتشناختی در خصوص این نقاط مبادرت میورزند651
این نقاط به لحاظ هستیشناختی در هر دو عرصه علم و دین قرار میگیرند و جالب این جاست که گزارههای معرفتشناختی راجع به این نقاط است که اغلب می تواند به «تعارض ظاهریِ علوم تجربی و الهیات» منجر شود؛ یعنی انطباق هستیشناختی این نقاط میتواند در حوزه معرفتشناختی به تعارض ظاهری بینجامد
از جمله، این گرههای بنیادی حقایقی هستند که در مرز میان طبیعت و ماوراء طبیعت قرار گرفتهاند؛ همان حقایقی که میان طبیعت و ماورای آن پیوند برقرار میکنند
حقیقت وجودی انسان از جمله این گرههای بنیادی است که در سخنان فلاسفه بزرگ اسلامی، از جمله ملاصدرا، به آن اشاره شده است: «فالإنسان صراط ممدود بین العالمین فهو بسیط بروحه، مرکب بجسمه؛ طبیعه جسمه اصفی الطباع الارضیه و نفسه اولی مراتب النفوس العالیه و من شأنها ان تیصوّر بصوره المَلِکیه
»652؛ از این جهت است که در حوزه معرفتشناسی و در ارتباطِ علوم تجربی و الاهیات، تعارضهایی در خصوص حقیقت وجودی انسان بروز کرده و میکند
برخی از گزارههای علوم تجربی درصدد ارائه تحلیلی مکانیکی (عمدتاً ناظر به جسم انسان) از انسان برمیآیند (مثل اغلب نظریههای پوزیتیویستی جرمشناسی غربی و مدلهای سیستمی و عینیتگرایانهی سیاست جنایی غربی)؛ در حالی که، الاهیات دینی درصدد ارائه تحلیلی روحانی (عمدتاً ناظر به نفس انسان) از انسان برمیآید و از آن جا که انسان حقیقتی در مرز عالم طبیعت و ماورای طبیعت است، این تعارضات در حوزه معرفتشناسی خود را نشان میدهند
از این روست که تحلیل رابطه معرفتشناختیِ علم و دین نیز ضرورت مییابد

حال اگر مجدداً مدل هستیشناختی دین را درنظر بگیریم، این سؤال پیش می آید که در نقاطی از مدل که علم و دین از هم متمایزند، پیوند معرفتشناختی میان این نقاط چگونه برقرار میشود؟ به عبارت دیگر، چه عاملی و چگونه پیوند و رابطه میان نظریات علمی و الاهیات دینی را ممکن میسازد؟ به نظر میرسد آنچه بین علم و دین در حوزه معرفتشناسی ارتباط برقرار میکند، پژوهش‌‌های فلسفی است
در واقع، پژوهشهای عقلانی به معنای اعم و پژوهشهای فلسفی به معنای اخص است که پیوند معرفتشناختی میان علم و دین را میسر میسازد
پژوهشهای فلسفی قادر است که روشهای بهکار رفته در علوم طبیعی و الاهیات دینی را بررسی و ادله آنها را ارزیابی کند و به تفسیر نقادانه متون بپردازد و از این طریق در حوزه معرفتشناسی میان علم و دین پیوند برقرار کند
البته جای شگفت است که فلاسفه در این مطالعه میانرشتهای در زمینه علم و دین نقشی کمتر و در عوض متکلمان و دانشمندان طبیعی در آن نقش بیشتری ایفا کردهاند653
به همین خاطر است که تاکنون پلهای مستحکمی میان دو حوزه علوم طبیعی و الاهیات دینی ساخته نشده است، اما باید توجه داشت که این پژوهشهای فلسفی در ایجاد ارتباط معرفت شناختی میان دو حوزه علم و دین باید‌این رهنمود را رعایت کنند که تبیینهای فلسفی از یک نظریه علمی، هرچند با هسته مرکزی آن نظریه مرتبط است، اما قابل انعطاف است و میتواند ضمن حفظ هسته مرکزی، جای خود را به تبیینهای دیگری بدهد
تبیینهای کلامی فلسفی از الاهیات یک دین نیز وضعیتی مشابه دارد
بدین معنا که با پژوهشهای عمیقتر، آن تبیینها میتوانند جای خود را به تبیینهای دیگری بدهند، در عین این که هسته مرکزی الاهیات آن دین دست نخورده باقی بماند

مطلب مرتبط :   دیپلماسی، جمهوری، فرهنگ، وزارت، سیاست

در خصوص قلمرو و کارکردهای دین در مقایسه با علم باید توجه داشت علم به سبب ویژگی مادی خود قادر نیست درباره قلمرو معنوی خارج از خود سخن معناداری بگوید
بنابراین، نمیتوان آنچه را فیزیکالیستها و طرفداران تحویلگرایی درباره کاهش تمامی پدیدارها به قلمرو مادی میگویند معقول دانست، زیرا آنها از قلمرو وسیع معنوی دین و کارکرد گسترده آن در پاسخگویی به پرسشهای اساسی انسان غافلاند
در عین حال، می توان به این تفاوت نیز توجه داشت که تعیین و تأیید برخی قلمروهای اخلاقی بر عهده دین است، نه علم؛ زیرا علم فینفسه قادر به چنین کاری نیست654
به بیان دیگر، دین میتواند برای اخلاق چارچوبهای مشخصی را تعیین کند و، در عین حال، برای فعالیتهای علمی نیز چارچوبهای اخلاقی خاصی را درنظر بگیرد و آنها را جهتدهی کند655
البته، انسان با کمک قوه عقل خود قادر به تشخیص و تأسیس برخی معیارهای اخلاقی است که نمونه آن تعیین حسن و قبح عقلی و ذاتی امور است
اما این توانایی انسان منافی ویژگی تأسیسی یا تأییدی دین در اخلاق نیست، بلکه اگر آنها همگام شوند، اخلاق متعالی الهی پشتوانه خوبی برای رفتارهای اخلاقی انسان میشود و غایات مطلوبی را برای آن ترسیم میکند

در مورد تشابهها و تفاوتهای روششناختی دین و علم نیز میتوان با ملاحظه ویژگیهای روشهای دین و علم، در مقولاتی چون مدلها، پارادایمها، نظریهها، باورها، تجربهها، و دیگر خصوصیات روششناختی برخی شباهتها و عموماً تفاوتهایی را میان آنها درنظر گرفت
اول‌این که، فقط آن دسته از نظریهها و فرضیههای علمی آزمونپذیر هستند که دادههای علمی آن‌‌ها به قدر کافی و با روش درست گرد آوری شده باشد
در مقابل، دادههای دینی که در قالب باورها و تجربههای دینی شکل میگیرند برای همگان آزمونپذیر نیستند و بیشتر یک امر شخصیاند656
نکته مهم در خصوص تجربیات دینی، نحوه و ماهیت آزمونِ واقعی بودن آنهاست؛ زیرا معمولاً تجربه دینی، در مفهوم گسترده آن، یعنی آگاهی از امر متعالی و برقراری نوعی ارتباط وجودشناختی یا معرفتشناختی با آن
از این رو، یکی از عوامل بنیادی در تجربه دینی، آگاهی از حقیقتی است که ورای فرد قرار دارد، یعنی آگاهی از امر متعالی

مسئله دیگر، شباهتها و تفاوتهای مدلهای تجربه دینی و تجربه علمی است
میدانیم که مسیر مستقیمی که بتوانیم با استدلال منطقی از دادهها به نظریهها برسیم وجود ندارد
نظریهها هنگام بهکارگیری تخیلِ خلاق پدید میآیند که در آن غالباً مدلها نقش ایفا میکنند
ویژگی خاص مدلهایی که در نظریهها نقش دارند این است که آنها در بسط نظریهها سهیم هستند
به بیان دیگر، این، مدلها هستند که کاربرد نظریهها را در حوزههای جدید امکانپذیر میسازند یا در فرایند کاربرد، آن نظریه را اصلاح میکنند657

مطلب مرتبط :   ایبسن، ، هدا، درام، زن

برای فهم رابطه دین و علم و از‌این مهمتر، برای تنشزدایی از‌این رابطه و جایگزینی آن با تعاملگرایی چه باید کرد؟‌آیا نگرش معرفتشناختی و فلسفی در‌اینجا نیز مفید و اساساً صحیح است؟ به نظر میرسد یکی از مشکلاتی که در تبیینهای دینی، فلسفی و علمی رخ میدهد عدم تفکیک آنهاست و این که نمیتوان همیشه این تبیینها را در مقابل هم قرار داد؛ بلکه، برعکس، این سه تبیین در طول هم قرار میگیرند و دارای سطوح متفاوتیاند، و در این مورد نقش تبیین فلسفی در برقراری ارتباط بین تبیین علمی و دینی بسیار اساسی است؛ زیرا فلسفه، که معرفت عقلانی انسان است، هم پای در عالم تجربهی حسی دارد و هم میتوان با آن، مفاهیم و مضامین وحیانی و تجربههای دینی را فهم و تفسیر کرد658
از این رو میتوان فلسفه را پیوند دهندهی تبیینهای علمی با تبیینهای دینی دانست
در دین اسلام نیز آموزهها و معارف دو گونهاند: نخست معارفی هستند که مستقیماً خدا به پیامبر وحی کرده است و او نیز به مردم ابلاغ میکند
در این گونه معارف، به دلیل امتناع خطا در کشف و ابلاغ وحی الهی، یکی از شرایط عینیت، یعنی مطابقت با واقع، رعایت میشود؛ هرچند امکان آزمون پذیری همگانی وجود ندارد
اما در فهم و دریافتهای دینداران از متون دینی، امکان خطا در مطابقت با واقع وجود دارد، و البته امکان بررسی و آزمون همگانی هم تا حدودی فراهم است؛ زیرا میتوان با عرضهی آن به دیگر دینداران میزان معقولیت و پذیرفتنی بودنش را بررسی کرد
به بیان دیگر، آن دسته از معارف دینی که وحی مستقیماند، به دلیل مطابقتشان با امر واقع، به ارزیابی یا دارا بودن شروط دیگر نیازی ندارند، و معارف دسته دوم، یعنی معرفتهای دینی مؤمنان، هم برای همگان آزمونپذیرند و هم میتوان با تلاش مؤمنان به صورت بیطرفانه آنها را روایت و ارزیابی کرد
بنابراین، دین و علم هرچند دارای ویژگیهای متفاوت خاص خود هستند، اما اشتراک آنها در برخی از ویژگیهای عینیت و تبیینْ بیانگر مشارکت آنها در عقلانی بودن است

مسئله نقش دین در علم، و به تعبیر دیگر نیاز علم به دین، یکی از محورهای اصلی در کارکردها و قلمروهای دین است
در این زمینه چند نقش عمده دین مد نظر است که عبارتند از: الف) نقش دین در تأمین مبانی و پیشفرضهای علم، ب) نقش دین در نظریهها و تئوریهای علمی، و ج) نقش دین در جهتدهی به کاربردهای علم

مبناسازی برای علم و تهیه پیشفرضهای اولیه و مبادی تصوری و تصدیقی علم از کارکردهای مهم دین و متافیزیک است
هستیِ علم بر این مبانی و پیشفرضها متکی و بدانها وابسته است، و این در حالی است که خود علم در اثبات این مبانی هیچ نقشی ندارد؛ زیرا در توانش نیست تا مبانی فراتجربی با ویژگیهای دینی و عقلانی را برای خود به اثبات برساند
اهمیت این مبانی تا آنجاست که استقرار و ادامه حیات علم و پژوهشهای علمی متکی به وجود این مبانی است
راجر تریگ در این زمینه چنین میگوید: «مسئلهی ما پس از گذشت سه قرن و نیم این است که علم معاصر تا چه اندازه میتواند بدون مبنایی الهیاتی که از ابتدا بر آن تکیه کرده بود به حیات خود ادامه دهد
شاید این نظر شگفت