طاوسی گویند و کبود.. از سنگهای معدنی نفیس عظیم القدر نزد مردم. و الوان و اصناف میباشد از سرخ و زرد و کبود و سبز و پستهای و سفید. (دهخدا،1377)
لعل استعاره از: لب
معنی بیت: عقل وصف زیبایی و شیرینی لب او را پیش یاقوت و شکر میکرد و از لب زیبا و سخنان دلنشینش گویی که شکر و یاقوت وام گرفت.
بیت6: دوش با من زد رقیب کویش از سردی دمی از دم سردش جهان برگ زمستان واگرفت
رقیب: نگاهبان. حافظ. حارس پاسبان. (دهخدا،1377)
برگ: – توشه، آذوقه. 2- اسباب و اثاثیه زندگی. 3- میل، آرزو. 4- اسباب و سامان. (معین،1374)
معنی بیت: دیشب نگهبان کوی معشوق دمی سرد بر من زد. که جهان از سردی آن دم سردی زمستان گرفت.
بیت7: جان سودایی ما از سُود بازارِ جهان دین و دنیی داد و مهر روی جانان واگرفت
معنی بیت: جان عاشق ما از فایدههای که در بازار جهان وجود دارد از دین و دنیی چشم پوشی کرد و عشق جانان را بازگرفت.
بیت8: لطف را کِشت دل از باران چشمش خرمست چشم را جرمست اگر از کشت باران واگرفت
معنی بیت: شادمان بودن دل (عشق) از اشک چشم است، اگر دل شادمان نیست این جرم چشم است که اشک نمی ریزد.

غزل29

.1
شعله از شمع رخش خورشید رخشان درگرفت
مه ز نور منظرش شمع شبستان درگرفت
.2
نور رویش کرد تابش، آتش خورشید سوخت
نار عشقش شعله زد، ایوان کیوان در گرفت
.3
طوطی جان، از هوای شکرش در قید ماند
بلبل دل، بی گل رخسارش افغان در گرفت
.4
گر ز خواری تن ز خاک کوی او افتاد دور
از عزیزی، دل به بر غمهاش چون جان درگرفت
.5
هیچ درنگرفت با جانان، حدیث سوز دل
در دل الّا آتش سودای جانان درگرفت
.6
دوست در کوی وفا، آخرْ ستم با دوست کرد
یار در راه جفا اوّلْ ز یاران درگرفت
.7
لطف را تا آب چَشم و تاب دل دید از هواش
برق آتش در هوا زد ابر باران درگرفت
وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن مخبون)
بیت1: شعله از شمع رخش خورشید رخشان درگرفت مه ز نور منظرش شمع شبستان درگرفت
معنی بیت: خورشید درخشان پرتو خود را از نور وجود معشوق گرفت و شمع شبستان نور خود را از چهره معشوق گرفت.
بیت2: نور رویش کرد تابش، آتش خورشید سوخت نار عشقش شعله زد، ایوان کیوان در گرفت
کیوان: زحل. نام ستارهی زحل است که در فلک هفتم میباشد. و از همهی کواکب اعلی و اعظم است، و کی به معنی بزرگ و «ون» و «وان» به معنی مانند است. از سیارات منظومهی شمسی میان برجیس (مشتری ) و اورانوس. به عقیدهی قدما این ستاره در فلک هفتم جای دارد و آن را دورترینِ کواکب گمان میبردهاند. نجم ثاقب. کیوان اسم ایرانی نیست و بابلی است و ظاهراً ایرانیها اسمی برای زحل نداشتهاند. (دهخدا،1377)
خورشید، نور و تابش و شعله، و آتش مراعات النظیر
معنی بیت: وقتی که چهره نورانی او بیرون آمد اشعه خورشید به سبب روشنایی او بی نور شد و چون آتش عشق او زبانه کشید کاخ آسمان را به آتش کشید.
بیت3: طوطی جان، از هوای شکرش در قید ماند بلبل دل، بی گل رخسارش افغان در گرفت
افغان: فریاد و زاری. فغان. ناله. غوغا. فریادی از دردی یا مصیبتی. (دهخدا،1377)
طوطی جان و بلبل دل اضافه تشبیهی
معنی بیت: روح پرنده و آزاد من به خاطر عشق به او اسیر و گرفتار شد و دلم چون بلبل که از عشق گل مینالد از دوری معشوق ناله و زاری سرداد.
بیت4: گر ز خواری تن ز خاک کوی او افتاد دور از عزیزی، دل به بر غمهاش چون جان درگرفت
معنی بیت: اگر تن من به سبب خواری از رسیدن به درگاه او دور افتاد. به سبب عزیز بودن غم او آن را چون جان در سینه میگیرد.
بیت5: هیچ درنگرفت با جانان، حدیث سوز دل در دل الّا آتش سودای جانان درگرفت
معنی بیت: سخن گفتن از عشق ما و رنجی که به سبب عشق او در دل داریم در معشوق هیچ تأثیر نکرد به جز اینکه آتش عشق محبوب را در دل شعله ورتر کرد.
بیت6: دوست در کوی وفا، آخرْ ستم با دوست کرد یار در راه جفا اوّلْ ز یاران درگرفت
وفا و جفا تضاد
معنی بیت: در کوی دوستداری دوستان به آخرین کسی که ستم میکنند دوست است، اما عشق من اول بی مهری را با دوستار خود کرد.
بیت7: لطف را تا آب چَشم و تاب دل دید از هواش برق آتش در هوا زد ابر باران درگرفت
معنی بیت: لطف تا گریه و بیتابی دل را از آرزو و عشق او دید از آتش دل برقی به سوی هوا فرستاد و ابر شروع به باریدن کرد.

مطلب مرتبط :   الیاس، شرم، فوکو، خشونت، دادگاه

غزل30

.1
آدمی را نرد حسنش، دل ز آدم درگرفت
دل چو بی وصلش بماند، از سور ماتم درگرفت
.2
از بهار عارضش، روضات جنّت برفروخت
وز تف دود دلم، نار جهنّم درگرفت
.3
در نَطاق جان، دل من، مهر یاقوت لبش
چون نگین لعل و بیجاده، به خاتم درگرفت
.4
چون صبا، بُویی ز زلف او به جانی می فروخت
آن دم ازگرمی آن سوداش، عالم درگرفت
.5
اشک بارانْ دیدهی لطف از هوای دل چو دید
از هوا، باران اشک از ابر محکم، درگرفت
وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن مخبون)
بیت1: آدمی را نرد حسنش، دل ز آدم درگرفت دل چو بی وصلش بماند، از سور ماتم درگرفت
نرد: بازیی است معروف از مخترعات بوزرجمهر که در برابر شطرنج ساخته و بعضی گویند نرد قدیم است اما دو کعبتین داشته، دوی دیگر را بوزرجمهر اضافه کرده است. اردشیر بابک آن را وضع کرده لاجرم نردشیر نیز نامندش. در قدیم در بازی نرد سه مهره به کار می بردند. مؤلف نفایس الفنون آرد: «عدد کعبتین را سه بنابر این نهادند که حرکات اکثر سیارات به سه فلک تمام شود». نظامی عروضی آرد: امیر [ طغانشاه ] سه مهره در شش گاه داشت و احمد بدیهی سه مهره در یک گاه و ضرب امیر را بود، احتیاطها کرد و بینداخت تا سه شش زند، سه یک برآمد. بازیی است در مقابلهی شطرنج . بازیی است که بر صفحه با مهره ها می شود. نوعی از بازی قمار که دارای تختهای است که سطح آن را به دو قسمت مشابه هم تقسیم کرده اند و در روی هر یک از آن دو قسمت شش خانه در طرف یمین و شش در طرف یسار رسم نموده و با دو طاس و سی مهره به روی آن تخته بازی میکنند. (دهخدا،1377)
سور و ماتم تضاد
معنی بیت: آدمی به سبب زیبایی او از انسانها دل برید و دل چون از او دور ماند به سوگ و مصیبت نشست.
بیت2: از بهار عارضش، روضات جنّت برفروخت وز تف دود دلم، نار جهنّم درگرفت
معنی بیت: چهره چون بهار او باعث روشنی باغهای بهشت شد و گرما و حرارت دل من از دوری او باعث شعلهور شدن آتش جهنم گشت.
بیت3: در نَطاق جان، دل من، مهر یاقوت لبش چون نگین لعل و بیجاده، به خاتم درگرفت
نطاق: نطق کننده، سخن ران. کمربند. (معین،1374)
بیجاده: نوعیست از جوهر. طبیعت وی گرم و خشک و معدنش کوههای مشرق و کهربا و کاه ربای است و معنی ترکیبی بیجاده بی راه است چه جاده بتازی زبان راه فراخ است. بیجاده نوعی از یاقوت است. (دهخدا،1377)
خاتم: 1- انگشتری. 2- مهر، نگین. ج. خواتم. (معین،1374)
معنی بیت: دل من مِهر لبان سرخ او را به دل گرفت و این دوستی را چون نگین لعل و یاقوت به انگشتری خود گرفت.
بیت4: چون صبا، بُویی ز زلف او به جانی میفروخت آن دم از گرمی آن سوداش عالم درگرفت
ایهام تناسب
معنی بیت: چون صبا بویی از زلف معشوق را در برابر گرفتن جان میفروخت، آن لحظه به سبب گرمی عشق او عالم پر شد.
بیت5: اشک بارانْ دیدهی لطف از هوای دل چو دید از هوا، باران اشک از ابر محکم، درگرفت
معنی بیت: وقتی دید چشمان لطف از عشق معشوق چون باران اشک میریزد ابرهای آسمان شروع به باریدن کردند.

مطلب مرتبط :   عقل، ، حضوری، عقلی، ادّعا

غزل31

.1
ز هر جا شدن، باز گشتم به دوست
که هر جا شوم، باز گشتم بدوست
.2
نه حرصم به دنیی، نه میلم بدین
نیازم به یارست و یارم بدوست
.3
چه گویم که چون نیک حالم بدست
چو آگاه از حال نیک و بد اوست
.4
چنان کوست، او را کسی در نیافت
اگرچه جهانی درین جست و جوست
.5
کسش وصف از انسان، که هست او نگفت
ازو گرچه عالم، پر از گفت و گوست
.6
ز دنیا و دین، یک دمه وصل او
به از دین و دنیی و هرچه اندروست
.7
گزر کرد، بر خاک کویش نسیم
کزو گلستان و چمن مشکبوست
.8
بباید ز جان و سر، اندر گذشت
گرت وصل جانان به جان آرزوست
.9
شنیدم که میگفت در مجلسی
به دلْ دوستی و دوستداری بدوست
.10
ننوشی می از دست گلچهرگان
چو لاله برون تا نیایی ز پوست
.11
خوش آید ازو هرچه آید بلطف
گرش جور آیین ورش مهر خوست
وزن شعر: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف)
بیت2: نه حرصم به دنیی، نه میلم بدین نیازم به یارست و یارم بدوست
حرص: آز، آزمندی. (معین،1374)
میل: خواهش و آرزو و رغبت. توجه و اشتیاق و شوق و عشق. توجه قلبی. اراده. تمایل. (دهخدا،1377)
نیاز: حاجت. احتیاج. ارب. اربه. مأربه. وطر. (دهخدا،1377)
معنی بیت: نه برای رسیدن به دنیا حرص میزنم و نه توجهی به دین دارم، تنها نیازمند یار هستم و یار من اوست.
بیت6:
دمه: منسوب به دم: – یک دمه ؛ به اندازهی یک دم. به قدر یک لحظه (دهخدا،1377)
بیت7: گزر کرد، بر خاک کویش نسیم کزو گلستان و چمن مشکبوست
معنی بیت: به این علت از نسیم گلستان و چمن خوشبو است که از خاک کوی دوست عبور کرده است.
بیت9:
دلْ دوستی: عشق. محبت قلبی (دهخدا،1377)
بیت10: ننوشی می از دست گلچهرگان چو لاله برون تا نیایی ز پوست
گلچهره:ظریف. لطیف. نازک آنکه چهرهی او در طراوات و لطافت به گل ماند (دهخدا،1377)
معنی بیت: اگر چون لاله از پوست بیرون نیایی و از خودت دور نشوی نمیتوانی از دست زیبارویان می وصال بنوشی.
بیت11:
آیین: آئین : 1-شیوه، روش. 2- قاعده، قانون. 3- مذهب، کیش. 4- طبیعت، نهاد، فطرت. (معین،1374)

غزل32

.1
ز دستم شد چو یار و یارم از دست
بشد دستم ز کار و کارم از دست
.2
دهم جان از پی جانان و ندهم
دگر بار ار به دستش آرم از دست
.3
بپایم بر پِیَش ننشینم از پای
بمیرم، دامنش نگذارم از دست
.4
ز عزّت بر سر

دسته بندی : علمی