لارسن، 1997؛ به نقل از لارسن و اید، 2008).
شاید جامع ترین پژوهشها در شخصیت و بهزیستی ذهنی، توسط دنیو و کوپر(1998؛ نقل از لارسن و اید، 2008) صورت گرفت که بدنبال پاسخ به این سؤال بودند که آیا دو صفت برونگرایی و روان رنجورخویی، دو ویژگی واقعاً مهمی هستند که می تواند بهزیستی ذهنی را تبیین نماید؟ نتایج فراتحلیلی آنها از صدها دانشجویی که مورد مطالعه قرار گرفته بودند، همبستگی بین صفات شخصیت و مفاهیم مختلف بهزیستی ذهنی را نشان داد. تعجب آور است که برآورد آنها همبستگی ضعیف تا متوسطی را نشان داد. برای مثال، بعد از طبقه بندی صفات شخصیت به پنج دسته ای که نماینده پنج عامل بزرگ است، دنیو و کوپر ارتباط آنها را به بهزیستی ذهنی در بازه ی زمانی تنها از 11/0 (برای گشودگی به تجربه) و 22/0 برای (روان رنجوری) بدست آوردند. برونگرایی تنها 17/0 با بهزیستی ذهنی همبستگی داشت. مالکوک (2011) معتقد است از بین پنج صفات شخصیت، برونگرایی، روان رنجورخویی و سازگاری بیشترین ارتباط را با بهزیستی ذهنی دارد، روان رنجورخویی، پیش بینی کننده منفی از بهزیستی ذهنی و برونگرایی و سازگاری پیش بینی کننده مثبت از بهزیستی ذهنی می باشد.
لوکاس و فوجیتا (2000؛ به نقل از لارسن و اید، 2008) از نتایج فراتحلیلی خود، رابطه بین برونگرایی و عاطفه مثبت را مورد بررسی قرار داده و همبستگی 37/0 را بدست آوردند. بنابراین، برونگراها عواطف مثبت بیشتری را نسبت به درون گراها تجربه می کنند و روان رنجورها هیجانات منفی بیشتری نسبت به افراد با احساسات پایدار تجربه می کنند (راستینگ، 2001؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011). علاوه بر این، برخی محققان مانند لارسن و کتلار، 1991؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011) نشان دادند که درحالیکه برونگراها نسبت به درونگراها به محرک های مثبت بیشتری توجه دارند و واکنش نشان می دهند، روان رنجورها، نسبت به افراد با احساسات باثبات به محرک های منفی بیشتر توجه دارند و واکنش نشان می دهند. این یافته ها بیانگر آن است که این دو صفت نشان دهنده گرایش حالت های هیجانی مثبت در مقابل منفی است. علاوه بر این، لارسن و همکاران (1986) دریافتند که شدت ابعاد شخصیت با رویکردهای مختلف جسمانی، رفتاری و شناختی رابطه دارد. به عنوان مثال، افرادی که تجربه عاطفه مثبت شدید را گزارش می دهند کمتر به طور فیزیکی تحریک می شوند و بیشتر گرایش به اجتماعی شدن دارند. تکانشی تر و برونگراتر هستند (گارسیا و ارلندسون، 2011). از سویی رابطه نزدیک بین روان رنجورخویی و عاطفه منفی شاید راحت تر درک شود. عاطفه منفی بعد از همه احساسات ناخوشایند مثل شکست جزئی، سرخوردگی ها و ناراحتی های روزانه بروز و احتمالاً به عنوان شدّت و مدّت زمان واکنش مشهود است (واتسون و کلارک، 1984؛ نقل از گارسیا و ارلندسون، 2011). به عبارت دیگر، روان رنجورخویی ممکن است با شدت عاطفه منفی و تجربه فراوان عاطفه منفی مرتبط باشد و کمتر احتمال دارد تحت تأثیر تجربه فراوان عاطفه مثبت قرار گیرد (گارسیا و ارلندسون، 2011). از سویی بررسی، رابطه بین صفات شخصیت با فرایندهای شناختی که مهمترین آنها طرحواره ها هستند نیز مهم است زیرا خلق و خو به عنوان یک عامل آسیب پذیری مهم برای تشکیل طرحواره های ناسازگار اولیه به کار می رود (یانگ و همکاران، 2003؛ نقل از بهرامی احسان و بهرام زاده، 2011). نتایج پژوهشها (تیم، 2010 و 2011؛ ساوا، 2009) نشان داد که همپوشی قابل توجهی بین طرحواره های ناسازگار اولیه و صفات شخصیت، (خصوصاً روان رنجورخویی) وجود دارد. نتایج پژوهش ساوا (2009) رابطه منفی طرحواره ها و باورهای غیرمنطقی را با ثبات هیجانی و صفت سازگاری نشان داد. صفت سازگاری رابطه معکوسی با طرحواره های درگیر در بروز آسیب شناسی روانی مانند بی اعتمادی، رهاشدگی، استحقاق و سلطه گری نشان داد. هالورسن (2009) دریافت که رابطه مستقیمی بین طرحواره های ناسازگار اولیه، بریدگی، خودگردانی، خودپذیرش جویی و محدودیت های مختل و صفات شخصیت روان رنجور با افسردگی (عاطفه منفی) وجود دارد. پژوهشهایی نیز رابطه منفی صفات شخصیتی که مثبت و مطلوب هستند (برونگرایی، سازگاری، وظیفه شناسی و پذیرش) با آسیب شناسی روانی نشان دادند (لامرز و همکاران، 2012).
بنابراین، با توجه به نتایج پژوهشهای صورت گرفته علاوه بر صفات شخصیت که ریشه بیولوژیکی و ارثی دارند و متغیرهای جمعیّت شناختی که به عنوان عامل بیرونی در نظر گرفته می شوند و می توانند بهزیستی ذهنی را تبیین نمایند، فرایندهای شناختی نیز که عامل درونی است می تواند بهزیستی ذهنی را پیش بینی کنند ( کاچادوریان، فینچام و داویلا، 2004).
طرحواره
اصطلاح طرحواره برگرفته شده از کلمه ی یونانی اسکین به معنی؛ داشتن و یا شکل گرفتن است (داتیلیو، 2010؛ ترجمه اصغری و همکاران، 1393). واژه طرحواره در روانشناسی و به طور گسترده تر در حوزه ی شناختی، تاریخچه ای غنی و برجسته دارد. در حوزه رشد شناختی، طرحواره را به صورت قالبی در نظر می گیرند که بر اساس واقعیّت یا تجربه شکل می گیرد تا به افراد کمک کند تجارب خود را تبیین نمایند. علاوه بر این، ادراک از طریق طرحواره، میانجیگری می شود و پاسخ های افراد نیز توسط طرحواره جهت پیدا می کنند. طرح واره بازنمایی انتزاعی خصوصیات متمایز کننده یک واقعه است. به عبارت دیگر، طرحی کلّی از عناصر برجسته یک واقعه را طرحواره می گویند. در روانشناسی، احتمالاً این واژه بیشتر با کارهای پیاژه تداعی می شود، چرا که او در مراحل مختلف رشد شناختی به تفصیل در خصوص طرحواره ها بحث کرده است. در حوزه ی رشد شناختی، طرحواره به عنوان ” نقشه انتزاعی شناختی ” در نظر گرفته می شود که راهنمای تفسیر اطّلاعات و حل مسئله است. بنابراین، ما به یک طرحواره زبانی برای فهم یک جمله و به یک طرحواره فرهنگی برای تفسیر یک افسانه نیاز داریم(یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
پیاژه، خاطرنشان ساخت که زبان انعطاف پذیرترین وسیله بازنمایی ذهنی ماست. زبان با جدا کردن فکر از عمل، تفکر بسیار کارآمدتر از قبل را امکان پذیر می سازد. هنگامی که در قالب کلمات فکر می کنیم، بر محدودیت های تجربیات لحظه ای خود چیره می شویم. می توانیم در یک لحظه به گذشته، حال و آینده بپردازیم و مفاهیم را به شیوه ی منحصر به فردی ترکیب کنیم (برک، 2007؛ ترجمه سیدمحمدی،1391). در حوزه ی شناخت درمانی، بک (1967) در اولین نوشته هایش به مفهوم طرحواره اشاره کرد که شامل ریشه عمیق الگوهای تحریف شده افکار در مورد خود، جهان و روابط با دیگران است (ساوا، 2009). آدلر (1929) نیز معتقد بود که آسیب شناسی روانی بازتاب طرحواره های ناسالم و روان نژند است که زیر بنای سبک زندگی به شمار می رود (اسپری، 1999؛ نقل از شریفی، 1389). به اعتقاد آدلر(1964) بسیاری از افراد، از طریق قدرت طلبی یا کار شدید، احساس حقارت خود را جبران می کنند، لذا الگوهای طرحواره مدار اهمیت زیادی برای رفتارهای جبرانی قائل است (شریفی، 1389). با این حال، در بافتار روانشناسی و روان درمانی، طرحواره به عنوان هر اصل سازمان بخش کلّی در نظر گرفته می شود که برای درک تجارب زندگی فرد ضروری است. یکی از مفاهیم جدّی و بنیادی حوزه ی روان درمانی، این است که بسیاری از طرحواره ها در اوایل زندگی شکل می‌گیرند ، به حرکت خود ادامه می دهند و خودشان را به تجارب بعدی زندگی تحمیل می کنند ، حتی اگر هیچ گونه کاربرد دیگری نداشته باشند. این مسئله همان چیزی است که گاهی اوقات به عنوان نیاز به ” هماهنگی شناختی ” از آن یاد می شود، یعنی ” حفظ دیدگاهی با ثبات درباره خود یا دیگران “؛ حتی اگر این دیدگاه نادرست یا تحریف شده باشد. با این تعریف کلّی، طرحواره می تواند مثبت یا منفی، سازگار یا ناسازگار باشد و همچنین می تواند در اوایل زندگی یا در سیر بعدی زندگی شکل بگیرد (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391). تجربه ها نشان داده است که طرحواره های افراد تا حدودی بازتابی دقیق از محیط زندگی اولیه شان است که ماهیتی ناکارآمد دارند. ماهیت ناکارآمد طرحواره ها وقتی ظاهر می شود که افراد در روند زندگی روزمره خود و در تعاملاتشان با دیگران به گونه ای عمل کنند که طرحواره های آنها تأیید شود، حتی اگر برداشت اولیه آنها درست نباشد. طرحواره های ناسازگار اولیه برای بقای خودشان می جنگند، این امر نتیجه تمایل بشر به ” هماهنگی شناختی ” است. اگرچه فرد می داند طرحواره منجر به ناراحتی وی می شود، ولی با این طرحواره احساس راحتی می کند و همین احساس راحتی، فرد را به این نتیجه می رساند که طرحواره اش درست است. لذا، افراد به طرحواره ها به عنوان حقایقی می نگرند که بدون به بوته آزمایش گذاشتن صحّت و سقم آنها، معتقدند که این حقایق درست هستند. نتیجه چنین دیدگاهی این است که طرحواره بر پردازش تجارب بعدی تأثیر می گذارد. طرحواره ها نقش عمده ای در تفکر، احساس و رفتار و نحوه برقراری ارتباط افراد با دیگران بازی می کنند و به گونه ای متناقض و اجتناب ناپذیر، زندگی بزرگسالی را به شرایط ناگوار دوران کودکی می کشانند که غالباً برای افراد زیان بخش بوده است (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391).
مفروضات طرحواره ها
آلفورد و بک (1997) استدلال کردند که تئوری شناختی بر تعدادی از مفروضات متکی است که عبارت است از:
1- طرحواره ها حاکم مرکزی عملکردهای روانی هستند. طرحواره ها، ساختارهای شناختی هستند که به ادراک اختصاصی معنی می بخشند. به این معنی که به تفسیر ذهنی یک زمینه با توجه به اطلاعات داده شده اشاره دارند.
2- عملکرد به معنی انتساب به کنترل روانی مختلف است (مثل رفتارها، عواطف، توجه و حافظه). در این روش، معنای فعال شدن، ارائه راهکارهایی برای سازگاری است.
3- ویژگی محتوای شناختی این است که هر دسته از معانی، مفهوم ضمنی است که به الگوهای خاصی از عاطفه، توجه، حافظه و رفتار منتقل می شود.
4- تحریفات شناختی، معنایی است که توسط هر فرد ساخته می شود. به عنوان مثال، لزوماً نشان دهنده اجزای از پیش موجود واقعیت نیست. وقتی تحریفات شناختی یا وقایع سودار رخ می دهد به این معناست که گفته می شود ناکارآمد یا ناسازگار هستند. تحریفات شناختی، شامل خطاهایی در محتوای شناخت (مثل انتساب اولیه معانی)، پردازش شناختی (بسط معانی) یا هر دو می شود.
5- آسیب پذیری شناختی، این اصطلاح به تمایل افراد به مجموعه خاصی از سازه های شناختی معیوب اشاره دارد (مثل تحریفات شناختی). تحریفات شناختی خاص، افراد را مستعد نشانه های خاص می کند. تمایل افراد به اسنادهای منفی گذشته و شرایط آینده منجر به احساس افسردگی می شود در حالیکه تمایل به بزرگنمایی پیامدهای منفی، افراد را مستعد اضطراب یا وحشت می کند.
6- مثلث شناختی، آسیب شناسی روانی از معانی ناسازگار در سه حوزه اصلی ماهیت فرد (خود، محیط و آینده) ساخته می شود که با هم به عنوان ویژگی شناختی، شناخته می شوند. همه نشانگان بالینی به معنی ویژگی شخصیتی ناسازگار با همه مؤلفه های مثلث شناختی رابطه دارند.
7- سه سطح شناختی، الف: سطح ناخودآگاه، غیر ارادی، خودکار. ب: سطح هشیاری. ج: سطح فراشناختی.
اگرچه تئوری شناختی بک در ابتدا به عنوان یک نظریه جامع افسردگی بسط یافت اما اکنون پژوهشهای بسیاری از جمله اختلالات اضطرابی، جنون و اختلال شخصیت با تئوری شناختی قابل تبیین است (بک و همکاران، 1990؛ نقل از تورس، 2002). بک و همکاران (1990) به نقل از تورس (2002) نشان دادند برای تظاهرات متفاوت آسیب شناسی، ترکیبی از عوامل بیولوژی، ارثی/ ژنتیکی و شرایط ویژه محیطی، به خصوص در اوایل زندگی نهفته است. به این ترتیب، استراتژی های فردی آشکار در افراد مبتلا به اختلال شخصیت با محیط اولیه کودکی سازگار است. گفته می شود این پردازشهای شناختی (باورها، نگرشها و تحریفات شناختی) به صورت اغراق آمیز در افراد با اختلال شخصیت وجود دارد. یانگ، به وضوح اعلام کرد که این مدل به عنوان یک تئوری جامع آسیب شناسی روانی متمرکز شده است (یانگ، 1999؛ بهاری، 1998؛ نقل از تورس، 2002).
ریشه تحولی طرحواره
نیازهای هیجانی

هیجان ها، عوامل سازنده یک طرحواره هستند و شامل محتوای شناختی مهمی می باشند که توسط درمانگران شناختی بررسی می شود (گرینبرگ، 2002؛ گرینبرگ و سافران،1987؛ نقل از لیهی، ترجمه فتی و همکاران، 1392). گرینبرگ (2002) بین هیجان های اولیه و ثانویه تمایز قائل می شود. هیجان اولیه، احساسی اساسی و پایه ای است که هیجان ثانویه را پوشانده یا نوعی دفاع در مقابل آن است. برای مثال، ممکن است فرد به شکلی آشکار خشم را تجربه کرده یا نشان می دهد (هیجان ثانویه) ولی ممکن است هیجان اولیه ای که در پشت خشم قرار دارد احساس آسیب باشد. توجه به این نکته حائز اهمیت است که برای یک فرد تجربه کردن خشم آسانتر است زیرا ممکن است احساس آسیب، حاکی از احساس ضعف یا شکستگی باشد که غیرقابل تحمل است. علاوه بر این، گرینبرگ و سافران (1987) معتقدند که برخی افراد ” هیجان های ابزاری ” نشان می‌دهند. به بیان دیگر، ابراز هیجان در آنها با هدف ایجاد پاسخ در دیگران صورت می گیرد. برای مثال، ممکن است فردی برای اینکه دیگران احساس گناه کنند گریه کند حال آنکه هیجان اولیه اساسی او ترس است (لیهی، ترجمه فتی و همکاران، 1392).
بنابراین، طرحواره ها به دلیل ارضا نشدن نیازهای هیجانی اولیه اساسی دوران کودکی به وجود می آیند. انسان پنج نیاز اساسی دارد که عبارتند از:
1- دلبستگی ایمن به دیگران (شامل نیاز به امنیت، ثبات، محبت و پذیرش).
2- خودگردانی، کفایت و هویت.
3- آزادی در بیان نیازها و هیجان های سالم.
4- خودانگیختگی و تفریح.
5- محدودیت های واقع بینانه و خویشتن داری.
این نیازها، جهان شمول هستند. همه انسان ها، این نیازها را دارند، اگرچه، شدت این نیازها در بعضی افراد بیشتر است. فردی که از سلامت روان برخوردار است، می تواند این نیازهای هیجانی اساسی را به طور سازگارانه ای ارضا کند. گاهی اوقات، تعامل بین خلق و خوی فطری کودک و محیط اولیه، به جای ارضاء این نیازها، منجر به ناکامی آنها می شود (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز،1391).
تجارب اولیه زندگی
ریشه تحولی طرحواره های ناسازگار اولیه در تجارب ناگوار دوران کودکی نهفته است. طرحواره هایی که زودتر به وجود می آیند و معمولاً قویترین هستند، از خانواده های هسته ای نشأت می گیرند. تا حدّ زیادی، پویایی های خانواده، بازتاب دقیق پویایی های جهان ذهنی کودک هستند. وقتی افراد در موقعیّت هایی از زندگی بزرگسالی، طرحواره های ناسازگار اولیه شان فعال می شوند، معمولاً خاطره ای هیجان انگیز از دوران کودکی خود تجربه می کنند. همزمان با تحول کودک، سایر عوامل تأثیرگذار مانند همسالان، مدرسه، انجمن های گروهی و فرهنگ به طور روزافزونی اهمیّت می یابند و در شکل گیری طرحواره ها نقش بازی می کنند (یانگ، کلوسکو و ویشار؛ ترجمه حمیدپور و اندوز، 1391). چه بسا بد رفتاری برادر یا خواهرها، باعث شکل گیری طرحواره های مورد سوء استفاده قرار گرفتن، دوست داشتنی نبودن، طرد شدن یا تحت کنترل بودن را به وجود می آورد. یا حتی، طرحواره هایی که از فرهنگ عمومی جامعه درونی می شود مثل، تصاویری از لاغر و زیبا بودن، داشتن اندام ایده آل، مرد واقعی، رابطه جنسی عالی، پول زیاد و موفقیت چشمگیر. این قبیل تصاویر غیرواقعی، طرحواره های کمال گرایی، برتری طلبی، بی کفایتی و ناقص بودن را تقویت می کنند اما اثر آنها وسعت و ثبات عوامل خانوادگی را ندارد (تورس، 2002). با این حال، طرحواره هایی که بعداً در سیر تحول شکل می گیرند، زیاد عمیق و نیرومند نیستند (لیهی؛ ترجمه فتی و همکاران، 1392).

 

مطلب مرتبط :   تحقیق رایگان درباره آموزش از راه دور

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

به طور کلّی، چهار دسته از تجارب اولیه زندگی، روند اکتساب طرحواره ها را تسریع می کنند. اولین دسته از تجارب اولیه زندگی، ناکامی ناگوار نیازها هستند. این حالت وقتی اتفاق می افتد که


دیدگاهتان را بنویسید