، حالت روانی دو طرف را با حرکتِ کُند بیان میکند و خطر دشمن، پیش از آن که عینیّت پیدا کند، به صورت وسوسه در دل مرغان پدیدار میگردد و تغییر رفتار و پرخاشگری خروسجنگی نیز تدریجی است. خروسجنگی(استعمارگر) با اعتماد به نفس و اطمینان به سودمندی نتیجۀ کار، با یک حرکت غافلگیرانه، مردم فریبخورده و غفلتزده را با نیّات واقعی و چهرۀ کریه خود، روبه رو میسازد. این مردم، هنگامی سر از خواب بیخبری بر میدارند که کار از کار گذشته است. در این داستان، تفاوت عمیقی میان نخستین برخورد خروسجنگی و سپس تحوّلی که در خاتمۀ داستان پدید آمده است میبینیم، و این اختلاف را در حالت ملتمسانۀ خروسجنگی به هنگام کوبیدن در، و لحن نیشدار و تمسخرآمیز او پس از استقرار در لانه بهخوبی در مییابیم. بنابراین، برداشت اینگونه هدفهای اخلاقی و میهنی از این داستان، نه تنها امری ساختگی به نظر نمیآید، بلکه تمام جزئیات و کلّیات آن در نهایت استحکام در قالب داستانی منظوم تصویر شده است و بدینسان میرود تا این نوع داستان(داستان جانوران) در صورتپردازیهای ادبی و ارزنده، رسالت انسانی خود را با صدایی رسا و نیرومند انجام دهد.»(غنیمی هلال، 1390: 224 ـ 226)
العصفورُ و الغدیرُ المهجور
خدمت صادقانه و پرهیز از خودنمایی
در این حکایت، شوقی، از رویارویی گنجشکی با چشمۀ زلالی که در زیر خس و خاشاک پنهان است، نشان میدهـد که اگر کسی واقعاً در پی سـود رساندن و خدمت کردن به دیگران باشـد، هرگز به خودنمایی و غوغا برانگیختن برای جلب توجه عام روی نمیآورد. علاوه براین، شوقی، در این حکایت، خطر این خودنمایی را فتنه برانگیختن و چند دسته شدن مردم جامعه معرفی میکند، به همین خاطر، به حال خدمتگزاران حقیقی جامعۀ بشری که با درستکاری و خیرخواهی، موجبات این هدف عالی را برآورده سازند، غبطه میخورد.
الأفعیُّ النیلیّه و العقربهُ الهندیّه
هوشیاری در برابر دسیسههای دشمن و عبرتپذیری
این حکایت نیز، یکی از بارزترین نمونههایی است که به راحتی اثبات میکند که شوقی شاعری معنیاندیش است و به ساختار حکایتگویی و جزئیات داستانی آن، چندان وقعی نمینهد. در این حکایت، شوقی، از هوی و هوس یک افعی میگوید که عقل و احتیاط و شنیدن نصیحت را نادیده گرفته، با دیدن عقرب چنین میپندارد که او ساحری از ساحران هندی است؛ به همین منظور به او حملهور میشود و تا دَم یک سوراخ که عقرب به ناچار در آن پنهان میشود، او را تعقیب میکند، اما پس از لحظاتی، خواب بر افعی غلبه میکند و عقرب با استفاده از این فرصت، آهسته از سوراخ بیرون میآید و با فرو کردن نیش مرگبار خود در سر افعی، او را از پای در میآورد. بیتوجهی شوقی به ساختار حکایتگویی در این حکایت، از آنجا معلوم میشود که او به راحتی، افعی را آن قدر احمق فرض می کند که عقرب را با آن جثۀ کوچکش به اندازۀ یک انسان بپندارد و سپس به کمین چنین جثۀ بزرگی در یک سوراخ کوچک بنشیند. بنابراین پیداست که او تنها با انتخاب نقش افعی میخواهد مخاطب را به این نکته متوجه سازد که اگر او هر چه قدر هم مانند افعی توانایی مقابله با دشمن را داشته باشد، اما هرگز نباید کورکورانه اقدام کند و با تکیه بر این توانایی، دشمن را حقیر و ناچیز فرض کنـد. به علاوه انتخاب نقش عقـرب نیز نشان میدهـد که شوقـی قصد دارد تا چهرۀ دشمن را به دقیقترین و خطرناکترین صورت ممکن آن به نمایش بگذارد و او را به گونهای معرفی کند که حتی قادر است از کوچکترین روزنهها برای حفظ موجودیّت خود و وارد ساختن ضربۀ کاری استفاده کند. به همین دلیل، در پایان حکایت، از زبان عقرب چنین بیان میشود که باید بر دشمنان این چنین چیره شد، و از این نظر عبرتپذیری اهمیّتی بسیار ویژه دارد.
السّلوقی و الجواد
خودشناسی و توجه به ظرفیّتهای جسمی و روحی
در این حکایت، شوقی، با استفاده از یک مناظره میان سگ شکاری و اسب، مخاطب خود را مخاطب خود را به این نکته توجه میدهد که رمز موفقیت در هر کاری، در گرو شناخت خویشتن و آگاهی تام نسبت به استعدادها و ظرفیتهای روحی و جسمی خویش است؛ همچنانکه اسب با نگاهی خردمندانه، این امر را به سگ شکاری که به دنبال اثبات برتری خود بر اسب است و او را در کار شکار، به نوعی ناموفق میخواند، تذکر میدهد.
فأر الغیط و فأرالبیت
قناعت و پرهیز از آز و ناپاکدستی
در این حکایت که بیانگر ماجرای نصیحت موش مادر به دو فرزندش است؛ یکی عاقل و قانع، و دیگری نادان و حریص و ناپاکدست، شوقی بهخوبی نشان میدهد که فرجام قناعت و کار و تلاش، زندگی به معنی حقیقی آن است و حرص و ناپاکی و دزدیدن از مال دیگران، عاقبتی جز بدبختی و تباهی به دنبال نخواهد داشت. در این حکایت، موش مادر، خود بر آن است تا هر دو به فرزندش به بزرگیها دست یابند، به همین خاطر آن دو را خردمندانه نصیحت میکند که راه پدرشان را پیش گیرند و از طمع و ناراستی بپرهیزند. فرزند بزرگتر که عاقلتر است نصیحت مادر را میپذیرد، اما فرزند کوچکتر که هوسهای ناپخته در سر دارد و به دنبال کسب آسایش و رفاه از دزدیدن از اموال دیگران است، به سخنان مادر وقعی نمینهد تا سرانجام، جانش را برای اهداف نادرستش از دست میدهد. شوقی در پایان این حکایت، از زبان موش مادر، طنز و تمسخر بسیار لطیفی را بیان میکند که چنین بزرگیهایی که با ناراستی و ناپاکی به دست آید، سرانجام جویندۀ خود را به نابودی میکشاند. البته این طنز و تمسخر بسیار لطیف از زبان مادری که فرزندش مرده است، نشاندهندۀ همان معنیاندیشی و جانبداری شوقی از شخصیّتهای مثبت حکایت و تلاش او برای به کرسی نشاندن پیام اخلاقی مورد نظرش است.
مَلِک الغِربان و نُدُور الخادم
پیشگیری از وقوع بلایا و ناملایمات با توجه به رأی خردمندان و دوری جستن از غرور
علاوه بر شومی و بدشگونی کلاغ، «در ادبیات عربی، معروفترین نمادی که برای آن به کار میرود، محتاط بودن است؛ چنانکه در مَثَل آمده است: أحذرُ مِن غُراب: محتاط تر از کلاغ.»(راون شاد و زمانی، 1392: 10) شوقی، در این حکایت،«به مسائل و مشکلات عصر خود میپردازد که جنبۀ نقد اجتماعی و سیاسی دارد. به تعبیر منتظمی، از خواری و ذلّت پادشاهان در برابر نصیحتهای مخلصانۀ مردم به آنها، ریشخند میزند و خواستار این است که باید شرّ و بدی از آغاز، قبل از این که شدت بیشتری پیدا کند، مبارزه کرد… در این حکایت، نگاه شوقی به مسائل اجتماعی، عمیق و ریشهای است؛ بدین صورت که علاوه بر بُعد تربیتی و نکات اخلاقی، نوعی اعتراض نسبت به وضعیت موجود را به همراه دارد؛ مثلاً بیتوجهی به رفتار موریانه که میتواند بیانگر بیتوجهی حاکمان، به مسائل کوچک ولی در عین حال، مخرّب باشد. علاوه بر این، از غرور و اعتماد به نفس بیجا برحذر میدارد؛ زیرا مایۀ خسران و نابودی است. کلاغ نیز در اینجا به خاطر غرور و کمتوجهی به امور و به کار نبستن پند خدمتگزار خیرخواهاش، بخت و تخت خویش را از دست میدهد. نکتۀ جالب این است که شاعر در این قصّه، جنبۀ نمادین کلاغ که محتاط بودن است، دربارۀ کلاغ خدمتگزار، در نظر گرفته، ولی در مورد پادشاه کلاغها چنین نکرده است؛ زیرا پادشاه کلاغها بعد از وقوع حادثه به دنبال اصلاح آن است که با طبیعت او سازگار نیست. میتوان گفت که هدف شاعر ـ همچنانکه عبدالمجید الحرّ بدان اشاره کرده است ـ بیان این نکته است که خصلتهای خوب و بد به صورت توأمان در افراد وجود دارد.» (همان: 11ـ12) نکتۀ جالب دیگر این حکایت، رفتار نُدُور و پاسخ او به پادشاه کلاغها در پایان حکایت است که به ظاهر، نوعی مقابله به مثل و تلافی به نظر میرسد. اگرچه پوستۀ این رفتار و پاسخ نُدُور این را میرساند، اما هستۀ واقعی آن، این نکتۀ دقیق است که خردمند هرگز خود را به مرتبۀ نادانان و نصیحتناپذیران تنزّل نمیدهد و پس از وقوع بلا و حادثه، ابلهانه با آنها برای چارهجویی و اصلاح یار نمیشود. چشم دوربین و ذهن پیشگوی او نمیتواند مرتبۀ غفلت و نادانی را نادیده بگیرد و صاحب خود را پس از هشدار دربارۀ خطر و بیتوجهی آنها، به جرگۀ ایشان ملحق سازد.
الظّبیُ و العِقدُ و الخنزیر
پرهیز از خودباختگی و توجه به استعدادها و داشتههای خویش
در این حکایت که که بیانگر حال آهویی است که با وجود دیدن زیبایی و کمال خودش در آئینۀ آب، هنگامی که خوکی را میبیند که گردنبندی از مروارید به گردن دارد، حسرت بسیار میخـورد و به جای توجه به خودش، همۀ عمـرش را در این آرزو به بیهودگی مـیگذراند، شوقی بر آن است تا نشان دهـد که اولاً دنیایی که ما در آن به سر میبریم پُر است از مسائلی که به هیچ وجه به میل ما نیست و البته هیچ سنخیّتی هم با عقل و منطق حقیقی ندارد. ثانیاً بهتر است به جای حسرت بیهوده خوردن و عمر به بطالت گذراندن در حسرت آنچه که دیگران دارند، فرصت کوتاه عمر را غنیمت بدانیم و با توجه به استعدادها و داشتههای خویش در مسیر کمال هرچه مطلوبتر گام برداریم. اما نکتـهای که در این حکایت، تا اندازهای با محتوای داستان جور در نمیآیـد، یک رگه از اندیشـۀ تقدیرگرایی و جبر مربوط به سرنوشت است که در این بیت نمایان است:
فَسمِعَ المـاءُ یَقـول مُفصحا طَلَبتَ یا ذا الظُّبی ما لَن تُمنحا
پیداست که چنین اندیشهای با محتوایی که به خردگرایی توجه بسیار عمیق و جدی دارد مناسب به نظر نمیرسد؛ هر چند که با تکلّف بخواهیم آن را اشارهای به جبر اجتماعی نامطلوبی بدانیم که شرایط، آن را بر انسان تحمیل میکند.
ولیُّ عهد الأسد و خُطبهُ الحِمار
توجه به خردورزی و موقعیّت شناسی در عرصههای سیاسی
در این حکایت که ماجرای دعوت شیر از تمام حیوانات به مناسبت تولد فرزندش است، الاغ با بیخردی و ژاژخایی و داد و فریادهای نا بهجا، باعث مرگ فرزند شیر و همچنین خودش میشود. اگر پوستۀ این حکایت را بشکافیم، مغز مطلب را اینگونه میتوان دید که این حکایت نمونهای از عرصۀ بازیهای سیاسی است که سیاستمداران از اقوام مختلف در این عرصه میکوشند تا نقش خود را به خوبی بازی کنند و وجهه و منافع خویش را به درستی حفظ کنند. در این عرصه، ملّتی مورد قهر و نفرت واقع میگردد که سیاستمداری نادان داشته باشد و با موقعیت ناشناسی و بیخردی، همه چیز را بر باد دهد. به علاوه، این حکایت یک تذکر اخلاقی فردی نیز دارد که همان نکوهش بیعقلی و نادانی است که شوقی برای رساندن مفهوم آن، همان مَثَل معروف، «خر آمد و خر رفت» را عیناً بیان میکند.
الأسد و الثّعلب و العِجل
دشمن شناسی و هوشیاری در برابر فریبکاری و امتیازات ظاهری دشمن
در این حکایت که یکی از آن حکایتهایی است که در آن، شیـر با وجود همۀ

مطلب مرتبط :   دین، دینی، عالمان، و‌این، روشنفکر
دسته بندی : علمی