ویژگیهای شناخته شدۀ مثبتاش، چهرهای منفی دارد، ماجرای هوس او برای خوردن گوساله و دستور او به روباه برای فریفتن گوساله مطرح میشـود که سرانجام به خورده شـدن گوساله توسط شیـر میانجامد. در این حکایت، گوساله با وجود معروف بودن روباه به حیلهگری و دغلبازی، فریب دروغگویی و چاپلوسی او را میخورد و بیآنکه هیچگونه قرابتی با شیر داشته باشد، ابلهانه، خود را وزیر او میپندارد و با غرور کاذبی، به همراه روباه، به سوی شیر روانه میشود و شیر او را میبلعد. این امر نشان میدهد که از یاد بردن ویژگیهای ذاتی دشمن و دلخوش کردن به وعدهها و شیرین زبانیهای ظاهری او، چگونه میتواند هستی انسان را به راحتی فنا کند. از طرفی غرور بیجا برای رفتن به سمت کسانی که از قدرتهای مرگبار برخوردارند و پهلو به پهلوی آنها زدن، چه اندازه میتواند به زیان آدمی تمام گردد. علاوه بر این، سرهای بزرگ یا همان سران جامعه باید به این نکته توجه داشته باشند که بیش از نازش و اطمینان به بزرگیشان، باید به میزان خرد و دوراندیشی خویش اهمیّت دهند و به صرف برخورداری از جایگاهی که دارند با آسودگی برای همنشین شـدن با دشمن به سـوی آنها پیش نرونـد؛ زیرا هـوس همنشینی و همکاری با دشمن سرانجامی جز نابودی و شکست به دنبال نخواهد داشت.
القردُ والفیلُ
پرهیز از فضولی و ماجراجویی بیهوده با وجود آگاهی به نداشتن قدرت و ابزار مناسب برای فهمیدن
در این حکایت که بیانگر حال میمونی نیمهکور و فضول است که با وجود این که بینایی درستی ندارد، اما همواره میکوشد تا از هر چیز سر در بیاورد، شوقی به صراحت اعلام میکند که چنانچه هر کس با وجود این که میداند قدرت و ابزار مناسب برای دست یافتن به علم و حقیقت را ندارد، اما با جسارت بیهوده برای فهمیدن آن پیشروی کند، در حقیقت، خودش، سپر بلای خودش است و باید همه نوع بلا و حادثهای را به جان بخرد و ای بسا هستی خود را در گرو این حماقت ببازد. درک حقایق و دست یافتن به شناختن علمی از هر پدیده، نیازمند داشتن ابزار و قدرت درک و مهارتهای لازم در این زمینه است و کسی که بدون توجه به این اصول، با گستاخی میخواهد همه چیز را حل کند، سرانجامی جز چشیدن بلا و خواری در انتظار او نیست.
الشأهُ و الغرابُ
پرهیز از یاوهگویی و دوری از تلاش برای کسب وجهه و اعتبار با زبان مذهب در مصیبتهای دیگران . شوقی، در این حکایت،«با دنبال کردن اهداف تربیتی و اجتماعی، بحث یاوهگویی و ژاژخایی کلاغ را به میان کشیده و از آن بر حذر میدارد. وی با استفاده از نماد کلاغ، به دنبال متنبّه ساختن آدمی است که انسان عاقل از زیاد سخن گفتن، دوری میکند و آنگاه لب به سخن میگشاید که حالت و موقعیت مخاطب خویش را در نظر میگیرد… از سوی دیگر، کلاغ… نماد شومی و ناخجستگی نیز هست که این مسأله باعث میشود سخنش در مخاطب کارساز نباشد.»(روانشاد و زمانی، 1392: 13) علاوه بر این، ملاحظه میشود که کلاغ با مشاهدۀ مصیبتی که بر سر گوسفند مادر آمده، بیآنکه درک درستی از حال او و موقعیت پیش آمده داشته باشد، به نوعی منبر میگذارد و با استناد به سخن پیامبر، در پی کسب وجهه و شخصیّتی برای خویش است. شوقی در این مناظره به خوبی نشان میدهد که چنین کاری نه تنها سبب میشود خاطر مصیبتدیده تسلّایی نیابد و این استنادهای مذهبی بیاساس جلوه کند، بلکه واعظِ موقعیت ناشناس به کلاغی تبدیل شود که با خواندن آیات یأس، بیشتر مایۀ عذاب گردد و این امر باعث از بین رفتن خاصیّت وعظ و ارشاد شده و بدبینی به بار میآورد.
أمّهُ الأرانب و الفیلُ
اهمیّت پیشوایی مبارز و قدرت تدبیر و اتحاد، بزرگترین عامل موفقیّت در برابر مشکلات بزرگ جامعه
در این حکایت، شوقی به جهت اهمیّتی که برای پیام آن قائل است، در جریان برخورد خرگوشها با فیلی که باعث ویرانی مکان زندگی آنها شده است، در همان ابیات ابتدایی، با صراحت زبان به سخن میگشاید و با شوری انقلابی در صدد تهییج افکار مخاطبانش است:

مطلب مرتبط :   حکایت،، حکایت، شوقی، عقرب، افعی

نادی بهم یا معشر الأرانب
إتّحدوا ضدَّ العدوّ الجافی
مِن عالمٍ و شاعرٍ و کاتب
فالإتحادُ قوّتُ الضِّعافِ
سپس شوقی در ادامۀ حکایت میکوشد تا نظرها و آراء گوناگون را برای غلبه بر مشکل، درست مانند جامعۀ انسانی، ترسیم کند و تا حد ممکن سره و ناسره هر رأی و نظری را بنمایاند. بنابراین هر یک از خرگوشها برای دفع بلایی که فیل که بر سر آنها میآورد، پیشنهادی میدهند:
1) ترک وطن.
2) یاری خواستن از روباه و دادن دو خرگوش به او به عنوان پاداش.
3) چارهاندیشی درست و اتحاد همگانی برای کندن خندقی مرگآور برای فیل.
از این میان بالاخره پیشنهاد سوم از جانب خرگوشی خردمند پذیرفته میشود و همۀ خرگوشها دست به دست یکدیگر داده و عاقبت فیل بزرگ را هلاک میکنند.
میل شوقی و اشتیاق وافر او به چنین اتحاد و نظم و خردورزی در جامعه، چنان او را مجذوب خود میکند که در قالب این حکایت، علاوه بر صراحت گفتار و بیان کردن پیامهای مورد نظرش، مجال را هم برای کنش و واکنش جزئی که حکایت به شدت به آن نیاز دارد، از میان بر میدارد و بلافاصله پس از این که میگوید که خرگوشها با یکدیگر متحد شدند، هلاکت فیل را نیز بیدرنگ، خودش، گزارش میکند. اما از هنرنمایی او این است که در پایان این حکایت، در حالی که مخاطب میپندارد که شاید همه چیز به آخر رسیده، به نکتۀ بسیار ظریف و دقیق اهمیّت یک پیشوای مبارز اشاره میکند و با غافلگیر کردن مخاطب در بیان پیام اخلاقی حکایت و آمیختن محتوای آن با پیامی دیگر، صورت قویتری از تأکید را به نمایش میگذارد.
حکایهُ الخفّاش و ملیکهُ الفَرَاش
دقت در انتخاب دوست و سرانجام دوستی با کسانی که سنخیّتی با آنها در میان نیست
این حکایت، مناظرهای میان خفّاش و شاهپروانه است که در طی آن، شاهپروانه، خفّاش را به خاطر پناه گرفتن در تاریکی غار و انزوا سرزنش میکند و از این که خود، با نور دوستی دارد به خویشتن میبالد. البته در همان ابتدای مناظره، خفّاش دلایل خود را برای پناه گرفتن و دوستیاش با تاریکی غار ذکر میکند، اما شاهپروانه او را مورد تمسخر قرار میدهد و همچنان خود را برتر از او به حساب میآورد. در نهایت، بازگشت شاهپروانه را از جانب شعلههای درخشان چراغها میبینیم، در حالی که با پر و بالی سوخته و جسمی رو به مرگ، بار دیگر با خفّاش رو به رو میشود و عاقبت، این خفّاش است که صدق سخن و برتری خود را به اثبات میرساند. شوقی در خلال این حکایت، سعی دارد تا مخاطب را نسبت به انتخاب و معاشرت با دوستانی که فرد هیچ سنخیّتی با آنها ندارد، آگاه کند و هشدار میدهد هرچندکه این دوستان، مانند نور سرشار از درخشندگی و جذبه و زیباییهای ظاهری باشند، اما چنانچه مشترکات و سنخیّتهای لازم با آنها در میان نباشد، از چنین دوستیهایی سرانجامی جز هلاک و تباهی نمیتوان انتظار داشت. یکی از محاسن کار شوقی در پرداخت این حکایت از نظر تقابل زشت و زیبای شخصیّتها یکی در عنوان حکایت است، یعنی خفّاش و شاه پروانه و دیگر ابیات ابتدایی مناظره که برای غافلگیری مخاطب بسیار مؤثر است، اما دخالت نابهجای او در معرفی شخصیّت شاهپروانه و دادن صفت احمق به او در جایی که هنوز زمان آن فرا نرسیده است به این حسن آسیب می زند. این امر حالت تعلیق حکایت را باز و شعلۀ انتظار مخاطب را خاموش میکند. در حقیقت، شوقی با این کار، ریشۀ اصلی مناظره را میخشکاند و به آن صورتی تصنُّعی و به شدت از پیش تعیین شده میبخشد، و همین باعث میگردد تا مخاطب با حالتی اجباری با پیام اخلاقی حکایت روبه رو شود که چندان خوشایند به نظر نمیرسد. به علاوه شوقی بازهم عنان اختیار را از جانب شخصیّتها به دست میگیرد و در پایان حکایت، به صریحترین شکل ممکن، پیام خود را فریاد میزند.
الأسدُ و وزیرُهُ الحِمارُ
بیاعنتایی حاکمان در انتخاب مشاوران خردمند و وجود مشاوران نادان، عوامل اصلی ویرانی حکومت و مملکت
در این حکایت، جریان مرگ وزیر شیر و جمعشدن جانوران به درگاه شیر برای اطلاع از انتخاب وزیر جدید مطرح شده است. این حکایت حاوی جنبههای مثبت و منفی در خور توجهی است که اکنون به آنها اشاره میکنیم.
از جنبههای مثبت این حکایت، نخست این استکه بیتدبیری شیر در انتخاب الاغ که کودنترین حیوانات است به خوبی نشان میدهد که چنان چه گرداننده یا گردانندگان اصلی عرصۀ سیاست، خود، فاقد درایت و تدبیر مناسب برای امور کشورداری باشند، به آسانی راه برای مشتی افراد نالایق باز میشود تا عنان اختیار حکومت و مملکت را به دست گیرند و با حماقتهای بیپایان خود، همه چیز را به نابودی بکشانند. دوم این که این مسأله، یعنی بیتدبیری حاکمان، نه فقط به زیان ملّت که در نهایت، به تباهی حکومت و خود این حاکمان نیز میانجامد و آنها را نیز در آتشی که خود با نادانی و حماقت شان برافروختهاند، خواهد سوزاند؛ همچنان که شیر همه چیز خود را از دست میدهد.
اما جنبۀمنفی این حکایت عبارت است از این که شوقی، با وجود آن که خود مدت زیادی را در اروپا گذرانده و با افکاری جمهوریخواهی و آزادیجویی از چنگال دیکتاتوری مطلق فردی به خوبی آشنایی داشته، همچنان اصلاح ساختار سیاسی و اجتماعی جامعه را در قالب این حکایت، وابسته شخص شاه(شیر) میداند و بر آن است که اگر شاه مدبّر باشد، با انتصابهای شایستۀ خود، میتواند همه چیز را سر و سامان دهد، بنابراین این گرایش او به مطلق اندیشی در ساختار سیاسی حکومت، اگرچه تکلیف حکایت او را مشخّص میکند، اما در نهایت، خوراک مناسبی برای دورهای که در آن اندیشههای استبداد ستیزی به شدت در حال رشد است، نمیتواند باشد؛ به ویژه که شوقی در ابتدای حکایتش، طوری صحنه را طراحی میکند که همۀ جانوران در هر صورت به وجود شیر وابسته هستند و بدون وجود او نمیتوانند خود، تصمیمی اتخاذ کنند.
النّملهُ والمُقَطَّم
ترس بیهوده وحقیر شمردن خویش و تصمیمگیری عجولانه، برابر با نابودی حتمی
در این حکایت، حال مورچهای بیان شده که بر دامنۀ کوهی به نام مقطّم در حال راه رفتن است. در این هنگام، بی آنکه خطری متوجه او باشد، از هیبت و بزرگی کـوه میهراسد و در صـدد فرار برمیآید، اما در میانۀ راه فرار، با اندک آبی که مقدار آن بیش از یک وجب نیست مواجه میشود و غرق میگردد. شوقی در این حکایت، به خوبی نشان میدهد که ترس نابهجا از هر کس و هر چیزی که هر چند قدرتمند و بزرگ و با شکوه هم به نظر آید، چگونه میتواند با تأثیر نهادن بر تصمیمگیری عجولانه و نادرست، پیش از آسیب

مطلب مرتبط :  

دسته بندی : علمی