الهِــرَّهِ ترجمه ـ و هیچ چیز توجه مرا به خود جلب نکرد؛ غیر از میومیوی ماده گربهای.
6ـ فقُمتُ ألقی السَّمعَ فی السُّــتُورِ و الأَسِــرَّهِ ترجمه ـ پس برخاستم و در تاریکیها گوش فرا دادم.
7ـ حتّـی ظفِـرتُ بالَتـی علیَّ قَـدْ تَجــرَّتِ ترجمه ـ تا این که بر [ تنبلی] خودم غلبه کردم و [ به دنبال آنچه که در ذهنم بود رفتم].
8ـ فمُذْ بَدَتْ لی و التَقَتْ نَظرتُـها و نَظْرَتـی ترجمه ـ و [ گربه از میان تاریکی] نمایان شد و نگاههایمان به هم تلاقی کرد.
9ـ عادَ رَمـادُ لَحْظِــها مثلَ بَصیـصِ الجَمْـرَهِ ترجمه ـ [و] نگاههای [ چشمان] خاکستریاش مانند جرقههای درخشان آتش، بر من افتاد.
10ـ و رَدَّدَتْ فَحِیْــحَها کَـحَـنـشٍ بِقَـفْــرَهِ ترجمه ـ و همچون افعی در [ شوره زار] بیابان، صدای فشفش نفسهایش را [پیوسته] تکرار کرد.
11ـ و لَبِسَتْ لـی من وَرَا ءِ السِّـترِ جِلدَ النَّمْـرَهِ ترجمه ـ و از پس [حجاب] تاریکی، گمان بردم که [پوست تنش] پوست ماده پلنگی است.
12ـ کَرَّتْ و لکن کالجَبـا نِ قاعــداً و فَـرَّتِ ترجمه ـ به من یورش آورد؛ اما همچون بزدلی که گاهی درنگ کند و گاهی پا به فرار بگذارد.
13ـ و انْتَـفَضَتْ شَـوارِباً عَنْ مِثـلِ بَیـتِ الإبـرَهِ ترجمه ـ و [تارهای] سبیلش به سان [عقربههای] قطبنما جنبانید.
14ـ و رَفَعَـتْ کفّـاً و شا لَتْ ذَنَبـاً کالمَـذرهِ ترجمه ـ و پنجهاش را بالا بُرد و دُمش را به سان چنگال آهنین برافراشت.
15ـ ثمَّ ارْتَـقَتْ عَنْ المُـوا ءِ فَعَـوَتْ و هِـرَّتِ ترجمه ـ سپس صدای میومیویاش را بالا برد و زوزه کشید و سر و صدا کرد.
16ـ لم أَجْــزِها بِشــرَّهٍ عَنْ غضـبٍ و شِـرَّهِ ترجمه ـ [اما] من برخورد شرورانهای از روی خشم و عصبانیت با او نکردم.
17ـ و لا غَبیـتُ ضَعفَـها و لا نَسیتُ قُـدْرَتی ترجمه ـ هرچند که فراموش نکرده بودم او ضعیف است و من قوی.
18ـ و لا رأَیـتُ أمٍّ بـالبَـنـیــنَ بَــرَّهِ ترجمه ـ و [آن گربه را ] جز مادری مهربان نسبت به فرزندانش، ندیدم.
19ـ رأیتُ ما یَعطَفُ نَفــ سَ شاعرٍ من صُورَهِ ترجمه ـ و او را همان چهرهای دیدم که خاطر شاعری را مجذوب خود میکند.
20ـ رأَیتُ جِـدَّ الأُمَّهـا تِ فی بناءِ الأسْرَهِ ترجمه ـ و به یاد تلاش و کوشش مادران در نهاد خانواده افتادم.
21ـ فَلَمْ أَزَلْ حتّی اطمَـأنَّ جأشُــها و قَـرَّتــی ترجمه ـ که هیچگاه آرام نمیگیرند؛ اگرچه قلبشان لبریز از یقین باشد [ که کوتاهی نکردهاند]
22ـ أتیـتُــها بشـــربه ٍ و جئـتُها بِکَسْـرَهِ ترجمه ـ برای [آن گربه] مقداری آب بردم و تخته پارهای [ که بتواند لانهای برایش باشد]
23ـ و صُنـتُها مِنْ جانِبَـی مَرقَــدَها بِسُتـرَتــی ترجمه ـ و در کنار[خانۀ] خودم، با پوششی، جای خوابی برایش نگاه داشتم.
24ـ و زِدْتُـها الدِّفءَ، فَقـرَّ بْتُ لهـا مِجْمَــرَتی ترجمه ـ و افزون بر این، آتشدانم را هم به نزدش بردم.
25ـ و لو وَجَدْتُ مِصْیَداً لَجِئْـتُــها بِـفَــأَرَهِ ترجمه ـ و اگر تلهای مییافتم، موشی برایش [میگرفتم و] میبردم.
26ـ فاضْطَجَعَتْ تحتَ ظِلا لِ الأمْنِ و اسْطَبـرَّتِ ترجمه ـ و در سایۀ امنیت و آرامش به پهلو خوابید و لذت برد.
27ـ و قَـرَأتْ أَوْرادَهــا و ما دَرَتْ ما قَرَتِ ترجمه ـ و دعایش را خواند [و آهنگ خواب کرد] و کسی چه میدانست که چه میخوانْد.
28ـ و سَرَحَ الصِّغـارُ فی ثُدیِّــها فَــدَرَّتِ ترجمه ـ و بچههایش از زیر پستانهایش خارج شدند و آنها را شیر داد.
29ـ غُــرٌّ نجـومٍ سُبَّحٌ فـی جَنَبـاتِ السُّـرهِ ترجمه ـ [گویی که آن بچهگربهها] ستارگان درخشانی بودند که در پهنۀ تاریکی در گردش بودند.
30ـ اختَـلَطوا و عَیَّـثـوا کالعُمْـی حَوْلَ سُفـرَهِ ترجمه ـ [هنگام شیرخوردن] مانند کورهایی که بر سر سفره باشند، درهم لولیده و ناتوان بودند.
31ـ تَحْسَـبُهُم ضَفادِعـاً أرْسَلْتَــها فی جَــرَّهِ ترجمه ـ پنداری که قورباغههایی بودند که آنها را در سبویی کردهای.
32ـ و قُلتُ: لا بأسَ علی طِفـلِکِ یا جُوَیـرَتـی ترجمه ـ و به [او] گفتم: ای همسایه، هیچ بیم و هراسی بر تو و بچههایت نیست.
33ـ تَمَخَّضی عن خمسـهٍ إنْ شِئتِ أو عن عَشْرَهِ ترجمه ـ اگر خواستی پنج یا ده بچه [دیگر] به دنیا بیاور.
34ـ أنتِ و أولادُکِ حتّـی یَکبــروا فی خُفْرَتـی ترجمه ـ تو و بچههایت تا زمانی که بزرگ شوند در پناه [مراقبت] من هستید.

مطلب مرتبط :  

الصَّـیَّاد وَ الْعُصْفُورَه
صیّاد و گنجشک
***
1ـ حکایهُ الصَّیّادُ و العُصفورَه صارتْ لبعضِ الزّاهدینَ صُورَه
ترجمه ـ داستان صیّاد و گنجشگ، تصویر [حال] برخی از زاهدان است.
2ـ ما هَــزَءُوا فیهـا بِمُستَـحِقِّ و لا أَرادوا أولیـاء الحـقِّ
ترجمه ـ و در آن هیچ صاحب حقی ریشخند نشده و نیز اولیای حق منظور نظر نیستند.
3ـ ما کلُّ أهـل الزُّهـدِ أهـل ألله کم لاعبٍ فی الزّاهدین لاه ترجمه ـ چنین نیست که همۀ اهل زُهد، مرد خدا باشند؛ ای بسا در میان زاهدان، بازیگرانیاند که پروای خدا ندارند.
4ـ جَعَلْـتُـها شعـراً لِتَلْفِتَ الفِطَـنْ و الشِّعرُ للحِکْـمَهِ مُذْ کان وَطَن
ترجمه ـ و آن را به نظم کشیدم تا تیزبینان به آن توجه کنند؛ و تا بوده، شعر وطن حکمت بوده است.
5ـ و خیــرُ مـا یُنْظَمُ للأدیبِ ما نَطَقَتْهُ أَلسُـنُ التَّجــرِیبِ
ترجمه ـ و بهترین چیزی که برای فرهیخته به نظم کشیده شده، آن است که [از] زبان سرد و گرم چشیدگانِ [روزگار] بیان شده است.
6ـ ألقَـی غُلامٌ شَرَکـاً یَصطـادُ و کُلُّ مِنْ فوقَ الثَّری صیّادُ
ترجمه ـ جوانی به قصد شکار بندهای دام را بر زمین افکند؛ و هر آنکسکه بر سر [این]خاک است، صیّاد است.
7ـ فانْحَدَرَتْ عُصفورهٌ مِن الشَّجَرْ لم یَنْهَها النَّهیُ، و لا الحَزْمُ زَجَرْ ترجمه ـ و گنجشک از درخت پایین آمد؛ نه مانعی او را از این کار باز داشت و نه دوراندیشی نهیبش زد.
8ـ قـالت: سـلامٌ أیّهـا الغُـلامُ قال: علی العُصفــورهِ السلامُ
ترجمه ـ [گنجشک] گفت: سلام ای جوان. گفت: سلام بر گنجشک.
9ـ قالت: صَبـیُّ مُنْحَنِـی القَنـاهِ؟! قال حَنَـتْها کثــرهُ الصّـلاهِ
ترجمه ـ [گنجشک] گفت: عاشق شدهای که این طور قامتت خمیده؟!. [جوان] گفت: [قامتم] را نماز و عبادت بیش از اندازه خم کرده است.
10ـ قـالت: أراکَ بادِی العِظامِ! قال: بَرَتْها کثــرهُ الصِّیامِ
ترجمه ـ [گنجشک] گفت: میبینم که استخوانهایت نحیف گشته! [جوان] گفت: روزهگرفتن بسیار آنها را چنین لاغر کرده است.

مطلب مرتبط :   ترجمه، فرهنگ، متون، نشانه‌شناسی، می‌شود

دسته بندی : علمی