11ـ قالت: فما یَکونُ هذا الصُّوفُ؟ قال: لباسُ الزّاهـدِ الموصوفُ
ترجمه ـ [گنجشک] گفت: این پشم چیست[ که پوشیدهای]؟ [جوان] گفت: لباس معروف زاهدان است.
12ـ سَلِـی إذا جَهِلْتِ عارفیهِ فابْنُ عُبیدٍ و الفُضَیْلُ فیــه
ترجمه ـ [جوان] گفت: اگر نمیدانی از دانایانش بپرس چرا که ابن عُبَید و فُضَیل آن را در این جامه بوده اند.
13ـ قالت: فما هذی العَصا الطَّویله؟ قال: لِها تِـیکِ العَصا سَلیـله
ترجمه ـ [گنجشک] گفت: این عصای بلند چیست؟ [جوان] به او گفت: این عصا، فرزند من است.
14ـ أَهُشُّ فی المَرْعَی بِها، و أتَّکی و لا أرُدُّ النّاسَ عن تَبَـرُّکِ
ترجمه ـ با این عصا در چراگاه، [برگها و شاخهها] را میتکانم و به آن تکیه میدهم؛ ولی برای تبرک جستن، مردم را با آن نمیرانم.
15ـ قالت أری فوقَ التُّـرابِ حبّـاً ممّا اشتَهَی الطیرُ، و ما أحبّا
ترجمه ـ [گنجشک] گفت: بر روی زمین دانههایی که پرندگان، دوست دارند و من نیز دوست دارم، میبینم.
16ـ قـال: تَشبَهْتُ بأهـل الخیــرِ و قلتُ أقرِی بائساتِ الطَّیرِ
ترجمه ـ [جوان ] گفت: مانند نیکوکاران شدم و [با خودم] گفتم که از پرندگان بینوا پذیرایی کنم.
17ـ فـإنْ هَـدَی اللهُ الیه جائعاً لم یَکُ قربانی القلیلُ ضائعاً
ترجمه ـ [جوان] گفت: و اگر خداوند گرسنهای [از آن پرندگان] را به سوی آن [دانهها] هدایت کند، این قربانی اندک من، تباه نمیگردد.
18ـ قالت: فَجُدْ لِی یا أخا التَّنَسُّک قال: القُطِیـهِ بارَکَ اللهُ لکِ
ترجمه ـ [گنجشک] گفت:پس ای برادر پارسا[از آن دانهها نیز] به من ببخش.[جوان]گفت: برچین، آفرینخدا بر تو. 19ـ فَصَلِیَتْ فی الفَـخِّ نار القـارِی و مَصْرَعُ العصفورِ فی المنقارِ
ترجمه ـ و آتش[تزویر و شیرین زبانی] آن روستایی، شعله به جان گنجشک زد و [درحقیقت] قتلگاه گنجشک در منقار او بود.
20ـ و هَتَـفَتْ تقـولُ للأغـرارِ مَقـاله َ العـارف بالأســرارِ
ترجمه ـ و [گنجشک چون در دام گرفتار شد] فریاد برآورد تا سخن دانای به راز را به بیتجربهگان بگوید.
21ـ « إیّـاکَ أنْ تَغتَـرَّ بالزُّهـادِ کَم تَحتَ ثَوْبِ الزُّهدِ من صَیّادِ »
ترجمه ـ برحذر باش از این که فریفتۀ زاهدان شوی؛ چه بسیار صیّادی که در جامۀ پارسایان است.

ترجمۀ منظوم صیّاد و گنجشک

حکایتهای پنـدآموز این سـان
دهد جانت، چو این گنجشک و صیّاد
که صیادی بُدَش پیشه، سحـر، تیـز
به دست اندر، که حیوانی کنـد رام
هر آنکس کز خرد یک خوشه چیند
به قصد جانستانی در کمین است
در این فرقی ندارد دشمن و دوست
میان بیشه، جایی دام گسترد
و زان پس در کمین بنشست تا دید
شنیـدم از زبان نکتـهدانان
حدیث آن ریاکاران که بر باد
جوانی چست و چالاک و زبانریز
روان شـد سوی بیشه، دانه و دام
جهان را آکِل و مأکول بینـد
که هر جنبندهای کو بر زمین است
بدرّد این، از آن سینه، از آن پوست
چو آن صیّاد زیرک، راه بسپَرد
همی انداخت بنـد و دانه پاشید
بدیده چون دهان دام شـد باز
و لیکن چشم عقلش بود احول
که بس بیتجربت بود و بسی خام
ز نادانی سلامش گفت و پرسید
سؤالی دارمت، پاسخ بدان گوی
مگر باریده بر تو سیل از غم
که اکنون تو خمیده پشت باشی
که یارت میشوم دلسوز و دمساز
که آری چشم من از غم، نه خوش خفت
نه آن عشقی که هست از شهوت تن
همی اندر نماز و ناله و سوز
شده در زیر بار این غمم خم
خمیده قامتم ای یار همدم
که میگویم ترا یک نکتۀ نغز
شده باریک چون مویی، میانت
مرا باین روز، روزهداری افکند
که جز این جامهای بر قامتت نیست
به چشم خلق، خوار و بس گران است
که بر خوان خدا هستند مهمان
فُضَیـل و ابنعُبّیـد سرافراز
چرا در دست داری؟ گفت: یارا
نه دور است ار عصا، فرزند خوانی
کنم بهر رمه، خوش برگریزان
که آن چندین چـرا بر خاک پاشید
مرا نذری است تا از جان و از دل
به هر دانه گناهانم بریزد
خدای آن نذر من ضایع نبیند
فتاد و سوخت در این آتش آخر
بگفت: این دانۀ شیرین، بفرما
سزای بیخرد این است، هُشدار
میان دام با فریاد این گفت:
که بسیار است در آن خرقه، صیّاد

مطلب مرتبط :   دینی، روشنفکری، مدرنیته، سیاست، فرهنگ

که گنجشکی که بر شاخه از آغاز
اگرچه دیده افعی را از اول
بیامد خوش خوشان بنشست بر دام
نگه کرد و جوانی خوبرو دید
هزاران آفرین بر تو نکوروی
چرا آن قامت سروت شده خم
مر آن غم از غم عشق است ناشی
بگو گر عاشقی با من همی راز
تبسُّم کرد صیّاد و چنین گفت:
شدم در عشق مستغرق ولیکن
به عشق حق شدم غرقه شب و روز
برفته روزگارم تا که قدَّم
ز بسیاری سجده و رکوعم
بگفتا پس به صیّاد آن سبک مغز
همی بینم نحیف است استخوانت
جوابش گفت صیّاد: ای خردمند
دگر، گنجشک گفت: این پشم گو چیست
بگفت: این رخت، رخت صوفیان است
اگر دانی، حقیقت، حال ایشان
بپوشیدند این خرقه به صد ناز
سپس گنجشک پرسید آن عصا را
چو گشتم پیر در روز جوانی
که دارم تکیه بر آن وز درختان
سپس از دانـههای دام پرسید
چنین صیّاد گفت: ای یار عاقل
کنم خدمت به مرغان تا که ایزد
که گر یک مرغ از آن یک دانه چیند
شرر بر جان گنجشک سبکسر
بگفت: ای پارسا دریاب مار را
به پای خود به دام آمد گرفتار
که آن خامی که خود را دید در پخت
مشو غرّه به رنگ دلق زُهّاد

البَلابَلُ الّتی رَبَّاها البُوم
بلبلهایی که جغـد آنها را پرورش داد.
***
1- أُنبئتُ أَنَّ سُلیمانَ الزَّمانِ و مَن أَصْبی الطُّیُورَ، فناجَتْهُ و ناجاها ترجمه ـ از [احوال] سلیمان، پیامبر زمانۀ خویش و محبوب ترین پرندگان، (بلبل) که با او همدم و همراز بود، [چنین] خبر یافتم.
2- أعطَی بلابلَهُ یوماً – یُؤدِّبُها لِحـرمهٍ عنده – للبومِ یرعاها ترجمه ـ روزی بلبلانش را به خاطر ارزشی که برایش داشتند به جغد سپرد تا تربیتشان کند.
3- و اشتاقَ یوماً من الأیام رؤیَتَها فأقْبَلَتْ و هیَ أعْصَی الطَّیرِ أفواها ترجمه ـ روزی از روزها،[سلیمان] مشتاقانه خواست تا از [بلبلانش] دیدار کنـد؛ و [بلبلان] روی به او آوردند در حالی که دهانشان[از سخن گفتن و نغمه سُرایی] ناتوان بود.
4- أصابَها العِیُّ ، حتی لا اِقتِدارَ لها بأنَّ تَبُـثَّ نبـیَّ اللهِ شکـواهـا ترجمه ـ چنان گرفتار لالی شده بودند که حتی نمیتوانستند از غمشان به پیامبر خدا شِکْوِه کنند.
5- فنالَ سیِّـدُها مِنْ دائها غضبٌ و ودَّ لو أنَّه بالذَّبحِ داواها ترجمه ـ [سلیمان] چنان از درد [لال بودن بلبلان] خشمگین شد که میخواست با سربریدن دردشان را درمان کند. [ترجیح میداد بلبلانش بمیرند تا این که هیچ نغمهای از زبانشان نشنود.]
6ـ فجاءَه الهُدهُد المَعهُود مُعتذِراً عنها، یقولُ لمـولاهُ و مولاهـا ترجمه ـ و [در این هنگام] هُدهُد معروف از راه رسید و عذرخواهانه به سرورش؛[سلیمان] و سرپرست بلبلان؛ [جغد] گفت:
7- بلابلُ اللهِ لَمْ تَخْرَس، ولا وُلِدَتْ خُرساً ، و لکنَّ بُـومَ الشُّؤْم ربَّاها ترجمه ـ بلبلان [آفریدۀ] خداوند، لال نیستند و نیز لال و بیزبان متولد نشدهاند؛ بلکه جغد شوم، آنها را [لال] بار آورده است.

مطلب مرتبط :   بادامجان، ندیم، پادشاه، [پادشاه]، ترجمه

الدِّیک الهندیُّ و الدَّجاجُ البَلَدی
خروس هندی و مرغان روستایی
***
1- بینا ضعافٌ مِنْ دَجاج الرّیفِ تَخْطِرُ فی بَیتٍ لَها طریفِ
ترجمه ـ در حالیکه چند مرغ محلی در لانۀ بینظیر خود، با ناز و نعمت زندگی میکردند.
2- اذْ جاءَها هِندِی کبیرُالعُرفِ فَقامَ فی البَابِ قیامَ الضَّیفِ
ترجمه ـ ناگهان خروس هندی با تاج بزرگش، میهمانوار بر در خانۀ آنها آمد.
3- یَقُولُ: حَیَّا اللهُ ذی الوُجُوها و لا أراهـا أبَـداً مَکروهـا
ترجمه ـ گفت: درود خداوند بر این چهرهها، امید که هرگز بدی [روزگار] مبیناد.
4ـ أتَیتُکُم أنشُـرُ فیکم فَضلی یوماً و أقضی بَینَکُم بالعدلِ
ترجمه ـ نزدتان آمدم تا نیکیهای خود را بر شما بگسترانم و در میانتان به عدالت داوری کنم.
5- و کلُّ ما عنـدَکُمُ حرامٌ عَلیَّ ، إلّا المـاءُ ، و المَنـامُ
ترجمه ـ و هر چه دارید بر من حرام است؛ جز جرعهای آب و بستری برای خواب.
6- فَعَـاوَدَ الدَّجاجَ داءُ الطَّیْـشِ و فَتَحَتْ للِعلجِ بابَ العُشِّ
ترجمه ـ مرغان که گرفتارسبک مغزی شده بودند، درِ لانۀ شان را برای آن کافر[نمک نشناس] گشودند.
7- فَجَالَ فیـه جَـوْلهَ المَلیکِ یدعو لِکُلِّ فَرخَهٍ و دیکِ
ترجمه ـ سپس خروس، شاهانه جولانی داد و برای همۀ جوجهها و [مرغ و] خروسها دعا کرد.
8- و باتَ تِلکَ اللیلـهَ السَّعیدَه مُمَتَّعـاً بِـدارِهِ الجَدیـدَه
ترجمه ـ و آن شب خجسته را با سرمستی و بهرهمندی از منزل نو به سر بُرد.
9- و باتَتِ الدَّجـاجُ

دسته بندی : علمی