آنکس مصدّقست کو را غم از ملامت و بیم از رقیب نیست
مصدق: 1- آن چه که موجب تصدیق گردد، مؤید. 2- باور کننده. (معین،1374)
معنی بیت: آنکس میتواند ادعای عاشقی بکند، که از سرزنش دیگران ناراحتی و از رقیب ترسی نداشته باشد.
بیت6: لطف از وصال دوست طلب کن دوای دل درمان درد عشق بدست طبیب نیست
معنی بیت: ای لطف دوای دل دردمند تو وصال و رسیدن به یار است زیرا درمان درد عشق به دست طبیب انجام نمیپذیرد.

غزل25

.1
سرّ غم عشق گفتنی نیست
وین طرفه، که هم نهفتنی نیست
.2
عشقی که چنان نزول کردست
در منزل دل که رفتنی نیست
.3
از رشک گلِ رخش رخِ گل
نشکفت مگر شکفتنی نیست
.4
با آنک به شادی خیالش
ترک غم او گرفتنی نیست
.5
گفتم، بوسی زکات لب گفت
این حقّهی لعل سفتنی نیست
.6
گفتم زلفش به کف کنم گفت
این نافهی مشک، سفتنی نیست
.7
این فتنه کزو به دهر برخاست
تا مدّت دهر خفتنی نیست
.8
وین حال که لطف راست با او
دانستنی است گفتنی نیست
وزن شعر: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بیت1:
طرفه: معشوق. (معین،1374)
بیت2:
نزول: فرودآمدن. پائین آمدن. فروشدن. هبوط. تنزل. مقابل عروج (دهخدا،1377)
بیت3: از رشک گلِ رخش رخِ گل نشکفت مگر شکفتنی نیست
رشک: حسد و رقابت و حسادت. (دهخدا،1377)
گل رخ اضافه تشبیهی
معنی بیت: از غیرت رخ همچون گل محبوب گل شکوفا نشد بی شک با وجود او گل نمیتواند شکوفا شود.
بیت5:
زکات: زکوه.خلاصهی چیزی . برگزیدهی چیزی . آنچه به حکم شرع درویش و مستحق را دهند و این کار بر مسلمانان فرض است و زکات برمیوههایی که برای خوردن عمل آورده باشند و بر میوههای دیگر (نظیر: انگور و خرما)، شتر، گاو، بز، گوسفندو حیوانات اهلی و زر و سیم و مال التجاره تعلق میگیرد. و زکات هر یک از اینها را نصابی است. مال زکات بحکم آیهی 60 از سورهی 9 (توبه) قرآن مخصوص طبقات معینی از مردم است. (معین،1374)
حقه: ظرف کوچکی برای نگهداری جواهر یا اشیاء دیگر. (معین،1374)
سفتن: سوراخ کردن. سوراخ شدن. (معین،1374)
بیت7: این فتنه کزو به دهر برخاست تا مدّت دهر خفتنی نیست
معنی بیت: آشوبی که به وسیله زیبایی او در روزگار به وجود آمده تا روزگار برپاست خاموش نمیشود.

غزل26

.1
با توام، جای راز گفتن نیست
صبر را از توام نهفتن نیست
.2
قصّه ها دارم از تو با تو ولیک
چه کنم چون مجال گفتن نیست
.3
مرو ای جان نازنین، نفسی
از بر من که وقت رفتن نیست
.4
بی خیالِ رخ تو چشم مرا
میل و آرام و خورد و خفتن نیست
.5
کارش از غمزهی چو الماست
همه جز دُرّ و لعل سفتن نیست
.6
ای گل باغ حسن اگر با ماست
برگ خندیدن و شکفتن نیست
.7
بلبل طبع لطف را جز تو
رای یاری دگر گرفتن نیست
وزن شعر: فاعلاتن مفاعلن فع لن (خفیف مسدس مخبون اثلم)
بیت2: قصّه ها دارم از تو با تو ولیک چه کنم چون مجال گفتن نیست
مجال: فرصت. (معین،1374)
معنی بیت: از عشق تو داستانها دارم که برای تو تعریف کنم ولی چه میشود کرد، چون فرصتی برای گفتنشان وجود ندارد.
بیت3: مرو ای جان نازنین، نفسی از بر من که وقت رفتن نیست
نفس: مهلت، زمان. ج. انفاس. (معین،1374)
معنی بیت: ای معشوق که چون جان من هستی، برای لحظهای هم از کنار من دور نشو که اکنون زمان رفتن نیست.
بیت4: بی خیالِ رخ تو چشم مرا میل و آرام و خورد و خفتن نیست
معنی بیت: خیال تو دائم در مقابل چشمان من است و بی خیال تو هیچ رغبتی به آرامش و خوردن و خوابیدن ندارم.
بیت5: کارش از غمزهی چو الماست همه جز دُرّ و لعل سفتن نیست
غمزه: رجوع شود به غزل12 بیت 5 صفحه46
الماس: گوهری است مشهور که جز به ارزیز نشکند و آنچه بسبب سختی سفته نشود از الماس سفته گردد. طبع وی سرد و خشک بدرجهی چهارم، و چون در دهانش گیرند دندان بشکند. گوهری است سخت و سپید و اغلب جواهر را میبرد. گوهری است بغایت سخت و سفید و شفاف و گرانقیمت. (دهخدا،1377)
معنی بیت: کار دیدگان من این شده است که از ناز و رعنایی تو اشکهایی چون دُر و لعل فرو ریزد.
بیت 6و7: ای گل باغ حسن اگر با ماست برگ خندیدن و شکفتن نیست
بلبل طبع لطف را جز تو رای یاری دگر گرفتن نیست
گل باغ حسن کنایه از: معشوق – بلبل طبع اضافه تشبیهی
معنی بیت: ای معشوق زیباررو اگر قصد خندیدن به ما را نداری. طبع و سرشت من تصمیم دوست داشتن کس دیگری را ندارد.

مطلب مرتبط :   ادبی، داستان، داستانهای، یونان، فابل

غزل27

.1
دل را چنانک یک نفس از جان گریز نیست
جان را دمی ز صحبت جانان گریز نیست
.2
از هرچه میل و کامِ دل و جان گریز هست
الّا ازان انیس دل و جان گریز نیست
.3
مهجور را بغیر وصال تو چاره نیست
چون دردمند را که ز درمان گریز نیست
.4
مرغ هوای گلشن کوی ترا دمی
چون عندلیب را ز گلستان گریز نیست
.5
تو شاه حسن و جمله گدای در توایم
درگاه شاه را ز گدایان گریز نیست
.6
از من ستم رسیده مرنج ار فغان کنم
کازرده را ز زاری و افغان گریز نیست
.7
در هجر یوسف، دل گم گشته لطف را
یعقوبسان ز کلبهی احزان گریز نیست
وزن شعر: مفعول فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلات (مضارع مثمن اخرب مکفوف مقصور)
بیت1: دل را چنانک یک نفس از جان گریز نیست جان را دمی ز صحبت جانان گریز نیست
معنی بیت: همان طور که دل برای یک لحظه هم نمیتواند بی جان به سر برد و میمیرد، جان هم برای یک لحظه نمیتواند دوری از معشوق را تحمل کند.
بیت2:
انیس: مونس. انس دهنده. انس گیرنده. خوگرفته شده. همدم و غمخوار و مصاحب. هم خو و هم طبع و هم خصلت. (دهخدا،1377)
بیت3:
مهجور: جدامانده. جدایی کرده شده و گذاشته شده. مفارقت. دورافتاده. دور (دهخدا،1377)
بیت4: مرغ هوای گلشن کوی ترا دمی چون عندلیب را ز گلستان گریز نیست
گلشن: گلزار، گلستان. (معین،1374)
عندلیب: هزاردستان که به آوازهای رنگارنگ بانگ کند. و آن را عندبیل نیز گویند. ج، عَنادِل، زیرااسماء عربی که بیش از چهار حرف داشته باشند در حالت جمع به چهارحرفی تبدیل شوند. بلبل. هزار. هزارآوا. کُعَیْت (دهخدا،1377)
مرغ کنایه از: عاشق
معنی بیت: همچون بلبل که نمیتواند از گلستان دور باشد عاشق تو هم نمیتواند از کوی تو جدا شود.
بیت6:
فغان: افغان: 1- آه، ناله. 2- بانگ، فریاد. (معین،1374)
آزرده: رنجیده. ملول. رَنجه. دلتنگ. آزاردیده. رنج دیده. زیان رسیده (دهخدا،1377)
بیت7: در هجر یوسف، دل گم گشته لطف را یعقوبسان ز کلبهی احزان گریز نیست
هجر: جدایی. مفارقت. ضد وصل. دوری. فراق. هجران. (دهخدا،1377)
تلمیح دارد به داستان یوسف پیامبر که چون محبوب پدر بوده برادران بر او رشک برده او را در چاهی زندانی کردند. بازرگانان او را پیدا کره به مصر بردند و به عنوان برده به عزیز مصر فروخته شد. یعقوب از دوری فرزند گوشه عزلت گزید کلبهای دور از مردم ساخت و در آن به عبادت و زاری پرداخت. (یاحقی،1386)

مطلب مرتبط :   انقلاب، ژئوپلیتیک، اسلام، گفتمان، شیعه

غزل28

.1
شعله از تاب دلم برق درخشان واگرفت
گریه از باران چشمم ابر نیسان واگرفت
.2
ماه تابانِ رخش میتافت بر چرخ و مرا
چون بدید، از من رخِ چون ماه تابان واگرفت
.3
زآدمی زاده به خصل این پری پیکرنژاد
از مَلک این خصلت آیا یا ز انسان واگرفت
.4
چون جهان و دور دلکش، لیک بی مهر و وفاست
از جهان این شیوه گویی، یا ز دوران واگرفت
.5
وصف لعلش پیش یاقوت و شکر میکرد عقل
شکر و یاقوت را، زان لعل خندان واگرفت
.6
دوش با من زد رقیب کویش از سردی دمی
از دم سردش جهان برگ زمستان واگرفت
.7
جان سودایی ما از سُود بازارِ جهان
دین و دنیی داد و مهر روی جانان واگرفت
.8
لطف را کِشت دل از باران چشمش خرمست
چشم را جرمست اگر از کشت باران واگرفت
وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ( رمل مثمن محذوف)
بیت1: شعله از تاب دلم برق درخشان واگرفت گریه از باران چشمم ابر نیسان واگرفت
نیسان: نام ماه هفتم است از ماههای رومیان. ماه دوم بهار. به سریانی نام ماه دویم باشد از سه ماه بهار. ماه هفتم از سال سریانی میان آذار وایار، و آن ماه دوم بهار است مطابق اردیبهشت فارسی و ثور عرب و تقریباً مطابق است با آوریل فرانسوی و آن 30 روز است. و باران این ماه را نیز مجازاً نیسان گویند. (دهخدا،1377)
معنی بیت: شعله برق و روشنایی را از اضطراب دل من گرفت و ابر بهاری باران خود را از گریه چشمان من گرفت.
بیت2: ماه تابانِ رخش میتافت بر چرخ و مرا چون بدید، از من رخِ چون ماه تابان واگرفت
معنی بیت: چهره چون ماه تابان معشوق به چرخ روشنایی و گرمی میبخشید تا مرا دید از من رخ زیبا و نورانی خود را پنهان کرد.
بیت3: زآدمی زاده به خصل این پری پیکرنژاد از مَلک این خصلت آیا یا ز انسان واگرفت
پری: موجود متوهم صاحب پر که اصلش از آتش است و بچشم نیاید وغالباً نیکوکار است به عکس دیو که بدکار باشد. فرشته، مقابل دیو. همزاد. جان. جن. جنی. جِنَّه. خافی. خافیه. خافیاء. حوری. مَلک. روحانی. خندله. نوعی از زنان جن که نهایت خوبرو باشند. بعضی از ثقلان که جن و انس باشد. مؤنث جن، که به صورت زنی زیبا تصور می شود. (معین،1374)
خصلت: خوی و صفت خواه نیک باشد و خواه زشت. طبع. طبیعت. خوی. عادت. خِلَّت. خیم. (دهخدا،1377)
معنی بیت: این معشوق زیباروی این سرشت را از فرشته گرفته است یا انسان.
بیت4:
دلکش: رباینده و کشندهی دل بسبب زیبائی و دلفریبی و خوشی و کشی و جز آن. صفت زیبا و نیکو و کش و فریبا. مرغوب و مطبوع. جذاب. مطلوب. محبوب. پسندیده. مرغوب. دلربا. خوش آیند. گیرا. دلاویز. مفرح. دلپذیر (دهخدا،1377)
بیت5: وصف لعلش پیش یاقوت و شکر میکرد عقل شکر و یاقوت را، زان لعل خندان واگرفت
یاقوت: نام جوهری است مشهور و آن سرخ و کبود و زرد می باشد. گرم و خشک است در چهارم و قایم النار یعنی آتش او را ضایع نمیکند و با خود داشتن آن دفع علت طاعون کند. یاقوت شش نوع است احمر، اصفر، اسود، ابیض، اخضر که آن را

دسته بندی : علمی