میباشند. شاید اصلیترین انتقادی که به این تلقی وارد کردهاند، این باشد که تکلیف وقتی معنا دارد که انسان توانایی انجام آن را داشته باشد، اما اگر خارج از قدرت و اختیار انسان انجام امری باشد، دم زدن از تکلیف بی معنا است. حال با توجه به این مقدمه، ایشان میگویند که حصول بسیاری از باورها در شناسا، بیرون از حوزه اختیار او میباشد؛ لذا در مورد این باورها نمیتوان از تکلیف معرفتی سخن گفت104. البته قائلان به تلقی تکلیفی از توجیه به این انتقادها پاسخ گفتهاند. نظریههای مبناگرایی و انسجام گرایی مورد بحث ما در ساختار توجیه از سنخ105 نظریههای درونگرا هستند.
2-3-1-2. برون گرایی
اما در مقابل برون گرایان قائل به این میباشند که حداقل برخی از عواملی که میتوانند موجه باور باشند، میتوانند خارج از نظرگاه شناختی شناسا باشند. پس ایشان فقط عوامل موجِه کننده باور را منحصر در حوزه شناختی فاعل شناسا نمیکنند. میتوانیم بگوییم که از میان دو ویژگی اصلی که توجیه معرفتی داشت، درون گرایان بیشتر بر ویژگی نظرگاه گرایانه توجیه دست گذاشتهاند، اما برون گرایان بیشتر بر ویژگی صدق رسانی و عینی توجیه تأکید میکنند و با طرح این دیدگاه میخواهند کاری کنند که هدف صدق بهتر تأمین شود. ( Vahid, 2011, p 145) شاخصترین گونه برون گرایی، اعتمادگرایی106 هست. آلوین گلدمن107 با طرح دیدگاه اعتماد گرایی، از برون گرایی به شدت دفاع کرد. برون گرایان نظیر گلدمن میگویند که علاوه بر عوامل اثباتی که درون گرایان در توجیه فقط قائل به آن هستند که در توجیه موثر میباشد، عوامل ثبوتی نیز موجب توجیه باور میشوند؛ لذا از این رو معتقدند که عوامل و فرایندهای باورسازی که قابلیت اعتماد بالایی دارند؛ یعنی به گونهای اند که میزان تولید باورهای صادق در آنها بسیار بالا است، نیز در موجّه ساختن باور نقش دارند. نظریه اعتمادگرایی روشن است که برون گرایانه است؛ چرا که فرایندهایی که ایجاد یک باور میکنند و اینکه آیا اصلاً آن فرایندها اعتماد پذیرهستند یا نه، هیچ کدام لزوماً دراختیار و دسترس فاعل شناسا و آگاهی او نیستند.
علت بیان این نزاع در پایاننامه، در تحلیل ما از مشکل جدایی مشخص خواهد شد. همهی اشکالات راجع به مشکل جدایی، پیش فرض درون گرایانه بودن این نظریه را در خود دارند. در آنجا بررسی خواهیم کرد که آیا میتوانیم با بهره گیری از برون گرایی در حل این مسأله به کمک انسجام گرایان بیاییم یا نه؟.
4-1-2. ساختار توجیه معرفتی
آنچنانکه در فوق بیان کردیم، توجیه معرفتی برای اخراج امثال حدسهای صائب از دایره معرفت بشری، به عنوان شرطی برای معرفت مبدل گشته است. اما چه ویژگی در دلیلها و شواهد میباشد که سبب میشود از صرف حدس بودن خارج گردند؛ برای مثال من باور دارم که در تهران هستم. آن چیزی که این گزاره را از صرف حدس بودن خارج میکند، این است که باورهای دیگری هستند که سبب میشوند این گزاره موجه بشود، مانند اینکه باور دارم که دارم برج میلاد را الان میبینم، پس برخی باورهای ما با برخی باورهای دیگرمان در ارتباط و نسبت هستند و احیاناً توجیه خود را از باورهای دیگر بدست میآورند. این گونه باورها را معرفت شناسان میگویند، به نحو استنتاجی موجه108 میباشند. استنتاج در اینجا بدین معنا است که باور به گزاره P ، توجیه خودش را از باور به گزارهای دیگر بدست بیاورد و آن گزاره دیگر احتمال صدق گزاره P را افزایش بدهد. به نظر میرسد که در کل شبکه باور ما میان باورهای ما چنین ربط و نسبتی از حیث توجیه برقرار میباشد. یکی از پر دامنهترین مباحث معرفت شناسی، کشفِ این ساختار و نظریه پردازی در باب سرشت و منشأ آن میباشد. نظریههای مبناگرایی و انسجام گرایی از اصلیترین نظریهها در باب ساختار معرفتی ما میباشند که سعی در پاسخگویی به ساختار توجیه معرفتی ما را دارند.
1-4-1-2. مشکل تسلسل
در اکثر کتب معرفت شناسی در ذیل بحث از ساختار توجیه معرفتی به گونهای به مشکل تسلسل109 اشاره شده است،110 به گونهای که شاید با مسامحه بتوان گفت که نظریات مهمی همچون مبناگرایی و انسجام گرایی یکی از علل مهم طراحی آنها برای پاسخ گویی به این مشکل بوده است. براساس این مشکل، شرط توجیه در معرفت امکان تحقق ندارد، لذا معرفت امکانپذیر نیست؛ چرا که نفی جزءِ مرکب، کل مرکب را نابود میکند. برخی شکاکان به مشکل تسلسل111 توسل جستهاند برای اینکه ثابت کنند ما نمیتوانیم باور به هیچ گزارهای به نحو موجه داشته باشیم. ( Moser & Mulder & Trout, 1998, pp 79-80 ) ایشان حتی از این مشکل تسلسل برای عدم موجه بودن ما برای باور به جهان خارج نیز استفاده میکنند. این استدلال در پی مخدوش کردن، توجیه استنتاجی است. این استدلال بیان میکند که بنا بر توجیه استنتاجی، باور ما به فلان گزاره موجه میباشد به خاطر باور به گزاره دیگر که موجِه آن است. حال ایشان بحث را بر سر آن گزاره دیگر که موجِه باور قبل میباشد، میبرند و میگویند که خود این باور به چه دلیل موجه است، لامحاله بر اساس توجیه استنتاجی باید به این پرسش، این چنین پاسخ داده شود که این باور نیز، به نوبه خود، توجیه خویش را از باور دیگری گرفته است. این پرسش همین گونه در مورد باور اخیر و باورهای مرتبههای دیگر و موجه بودن آنها تکرار میشود. شکاک پس از بیان این مطلب، نشان میدهد که معرفت شناس به تسلسل بی پایان در موجه ساختن باورهای خویش گرفتار آمده است. شکاک با این تسلسل نشان میدهد که پاسخهای مختلفی که بر اساس توجیه استنتاجی برای موجه ساختن باورها ارائه میدهند کارساز نخواهد بود. ایشان میگویند سه گزینه پیشا روی معرفت شناسان بیشتر وجود ندارد:
1. ایشان تبیینی ارائه کنند که تسلسل بی پایان در موجه ساختن باورها، در آن تبیین، مشکل زا نباشد. 2. ایشان نشان دهند که چگونه میتوان این سلسله بی پایان را متوقف کرد تا توجیه استنتاجی اعتبار خویش را به دست آورد.
3. نتیجه مورد نظر شکاک که محال بودن توجیه استنتاجی میباشد را قبول کند.
به نظر مستدل، در مورد توجیه استنتاجی سه احتمال مطرح میباشد:
1.سلسله باورها در نهایت در باور خاصی متوقف میشود، ولی خود آن باور ناموجه است. ایشان میگویند پذیرش این احتمال منجر به این میشود که هیچ یک از باورهای دیگر این سلسله نیز موجه نباشند؛ چرا که اگر آن باور نهایی خود موجه نباشد، دیگر نخواهد توانست از راه استنتاج، باور مبتنی بر خویش را توجیه کند و این نتیجه دلخواه شکاکان است.
2.سلسله باورها به هیج باور خاصی ختم نمیشود، بلکه به گونه بی نهایت ادامه پیدا میکند، بدین نحو هر باوری توجیه خود را از باور دیگری میگیرد و هیچ گاه به باوری نمیرسیم که چنین نیست. این احتمال به تسلسل باطل میانجامد و در نتیجه هیچ باوری نمیتواند موجه باشد و این نتیجه نیز مقبول شکاکان میباشد.
3.سلسله باورها در باوری خاص به وضعیتی دوری دچار میشوند؛ یعنی مثلا سلسله باورها به باور به گزاره X میانجامد ولی باور به گزاره X خود توجیهاش را از یکی از حلقههای پیش از خود یا حتی از حلقه آغازین میگیرد. این احتمال نیز، همان نتیجه احتمال قبل را در پی دارد؛ زیرا باور به گزاره P خود در توجیه وامدار باورهایی است که در نهایت به باور به گزاره X میرسند. حال چگونه باور به گزاره X خود میتواند در توجیه نیازمند به باور به گزاره P باشد. پس بنابراین احتمال نیز هیچ باوری نمیتواند موجه باشد و این نتیجه نیز مقبول شکاکان است. (شمس،1387، صص 127-128) 112
بحث از این مشکل منجر به این شد که به بحث از ساختار توجیه معرفت با جدیت بیشتری پرداخته شود و فیلسوفان برای برون روی از این معضل راههای مختلفی را پیشنهاد کردند که از زمرهی آنها میتوان از مبناگرایی113 و انسجام گرایی یاد کرد.
5-1-2. مبناگرایی
قبل از اینکه به نظریه انسجام گرایی بپردازیم، به اصلیترین نظریه رقیب او به دو جهت اشاره میکنیم؛ اول آنکه از آنجا که نظریه انسجام گرایی در تقابل با این نظریه میباشد، فهم بهتر آن منوط به فهم این نظریه است. دوم اینکه برای تحلیل و ارزیابی دیدگاههای مختلف راجع به مشکل جدایی و نظریه نهایی نگارنده نیاز به فهم این نظریه داریم. به هر روی، انسجام گرایان به دلیل اشکالات وارد بر این نظریه از آن روی برداشتند.
نظریه مبناگرایی در ساختار توجیه با ارائه دیدگاه خویش پاسخ به مشکل تسلسل را از راه مطرح کردن احتمال چهارمی در سلسله توجیه باورها مهیا میکند. پس از ارائه خطوط کلی این نظریه، پاسخ به مشکل تسلسل از منظر مبناگرایان روشن خواهد شد.
1-5-1-2. خطوط کلی مبناگرایی
نظریه مبناگرایی دو ادعای اصلی دارد:
1. ما دو گونه باور داریم، یک دسته از باورهای ما پایه114 میباشند که مبنای نظام باورهای ما هستند و دستهی دیگر باورهای غیر پایه115 اند که روبنای مجموعهی باورهای ما را تشکیل میدهند.
2. هر باور استنتاجی (باور غیرپایه) موجهای، در نهایت توجیه خود را از یک یا چند باور پایه میگیرد.
این دو ادعا میتوان گفت که در همه تقریرهای مختلف نظریه مبناگرایی مورد اتفاق است، آنچه تقریرهای این نظریه را از هم متمایز میکند، اولاً انواع باورهای پایه و ثانیاً نحوه ارتباط آنها با باورهای غیر پایه است. نظریههای مختلف مبناگرایی، دیدگاههای متمایزی در این دو مورد دارند.
از منظر مبناگرایان، باورهای پایه سه ویژگی اساسی دارند:
1.باورهای پایه غیر استنتاجی116 هستند؛ یعنی از باورهای دیگر بدست نیامدهاند؛ به عنوان مثال، دو باور داریم: یکی اینکه علی خیس شده است و دیگر اینکه بیرون باران میبارد. فرض کنید که ما به این گزاره که بیرون باران میبارد، باور پیدا کردیم به خاطر اینکه مشاهده کردهایم وقتی علی از بیرون آمد لباسش خیس شده بود. الان باور دوم از اول بدست آمده است، اما باور اول از آن بدست نیامده است، بلکه ما صرفاً چون مشاهده کردهایم که او خیس شده است به این گزاره باور کردهایم. در این مثال باور اول، غیر استنتاجی و باور دوم استنتاجی است.
2. باورهای پایه موجه هستند؛ چراکه این گزارهها، باورهای غیر پایه را توجیه میکنند؛ لذا باید خود موجه باشند.
3. باورهای پایه به نحوی غیر مبتنی بر باور117 موجهاند؛ یعنی توجیه خویش را از باورهای دیگر بدست نیاوردهاند. این مشخصه ارتباط وثیقی به دو ویژگی قبلی دارد؛ از این رو که وقتی باورهایی موجه و غیر استنتاجی هستند، سوال پیش میآید که خود اینها توجیه خویش را چگونه بدست میآورند؟ مبناگرا میگوید این باورها توجیه خود را از منابعی میگیرند که از سنخ باور نیستند، مانند درون نگری118 و ادراک حسی119.
مبناگرایان برای تبیین این امر بیان میدارند که توجیه دو گونه متفاوت دارد:
1. توجیهای که بر گرفته از سایر

مطلب مرتبط :   امنیت، تهدید، جنایی، مفهومی، ملی،
دسته بندی : علمی