تمام دارند. برای نمونه، وضعیت محیطی می‌تواند باورهای ناشی از ادراک بصری را اعتمادپذیر یا اعتمادناپذیر کند یا زندگی در یک اجتماع معرفتی خاص می‌تواند بر وثوق به گواهی افراد عضو آن اجتماع مؤثر افتد. بدین‌ترتیب، با توجه به عدم دسترسی باورنده به عناصر تعیین‌کننده‌ی توجیه معرفتی و تأکید بر اهمیت بیشینه کردن باورهای صادق به جای آن، این دیدگاه در تقابل با قرینه‌گرایی و تلقّی درون‌گرایانه از توجیه قرار می‌گیرد. نتیجه‌ی راهبرد برون‌گرایانه، چنانکه آمد، آن است که باورنده خود را در باور به بسیاری از باورهای متعارف، که از طریق فرایندهای اعتمادپذیر یا رویّه‌های مناسب به دست آمده‌اند اما خود قرینه‌ای بر آن‌ها ندارد، مجاز می‌دارد و آن‌ها را دانسته‌های خود به شمار می‌آورد.71
اما اعتمادگرایی فقط یکی از اقسام نظریه‌های برون‌گرایانه است. افزون بر آن، قائلان به معرفت‌شناسی طبیعی‌شده72 نیز رویکرد هنجاری73 و درون‌گرایانه به معرفت‌شناسی را بی‌ثمر می‌دانند. ویلارد ون اُرمن کواین،74 که سلسله‌جنبان طبیعت‌گرایی در معرفت‌شناسی است، کار معرفت‌شناسی را توصیف، و نه تجویز، و آن را شاخه‌ای از روان‌شناسی تجربیِ شناخت می‌داند. از نظر او، معرفت‌شناس باید همّ خود را مصروف توصیف دقیقِ رابطه‌ی تحریک حواس و شکل‌گیری باور کند. برخلاف اعتمادگرایان، کواین باور صادق را فقط برآمده از این رابطه‌ی علّی می‌داند و بر آن است که ادراک حسی یگانه فرایند اعتمادپذیر در کسب معرفت است. او اعتمادگرایی را نیز مانند دیگر نظریه‌های سنّتیِ توجیه می‌داند که معرفت‌شناسی را مستقل و مقدّم بر علوم تجربی تصوّر می‌کنند در حالی که معرفت‌شناسی دانشی ذیل علوم تجربی است.75
نظریه‌ی تضمین76 فیلسوف برجسته‌ی معاصر، آلوین پلنتینگا،77 نیز یکی دیگر از نظریه‌های مهم برون‌گرایانه است. این نظریه بر اعتمادپذیری فرایندهای باورساز تکیه ندارد و ضمن جایگزینی “توجیه” با مفهوم “تضمین”، کارکرد درست و معطوف به صدقِ قوای معرفتی در یک محیط مناسب را فراهم‌آورنده‌ی باورهای صادق و تضمین‌شده می‌داند. پلنتینگا این نظریه را در نتیجه‌ی اندیشه‌ای طرح کرد که آغاز آن نقد مبناگرایی و قرینه‌گراییِ برآمده از آن بود. از آنجا که توضیح این نظریه‌ی معرفت‌شناختی بدون توجه به زمینه‌ی دینی آن ممکن نیست، طرح و بررسی تفصیلیِ آن در قسمت بعد خواهد آمد.

1-3. معرفت‌شناسی باور دینی: قرینه‌گرایی و معرفت‌شناسی اصلاح‌شده
با طرح مقدّمات بالا و تفکیک دو رویکرد عمده‌ی متمایز در معرفت‌شناسیِ معاصر، اینک می‌توان پرسید هر یک از آن‌ها باور دینی را چگونه ارزیابی می‌کنند. پیشتر باید گفت که از هر دو منظر به باور دینی پرداخته شده و خداباوران و خداناباوران در بررسی باور دینی هر دو دیدگاه را نقطه‌ی عزیمت ارزیابی معرفت‌شناختی خود قرار داده‌اند. با این حال، نظری اجمالی بر تاریخ فلسفه‌ی دین نشان می‌دهد که دیدگاه عمده در طول تاریخِ ارزیابی عقلانیِ باورهای دینی قرینه‌گرایی بوده است. بر مبنای قرینه‌گرایی، هر باور دینی فقط در صورتی موجه خواهد بود که قرینه‌ای بر صدق آن عرضه شود. این قرینه، که غالباً به معنای یک استدلال معتبر به کار می‌رود، باید چنان باشد که ذهن هر مخاطبی را در مورد صدق محتوای گزاره قانع کند. داشتن باور دینی در عین نداشتن قرینه‌ی کافی برای آن نامعقول و نادرست است. مهم‌ترین باور دینی، که همواره در معرض بررسی عقلانی قرار گرفته، باور به وجود خدا است. با در نظر داشتن این باور، می‌توان مدعای قرینه‌گرا را چنین طرح کرد:
1. اگر قرینه‌ای ناکافی بر وجود خدا در کار باشد، آنگاه باور به وجود خدا نادرست یا نامعقول است.
2. قرینه بر وجود خدا ناکافی است.
3. پس، باور به وجود خدا نادرست یا نامعقول است.78
همین صورت از استدلال را می‌توان برای تأیید وجود خدا به‌کار گرفت. بنابراین، قرینه‌گرایی می‌تواند به‌یکسان مورد استفاده‌ی خداباوران و خداناباوران قرار گیرد.
ارتباط قرینه و ایمان دینی تاریخی خواندنی دارد.79 اگر آن گروه از متفکران ایمان‌گرا را در نظر نیاوریم که معتقدند ایمان نیازمند توجیه نیست یا هرگونه قرینه‌آوری بر ایمان به تخریب هویّت اساسی آن می‌انجامد، سنّت الهیات طبیعی/ عقلی، کما‌بیش نشان می‌دهد که می‌توان بر اساس قراین عقلی و به نور طبیعت، وجود خدا و صفات او را دریافت.80 این سنّت در طول قرون وسطی و ابتدای فلسفه‌ی جدید بر معرفت‌شناسی دین غالب بود. پنج طریق81 توماس آکویناس برای اثبات وجود خدا و تلاش او برای توجیه عقلانی آموزه‌های مسیحیت در مقابل ملحدان یا کفّار نشانه‌ای روشن از قرینه‌آوری بر مدعیات دینی است.82 آکویناس، تحت تأثیر ارسطو، تلاش می‌کند باور به خدا را در طول سلسله‌ای از باورها، با واسطه به باورهایی بازگرداند که بدیهی و بی‌واسطه معلوم‌اند. این باورها، یا اصول متعارف علوم را شکل می‌دهند و مبنای قضایای سازنده‌ی بدنه‌ی علوم‌اند یا بداهت حسی دارند. آن‌ها شأنی معرفتی فراتر از قضایایی دارند که از طریق برهان و استنتاج معلومِ آدمی می‌شوند و بر اساس آنچه در معرفت‌شناسی “مبناگرایی”83 خوانده می‌شود، همه‌ی معارف آدمی در نهایت، به آن‌ها بازمی‌گردد.84
مبناگرایی نظریه‌ای کلاسیک در معرفت‌شناسی است که برای مدتی طولانی، نظریه‌ی اصلی درباره‌ی توجیه باور به شمار می‌آمد. مطابق مبناگرایی، ساختار معرفت همچون هِرمی معکوس است. مقصود از ساختار معرفت مجموعه‌ی گزاره‌های متعلَّق باورِ فاعل معرفت همراه با روابط معرفتی خاصی است که بین او و آن گزاره‌ها برقرار است. مبناگرایان برآن‌اند که در پایین‌ترین قسمت هرم باورهایی جای دارند که مبتنی بر هیچ باور دیگری نیستند. از این رو، می‌توان آن‌ها را “باورهای پایه”85 نامید. باورهای پایه بخشی اندک از ساختار معرفت را دربرمی‌گیرند و به نظر می‌رسد نیازی به توجیه ندارند. بخش بزرگ‌ترِ هرمِ معرفت را باورهایی می‌سازند که به گونه‌ای، از باورهای پایه به دست آمده‌اند و توجیه خود را در نهایت، وامدار آن‌هایند. افزون بر این، شدّت و قاطعیت باورهای پایه بیش از باورهای استنتاجی می‌نُماید. این هر دو باورهای یک فاعل محسوب می‌شوند اما باور پایه در ذهن فاعل استحکامی بیشتر دارد. نشانه‌ی این استحکام آن است که رها کردن یک باور پایه دشوارتر از رها کردن یک باور استنتاجی است. با رها کردن هر باور پایه بخش بزرگی از دیواره‌ی باورهای فاعل معرفت فرومی‌ریزد. بنابراین، او، هم از باورهای پایه مطمئن‌تر است و هم نسبت به حفظ آن‌ها حساسیتی بیشتر دارد. این نکته را می‌توان به تعبیری پدیدارشناختی نیز بیان کرد. باور پایه وضوحی بیش از باورهای غیرپایه/ روبنایی/ استنتاجی دارد و چنانکه جان لاک می‌گوید، واجد “درخشش آشکار” است.86
رابطه‌ی توجیهی بین باورهای استنتاج‌شده و باورهای پایه نامتقارن است و فقط از سوی باورهای اخیر در درون ساختار معرفتی جاری می‌شود. فرض بر این است که باورهای پایه قراین کافی را برای باورهای روبنایی فراهم می‌سازند و هر باور روبنایی بدون واسطه یا با واسطه‌های کم یا بسیار قراین مورد نیاز خود را برای معقولیت از این باورها تأمین می کند. بدین‌ترتیب، زنجیره‌ای از باورها پدید می‌آید که در ابتدای آن باوری روبنایی است و با پی گرفتن زنجیره‌ی آن تا انتها، می‌توان به باوری رسید که به نحوی معقول، بی‌واسطه پذیرفته می‌شود.87 اینکه باورها در طی این زنجیره چگونه با هم مرتبط می‌شوند و معقولیت را به یکدیگر منتقل می‌کنند پرسشی است که اتفاق نظری درباره‌ی پاسخ آن وجود ندارد و تلقّی‌های مختلفِ پیش‌گفته درباره‌ی مفهوم “قرینه” از جمله برای پاسخ به این پرسش ارائه شده است.88
آکویناس بر آن است که پذیرش گزاره‌های روبنایی فقط آنگاه به لحاظ عقلی مشروع است که این گزاره‌ها به نحوی مناسب از باورهای پایه به دست آمده باشند. باور به خدا و به طور کلی، مجموعه‌ی باورهای دینی نیز به‌ظاهر در زمره‌ی باورهای پایه نیستند و همچون سایر باورهای روبنایی، باید با اتکا به باورهای پایه و به وساطت قراینِ مناسب برگرفته شوند. ادله‌ی عقلانی، از جمله طرق پنج‌گانه، قرینه‌هایی مناسب برای باور دینی فراهم می‌آورند اما افزون بر آن‌ها، باید به قراین دینیِ خاص، یعنی معجزاتی همچون شفای بیماران، زنده کردن مردگان و خرق عادات طبیعی توجه داشت. این نشانه‌ها هم قراینی عقلانی بر باور دینی‌اند که شاید در گرویدن مردم عادی به مسیحیت اهمیتی بیش از ادلّه‌ی عقلیِ محض داشته‌اند.89
پس از قرون وسطی، برخی فیلسوفان جدید کار آکویناس را در زمینه‌ای متفاوت پی گرفتند. آنان نیز با فرض مبناگرایی، مجموعه‌ی باورها، از جمله باورهای دینی، را نیازمند ابتنا بر باورهایی پایه شمردند.90 رنه دکارت در تأملات سه گونه استدلال بر باور به وجود خدا آورد و آن‌ها را چنان یقینی شمرد که باور به جهان خارج و امکان شناخت آن را از باور به خدا برکشید.91 جان لاک نیز بر اهمیت توجیه باور دینی تأکید بسیار کرد. او از معنای خاص “justification” در الهیات مسیحی، یعنی “آمرزیدگی” و “برائت از گناهان”،92 استفاده کرد و آن را در زمینه‌ای دیگر به‌کار گرفت تا نشان دهد که صرف داشتن باور دینی بدون توجیه مناسب آن نمی‌تواند مقبولِ درگاه حق قرار گیرد و کسی مشمول آمرزیدگی خداوند می‌شود که باورهای دینی خود را به قرینه‌ی عقلی برگرفته و آن‌ها را با یکدیگر هماهنگ کرده باشد.93 به باور لاک، مدعیات خداباورانه به خودیِ خود بدیهی و پذیرفته نیست و بنابراین، پذیرش آن‌ها نیازمند قرینه‌ی کافی است. به نظر او، نشان عقلانیت آن است که باور متناسب با قرینه باشد.94 از این رو، بخشی مهم از فلسفه‌ی او با این هدف پرورانده شده است که قراین لازم برای توجیه خداباوری به دست داده شود. در فلسفه‌ی معاصر دین، برجسته‌ترین فیلسوف قرینه‌گرا ریچارد سویین‌برن است. او در غالب زمینه‌های فلسفه‌ی دین صاحب نظر است و از معقولیت و صدق استدلال‌های مؤید باور به خدا و دیگر باورهای مسیحی دفاع می‌کند. شهرت سویین‌برن و رویکرد خاص او در قرینه‌گراییِ دینی به “استدلال انباشتی”95 او بر وجود خدا بازمی‌گردد. بر اساس این استدلال، با در نظر داشتن همه‌ی ملاحظات ذی‌ربط و قراین له و علیه وجود خداوند، وجود او محتمل‌تر از عدم او است. سویین‌برن همین رویکرد را در پاسخ به مسئله‌ی شر، ثنویت‌گرایی و باورهای اساسی مسیحیت، مانند باور به رستاخیز مسیح، پی می‌گیرد.96
با این حال، چنانکه آمد، قرینه‌گرایی، هم به کار دفاع عقلانی از باور دینی و هم به کارِ نفی آن می‌آید. از آغاز دوران روشنگری انتقاد از وضعیت توجیهی و معقولیت باور دینی رو به تزاید گذاشت. این انتقادها

مطلب مرتبط :   اعتماد، توکویل، پاتنام، مسعود، ماجدی