قصّههای پروین، انسانها، جانوران، پرندگان و حتی مواد و اشیاء جامد و بیجان ـ محتسب و مست، سوزن و دوک، قطره و شبنم، لاله و نرگس، گل و خار، سگ و گربه، گنجشک و کبوتر، پیرهن و سوزن، تابه و دیگ، عدس و ماش، نخود و لوبیا، سیر و پیاز، شانه و آیینه، تیر و کمان، دیوانه و زنجیر، پایه و دیوار، آب و آسیا، تله و موش ـ همه به طرز جالبی با هم سخن میگویند و از گفت و شنود آنها نتایج اخلاقی و آموزشی گرفته میشود. اشعار دیگر پروین هم به طور کلی جنبۀ تعلیماتی دارد و غرض از آنها بیان مکارم اخلاق و دعوت به سعی و عمل و فضل و کمال و امید حیات و خلاصه پند و اندرز دادن و آموختن و یاد دادن است و شکل و فرم و قالب جز وسیله و ابزاری برای تأمین این منظور نیست.»(یحیی آرین پور، 1382: 539ـ 543)

2ـ 3. ترجمۀ بابالحکایات
احمد شوقی

أنْتَ و أَنا
تو و من
***
1ـ یُحکـونَ أنَّ رجلاً کُــرْدِیَّا کان عظیمَ الجسمِ هَمْشَریَّا
ترجمه ـ آوردهاند که مردی از طایفۀ کُردها که بسیار قوی هیکل و قلدر بود.
2ـ و کان یُلقِی الرُّعبَ فی القلوبِ بکَثرَهِ السّلاحِ فی الجُیوبِ
ترجمه ـ به خاطر سلاحهای زیادی که با خود داشت، ترس و وحشت در دلهای مردم افکنده بود.
3ـ و یُفْزِعُ الیهود و النّصارَی و یُرعِبُ الکِبارَ و الصِّغارا
ترجمه ـ و یهودیان و مسیحیان را میترسانید و بزرگ و کوچک را به وحشت میانداخت.
4ـ و کُلّما مَرَّ هُناک و هُنا یَصیحُ بالنّاسِ أنا؟ أنا! أنا!
ترجمه ـ و هرگاه که به این سو، آن سو میرفت، [ مغرورانه] نعره میزد: من! من! من
5ـ نَمَـی حدیثُـهُ إلـی صبِّـی صغیرِ جِسم ٍ بَطَلٍ قویِّ
ترجمه ـ و خبر او به پسربچهای رسید،[ که اگرچه] جثّهای نحیف داشت؛ [اما در حقیقت] پهلوان قدرتمندی بود.
6ـ لا یَعرِفُ النّاسُ لَه الفُتُوَّه وَ لیسَ مِمَّن یدَّعـون القُوّه
ترجمه ـ مردم جوانمردی او را نمیشناختند و [نیز] از کسانی نبود که لاف زورآزمایی میزنند. 7ـ فقال للقـومِ: سأُدْرِیکـم بِـه فَتَعلمـون صِدقَـه مِنْ کِذبـه
ترجمه ـ [ آن پسربچه] به مردم گفت: من به زودی شما را از [حال] او باخبر میکنم تا به راست و دروغ ادعاهای او پی ببرید.
8ـ وَ سار نَحو الهَمْشریِّ فی عَجَلْ و النّاسُ ممّا سَیَکونُ فی وَجَل
ترجمه ـ و [آن پسربچه] با شتاب به سوی قلدر به راه افتاد و مردم از این [کار او] وحشتزده شدند.
9ـ وَ مدَّ نَحـوَهُ یَمینًا قاسِیَه بِضَرْبهٍ کادَتْ تَکونُ القاضِیَه
ترجمه ـ و دست سنگینی را به سمت او برد و او را چنان زد که نزدیک بود کارش را تمام کند.
10ـ فَلَمْ یُحرِّک ساکناً و لا ارتَبَکْ وَ لا انْتَهَی عَن زَعْمِه، وَ لا تَرَکْ
ترجمه ـ و [ آن زورآزمای لافزن ] با آرامش نه حرکتی کرد و نه سراسیمه شد و نه از ادعای خودش دست برداشت و نه [حاضر بود] آنجا را ترک کند…
11ـ بلْ قالَ للغالبِ قَوْلاً لیِّنـا الآن صِرْنا اثنیْنِ: أَنتَ و أَنا
ترجمه ـ بلکه به [ آن کودک] پیروز با نرمسخنی گفت: اکنون ما دو نفر شدیم؛ تو و من!..

مطلب مرتبط :   چشمۀ، گنجشک، ترجمه، تاجدار، خروس

ندیمُ الباذِنجان
ندیم بادمجان
***
1ـ کانَ لِسُلطانِ ندیمٌ وافِ یُعیدُ ما قال بِلا اختلافِ
ترجمه ـ پادشاهی ندیمی باوفا داشت که هر چه میگفت، [ندیمش] همان را بیکم و کاست، تکرار میکرد.
2ـ و قد یزیدُ فی الثَّناء علیه إذا رأَی شیئًـا حَلا لدیـهِ
ترجمه ـ و اگر میدید چیزی باب میل [پادشاه] است، بر تعریف و تمجید آن میافزود.
3ـ و کان مَولاهُ یَری، و یَعلمُ و یَسمعُ التَّملِیقَ، لکنْ یَکتُمُ
ترجمه ـ و [پادشاه] میدید و میدانست و چاپلوسی او را میشنید؛ اما به روی خودش نمیآورد.
4ـ فجلسَا یوماً علی الخِوانِ و جِـیءَ فی الأکل بِباذِنجانِ
ترجمه ـ و یک روز [پادشاه] بر سر سفرۀ غذا نشست و برای خوردن، بادمجان آوردند.
5ـ فأَکلَ السُّلطانُ مِنهُ ما أکَلْ و قال: هذا فی المَذاق کالعَسَل
ترجمه ـ و پادشاه تا توانست از آن خورد و گفت: این در خوشطعمی همچون عسل است.
6ـ قال الندیمُ: صدقَ السلطانُ لا یَسْتَوِی شُهْدٌ و باذِنجانُ
ترجمه ـ ندیم گفت: پادشاه راست گفت، [هرگز] عسل به پای بادمجان نمیرسد.
7ـ هذا الذّی غَنَی بِه« الرئیسُ» و قال فیه الشِّعرَ «جالینوسُ»
ترجمه ـ اینهمان چیزی استکه شیخ الرئیس بهواسطۀ آن از داروها بینیاز شد و جالینوس دربارۀ آن، شعر گفت. 8ـ یُذهِبُ ألفَ عِلَّهٍ و عِلَّه و یُبرِدُ الصَّدرَ و یَشفِی الغُلَّه
ترجمه ـ هزار درد و بیماری را برطرف میکند و دل را تسکین میدهد و تشنگی شدید را از بین میبرد.
9- قال: و لکن عندهُ مَرارَه و ما حَمَدْتُ مَـرَّهً آثارَه
ترجمه ـ [پادشاه] گفت: و لیکن آن را تلخی است و دیگر بار [نام و نشان] آن را نمیستایم.
10ـ قال: نعم مُـرُّ، و هذا عَیبُه مُذ کنتُ یا مولای لا أحبُّه
ترجمه ـ [ندیم] گفت: آری تلخ است و همین عیب آن است. سرورم، از این پس آن را دوست نمیدارم.
11- هذا الّذی ماتَ بِه« بُقراطُ» وَ سُمَّ فی الکأسِ بِه « سُقراطُ»
ترجمه ـ این همان چیزی است که بقراط را کشت و با آن، در جام به سقراط زهر دادند.
12- فالتفتَ السلطان فیمَن حَوله و قالَ: کیفَ تَجِدُونَ قَولَه؟
ترجمه ـ سپس پادشاه به اطرافیانش نگریست و گفت: حرفهای او را چگونه یافتید؟
13- قال الندیمُ: یا مَلیکَ النّاسِ عُذراً؛ فما فی فعلتی من باسِ
ترجمه ـ ندیم گفت: ای پادشاه مردمان، پوزش میخواهم، در کارِ من، هیچ زیانی نیست.
14- جُعلتُ کَیْ أُنَادِمَ السلطانا و لم أُنـادِم قَـطُّ باذِنجانا
ترجمه ـ من مزد میگیرم برای این که ندیم پادشاه باشم و هرگز ندیم بادمجان نیستم.

ترجمۀ منظوم ندیم بادمجان

که بودی ورا چاپلوسی، ندیم
هر آنچه بگفتی شه، او بیخلاف
فزودی بر آن، خوش، مر آن بیوفا
ندیمش بگفتی: نیارد ملال
نکو باشد آنچه تو بینی نکو
بدیدی که در بند زرق است اسیر
ولی از ندیمش همان خواستی
چه شاهی، که تملیق را بنده بود
نهادند بر سفره بادامجان
ندیمش که میداشت فرصت، نگاه
که بادامجان با عسل گشت جفت
بجست آن ندیم و بکرد آفرین
که مر بوعلی نیز از آن بهره بُرد
دو صد بیت در مدح بادامجان
ز بادامجان گشته حاصل که ما
بشد آتش آن همه درد، سرد
که بر چهر شه خوْی سردی نشست
بپیچید شه، آه تفتی کشید
رسیده مرا بر لب از درد، جان
برآرم دمارش، جهولِ ظلوم
بَرَد نام آن کس به نزدم، ز کین
ز بادامجان و ندیمش فزود
مخور زین پس از آن و شِکوِه مدار
بُوَد چون شِکَر شهریارِ جهان
که بر خــوان شــه لقمه چونین بَرَد
همین زهر کُشتی به زجر و عنا
چشیدی ز سردیش زجرِ ورم
ز بادامجان خواست کردن تباه
بدو گفت کای مردکِ کم ز زن
چه گویی ز بادامجان مدح و ذم؟
سگان را بسازم ز لاشهات کباب
بگفت ای شـه از من مشو در شگفت
نبینم در این خشمت ای شاه، سود
نِـیم از ندیمان بادامجان!
حکایت کنند از شهی در قدیم
زبان چرب و شیرین و در وقت لاف
همان بازگفتی و یکصد ثنا
هر آنچه که شه خود بدیدی حلال
ایا شاه شاهان از آن کام جو
عجب این بُوَد، شه به چشم بصیر
تملُّق بدانستی از راستی
همی گوشش از زرق آکنده بود
قضا را نشستند روزی به خوان
بخورد از طعام و پسندید شاه
به تمجیدِ سلطان که چونین بگفت:
مرا در مذاق و چه خوشتر از این!
به بادامجان و خواصش شمرد
همی گفته جالینس نکتهدان
حکیمان چنین گفته: یکسر شفا
بکردیم از آن داروی هر چه درد
هنوز از تملُّق دهان بر نبست
ز بادامجان سردی آمد پدید
که لعنت به طبّاخ و بادامجان
خورشگر چه دیده که پخت این زقوم زبانش بِبُرّم اگر بعد از این
بر این حال، شه چون مذمّت نمود
بلی تلخ باشد ایا شهریار
زقوم و هلاهل همه پیش آن
خورشگــر پـدرسگ بُـد و بیخــرد
شنیدم که سقراط و بقراط را
هر آنکس که خوردی از آن، لاجرم
ندانم خورشگر چرا جان شاه
چو سلطان شنید از ندیم این سخن
چرا یاوه گویی چنین دم به دم
به مردی، نگویی جوابی صواب
ندیم زبانباز خجلت گرفت
بگفتم من آنچه پسند تو بود
ندیم توام شهریار جهان

مطلب مرتبط :   ابوموسی، جنگ، عزل، کوفه، (ع)

ضِیافَهُ القِطّه
میهمانی گربه
***
1ـ لستُ بناسٍ لیلـهً مِنْ رمضانَ مَرَّتِ ترجمه ـ هرگز شبی از ماه رمضان را که [ بر من] گذشت فراموش نمیکنم.
2ـ تَطاوَلَـتْ مثــلَ لیـــا لـی القُطب، و اکفهرَّتِ ترجمه ـ [که] مانند شب های قطب، بسیار تاریک بود و طولانی.
3ـ إذ اِنفَلَتُّ مِنْ سُحوری فَـدَخلـتُ حُجـرَتـــی ترجمه ـ آنگاه که از [اعمال و عبادتهای]سحر فراغت یافتم و به اتاقم رفتم.
4ـ أَنظُرُ فی دیوان شِعــ رٍ أَوْ کتابِ سِیـرَتی ترجمه ـ تا دیوان شعر یا کتاب داستانی را از نظر بگذراندم.
5ـ فلم یَرُعْنی غیر صَو تٍ کَمُــواءِ

دسته بندی : علمی