پیامهای درشت به پدر می فرستند که تو به گاه جوانی دو پسر خویش را فریب دادی و در بخشش کژی و ناراستی به کار بردی. سزاوار ایرج همان بود که مانند ما دو تن بر گوشه ای از جهان بنشیند، نه اینکه تاج بر سر بر تخت شاهی ایران قرار گیرد و در کنار تو باشد.
فرستاده پسران به فریدون پیام درشت می آورد که «خداوند به تو سه پسر ارزنده داد، اما تو به کژی و بیداد گراییدی. یکی را بر آن دو دیگری برتری نهادی.
یکی را دَم اژدها ساختی یکی را به ابر اندر انداختی
اینک اگر تعدیلی در تقسیم به کار نبری ما ناچار خواهیم بود که به جنگ و زور دست ببریم تا عدالت برقرار شود». فریدون که چون سرو برف بر سر، هنوز بر گاه شهریاری استوار و بلند نشسته است، از شنیدن پیام پسران مغزش به جوش می آید.
فریدون بدو پهن بگشاد گوش چو بشنید مغزش بر آمد به جوش
فریدون به توسط فرستاده به پسران پیام پر از خشم می فرستد، می گوید اگر از من نمی هراسید از خدای بهراسید.
بگوی آن دو ناپاک بیهوده را دو اهریمن مغز پالوده121 را
ندارید شرم و نه بیم از خدای شما را همانا همینست رای
پیام فریدون با نفرین و عبارت خردمندان که گفته اند کسی که برادر خود را به مشتی خاک بفروشد، رواست اگر بگویند که حلال زاده نیست انجام می یابد.
کسی کو برادر فروشد به خاک سزد گر نخوانندش از آب پاک
فریدون پیام پسران را با ایرج در میان می گذارد و از بیداد جویی برادرانش او را آگاه می سازد. فریدون دادگر اینک خشمناک است و در ذهن او درشتی و کین آشکار شده است و پسر کهتر را به نبرد و ایستادگی در برابر برادران دعوت می کند.
گرامی جهانجوی را پیش خواند همی گفتنی پیش او باز راند
ورا گفت ک: ((ان دو پسر جنگجوی ز خاور سوی ما نهادند روی
گرت سر به کارست بپسیچ کار در گنج بگشای و بر بند بار
ایرج جوان می گوید که جهان در گذر، روی ارغوانی فرو می پژمرد، و چشم روشن بین تیره می گردد و خانه آخرین ما مشتی خاک است.
چنین داد پاسخ که ای شهریار نگه کن بدین گردش روزگار
که چون باد بر ما همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد
ایرج پاکدل مایل است که با برادران کنار بیاید و کدورت ها را بزداید. سخنان حکمت آمیز او در پدر خشمگین اثر می کند. از این رو فریدون نامه ای به دو پسر دیگر می نویسد و آنها را نوید می دهد که ایرج دوستدارشان است، و خشنودی و شادمانی برادران را بر تخت شاهی ترجیح می نهد. فریدون دستور می دهد در نامه شیوایی یاد آور شوند، که ایرج خود به دیدار برادران می آید تا کینه ها و آزارها از میان برخیزد. فریدون از دو پسر می خواهد که ایرج برادر کهتر را خوب پذیرا شوند، و او را زود به پدر بازگردانند.
نامه فریدون پدرانه و پندمند است و به دو پسرش ارج بسیار می گذارد. با این حال از سیاق عبارت روشن است که فریدون سالخورده کارآزموده صلح و آشتی را زیاد خردمندانه نمی داند. روزگار او را خشن کرده است، می گوید اگر سر را در کام اژدها فرو بری، این قانون طبیعت است که زهر بر تو خواهد پاشید.
بدو گفت شاه: ((ای خردمند پور برادر همی رزم جوید تو سور
مرا این سخن یاد باید گرفت ز مه روشنایی نباید گرفت)).
ایرج از در مهر به دیدار برادران می رود. از همان آغاز ورود او به لشگرگاه، همه سپاهیان سلم و تور فریفته شایستگی و بایستگی او می گردند. این پذیرفته شدن ایرج در دل و چشم سپاهیان، ناچار بر میزان حسد و خشم دو برادر دیگر می افزاید. سلم فریبکار، رشک تور را برمی انگیزد، می گوید نمی بینی که چگونه از آن ساعت که به لشگرگاه رسید سپاهیانِ من و تو به او تمایل یافته اند؟ مگر نمی بینی که سپاه پراکنده اکنون گروه گروه شده اند و با یکدیگر از ایرج سخن می گویند؟ این آخرین وصیت است که ریشه این برادر را از زمین بگسلانی، پیش از آنکه او و سپاه و فرّ او بر ما چیره شود. خلاصه، سلم، تور سبکسر را با سخنِ کینه ورزانه و اندیشه کشتن ایرج پر می کند.
وقتی ایرج به خیمه گاه برادران می رسد، دو برادر مهتر سخن ها و دردهای نهفته را آشکار می کنند و میان برادران گفتگو درمی گیرد و سخن به درازا می کشد. ایرج با خرد و داد فراوان می گوید که وی نه تاج کیانی می خواهد نه ایران نه چین، به هیچ چیزی از این جهان گذران دلبستگی ندارد.
بزرگی که فرجام آن تیرگیست برآن مهتری بباید گریست
چون پایان زندگی مرگ و بازگشت به خاک تیره است. چرا انسان اینقدر آز و بلندی بجوید. می گوید من با شما نبرد ندارم و خواستار تاج و تخت ایران هم نیستم. به هر تقدیر ایرج با همه فروتنی و کهتری کاری از پیش نمی برد ((سخن بیشتر از چرا رفت و چون است)). این فروتنی ها در برادران اثر نمی کند، هر دو خشمگین نشسته اند. تور هر دم با خشم از جای برمی جهد، باز می نشیند. سلم برادر سبکسر شتابزده اش را خوب اغوا کرده است. سرانجام، تور سبکسر کُرسی زر برمی دارد و بر سر ایرج می کوبد. ایرج زخم خورده، اما هنوز از پای نیفتاده است، در چنین حالی باز با دانش و مهر می گوید:
مکش مر مرا کت سرانجام کار بپیچاند از خون من کردگار
جهان خواستی، یافتی، خون مریز مکن با جهاندار یزدان ستیز
سرانجام آتش خشم تور بالا می گیرد و به خنجر زهرآلود پهلوی ایرج را می شکافد. مرگ ایرج سرو بالایِ نامورِ تاجور کار همان کاشتن درخت کین است که به آن اشاره رفت. کاشتن این نهال آغاز دشمنی و جدال قرن های آینده میان ایران و توران و چین خواهد بود.
اینک فریدون چشم به راه بازگشت ایرج از نزد برادران و آماده پذیرایی از اوست. او چنین می پندارد که صلح جویی ایرج برادرانش را نرم و مهربان کرده است. به فرمان فریدون، از برای ایرج تخت پیروزه آراسته اند و او همراه با سپاهیان چشم به راه فرزند گرامی محبوب خویش است. بالاخره هیونی122 برق آسا فرا می رسد و خبر می دهد که در تابوتی سر ایرج را آورده اند. نخست سخن او را باور نمی کنند، تا آن دم که سرپوش از تابوت برداشته می شود و سر را به پدر می نمایانند. شادی ها به سوگ بدل می شود و کشور را ماتم فرا می گیرد. فریدون از اسب به خاک فرو می افتد، سپاهیان جامه ها چاک می کنند. فریدون سوگ و زاری بسیار دارد. ظاهراً آتش به کاخ و باغ در می زند. دو پسر را نفرین می کند، و از خداوند همین یک آرزو را درخواست می دارد که از تخم ایرج کسی بیاید و کین او را بخواهد.
همی خواهم از روشن کردگار که چندان امان یابم از روزگار
که از تخم ایرج یکی نامور بیاید برین کینه ببندد کمر
فریدون آن چنان در گریه و ماتم فرو می رود که چشمانش یعقوب وار تیره می شود و این سوگواری شاه و مردم مدت ها ادامه می یابد. پس از چندی که سوگ ها کهنه شد، و چرخ زندگانی به چرخش معمولی خود بازگشت، فریدون از شبستان ایرج جویا می شود تا اینکه به کنیزکی زیبا روی، ماه آفرید برمی خورد که مورد توجه و مهر خاصّه او بوده است و هم اینک از وی باردار است. فریدون با شادی فراوان چشم به راه هنگامه زادن می ماند تا مگر پسری از ایرج در وجود بیاید. پسری که بتواند انتقام خون پدر را از سلم و تور بازستاند، ولی افسوس که ماه آفرید دختر می زاید.
فریدونِ بخشنده پیر را سختی های روزگار کم کم به خشونت کشانده است. دادگستری هم در ذهن او اکنون مفهوم معینی پذیرفته است. فریدون هم چنان سال ها در آرزوی تنبیه پسران به سر می برد، ولی سپهسالار جوان جنگنده ای در میان نیست، و او در این آرزو دختر ایرج را می پروراند. چون دختر به سال رسید، او را با پشنگ، که از نژاد بزرگان است شریک زندگانی می کند به امید اینکه روزی از خاندان او پسری شایسته در وجود آید که کین ایرج را باز خواهد.
فریدون کین خواه، سرانجام پس از عمری صبر یعقوبی و بردباری ایّوبی روزی به مراد خود می رسد. دختر ایرج پسری می زاید، وی را منوچهر نام می گذارند. شباهت منوچهر به نیای خود چندان است که گویی ایرج از نو زنده شده باشد. در تربیت منوچهر از هیچ نکته فروگذاری نمی کند. آنگاه که او جوانی رشید و برومند شد، نیا درِ گنج های کهن را می گشاید، گرز و کلاه و گهر و اسبان تازی و کمان های چاچی همه را در اختیار منوچهر می گذارد. او در حقیقت، لشکر و گنج و شهریاری را به منوچهر می سپارد.
چون خبر درخشیدن فرّ شاهی ایران به روی فریدون و منوچهر به سلم و تور می رسد، دل هایشان از حسد و کینه و بیم به تپیدن می افتد. برای چاره جویی نماینده ای چرب زبان و سخنور را با هدایای بسیار نزد فریدون می فرستند. از در پوزش در می آیند، که مرگ ایرج خود قضای آسمانی و تقدیر سرنوشت بود، پشیمانی ما از گناه بزرگی که کرده ایم خود بزرگ ترین مجازات است:
چه گفتند دانندگان خرد که هرکس که بد کرد کیفر برد
بماند به تیمار و دل پر ز درد چو ما مانده ایم، ای شه رادمرد
پیام سلم و تور چنین است: ((اگر پدر تاجدار گناه بزرگ ما را ببخشد، و منوچهر را با سپاه و فرّ و شکوه شایسته او نزد ما بفرستد، او را بندگی خواهیم کرد، نهال کینه را با آب دیده خواهیم شست و خون ایرج را به گنج و گهر باز خواهیم خرید.)) هرچند فرستاده چرب زبانی و سخنوری می کند، ولی کتمان حقایق زیر پوشش کلمات فریبنده در نزد ژرف بینان کار آسانی نیست. فریدون در جواب فرستاده آب پاکی را روی دستش می ریزد و می گوید: درختی را که از خون ایرج رُسته است باید به خون فرو شست. فرستاده نومید و بیمناک از دربارِ فریدون باز می گردد، و شرح جزئیات عظمت بارگاه و گنج های بی شمار و لشکر و نامداران و جنگ آوران و پیلان و منوچهر سرو بالا جوان بی همتا را در بارگاه سلم و تور بیان می کند.
سلم که داناتر از تور است، پر از بیم و اندیشه می شود که چگونه می توان با منوچهر و فریدون مقابله کرد؟ نبرد با جوان نام آوری که از تجربه نیای خردمندان برخوردار است، و سپاهی گران در اختیار اوست، کار آسانی نیست. سلم و تور مردان سیاسی آن روزگارند. ایشان خوب حس می کنند که با روی کار آمدن منوچهر و کارآزمائی فریدون، ستاد ایران نیرو گرفته است و توازن نیروهای سیاسی دگرگون شده است، ((که اختر همی رفت سوی نشیب)). اما باید نیروی ایران را به دقت اندازه گیری کنند. از این روی فرستاده ای به بارگاه فریدون می فرستند، که سفیری چرب زبان و باهوش و رای فراوان است.
سفیر، وضع ایوان بلند و ستاد نیرومند ایران را به دقت می بیند، و اندازه ها را درمی یابد، و تحت تأثیر آن عظمت و شکوه قرار می گیرد.

مطلب مرتبط :   داستان، (ص،1380:، است".، طنز، صادقی
دسته بندی : علمی