نقشه‌ای خوب با هدف دستیابی به صدق حاصل شده باشد”.133
بنابراین، باور تضمین شده در یک محیط مناسب، بر طبق الگویی طراحی‌شده و از طریق قوایی به وجود می‌آید که هدف آن‌ها وصول به صدق باشد. معرفت مستلزم تضمین، تضمین مستلزم کارکرد درست و کارکرد درست مستلزم الگویی طراحی‌شده است. در واقع، پاسخ این پرسش دیرین و مهم سقراط را در ثئایتتوس که چگونه باور صادق به معرفت بدل می‌شود، باید در مفهوم “تضمین” جست. تضمین همان چیزی است که باور صادق را به معرفت بدل می‌کند. در اینجا، پلنتینگا، در ضمن نظریه‌ی معرفت خود، به باور دینی رجوع می‌کند تا نه‌فقط باور دینی را باوری تضمین‌شده بداند بلکه نشان دهد که هر نظریه‌ی معرفتی بدون ارجاع به باور دینی ناقص است. او اقسام تبیین‌های طبیعت‌گرایانه134 از کارکرد مناسب بر طبق الگوی طراحی‌شده را برمی‌رسد و سستی هریک را آشکار می‌کند و در نهایت، نتیجه می‌گیرد که این مفهوم مستلزم امری فراطبیعی است. به باور او، نظریه‌ی تکامل نمی‌تواند تبیینی سازگار از کارکرد درست به دست دهد. این نظریه، همچنین، مبتنی بر بقا است نه صدق و بر طبق آن، قوای معرفتی آدمی هدف صدق را پیش‌رو ندارند بلکه صرفاً بر اساس گزینشی طبیعی با هدف بقا تکامل یافته‌اند. حتی باور به صدق نظریه‌ی تکامل باوری است که ممکن است در تحلیل نهایی، با هدف بقای نوع فراچنگ آمده باشد، نه با هدف دستیابی به صدق. حال، اگر روند استدلال پلنتینگا را معکوس بپیماییم، آشکار می‌شود که طبیعت‌گرا نمی‌تواند تضمین‌شدگیِ باورهای خود را نشان دهد و چون معرفت مستلزم تضمین است، پس طبیعت‌گرا از هر معرفتی بی‌بهره است. خلاصه آنکه، معرفت‌شناسی برون‌گرا، که پیشتر رجحان آن بر قرینه‌گرایی آشکار شد، مستلزم مابعدالطبیعه‌ای فراطبیعی است.135
بدین ترتیب، پلنتینگا خداباوری مسیحی را اساس معرفت‌شناسی قرار می‌دهد. در این مسیر البته باید جز تحلیل‌های فلسفی، سویه‌های پروتستان نظریه‌ی معرفت پلنتینگا را در نظر داشت. نفرت از رویه‌ی الهیات عقلی در مستدل و مبرهن ساختن باورهای دینی، بی‌نیاز شمردن باور به خدا و آموزه‌های اصلی مسیحیت به استدلال و باور به آن‌ها را طبیعت اولیه‌ی عقل انسانی لحاظ کردن همان نکته‌ای است که در اوان شکل‌گیری الهیات پروتستان، بارها در کلام کالون نُمود یافت. کالون آگاهی از خداوند و شناخت او را ودیعه‌ای در ذهن هر انسان می‌دانست، ودیعه‌ای به همان اندازه آشکار که مفاهیم معمول و متعارف در نفس جای دارند. این ودیعه چنان است که خداوند با نهادن آن در ضمیر آدمیان، مانع توسل آنان به عذر جهل و نشناختن خود می‌شود.136 نظر هر انسان به طبیعت خود یادآور باور درونی و طبیعی او به خدا است و ذهن آدمی آگاهی‌ای خودانگیخته از الوهیت و میلی درونی به آن در خود دارد که می‌توان آن را “حس الوهی”137 نامید:
“از آن رو که هیچ‌کس از دستیابی به سعادت محروم نشود، خداوند نه‌فقط بذر دین را، که از آن سخن گفته‌ایم، در عقول بشر پاشیده است بلکه حجاب از خود برمی‌گیرد و همه روز خود را در همه‌ی پدیده‌های جهان نمایان می‌سازد. در نتیجه، انسان نمی‌تواند چشمان خود را باز کند و ناگزیر از دیدن او نباشد”.138
روش کتاب مقدس نیز نظر به حقیقتی است که خود را از هر سو، به‌ویژه از درون، به ما تحمیل می‌کند نه نظریه‌پردازی و استدلال فلسفی و آنچه در الهیات عقلی در جریان است.139 به نظر والترستورف، دیگر فیلسوف پروتستان اصلاح‌گرا، نحوه‌ی استعمال واژه‌ی “ایمان” در کتاب مقدس نشان می‌دهد که مقصود از آن، عقیده‌ی محض نیست. عقیده بیانگر این واقعیت است که باورنده خدا و مسیح و آنچه را از آنان در عهدین نقل شده است تصدیق می‌کند. اما ایمان فراتر از این تصدیق نظری می‌رود و مستلزم پذیرش کلمات خداوند و مسیح است به گونه‌ای که سراسر حیات فرد تحت تأثیر این پذیرش و اعتماد باورنده به آن قرار می‌گیرد. باورنده دست و دخالت خداوند را در رخدادهای زندگی خود و جهان اطراف می‌یابد. برای او، همچون برای نویسندگان عهد جدید، ایمان بیانگر اموری معلوم، و نه جزم‌هایی مورد اعتقاد، است. از این رو، عقیده جزئی از ایمان است اما همه‌ی آن را هرگز متجلّی نمی‌کند.140 همین نکته را پلنتینگا چنین بیان کرده است:
“کسی که واژه‌های اعتقادنامه‌ی حواریون را ادا می‌کند: “من به خدا، به پدر قادر متعال اعتقاد دارم…” و معنای این کلمات را قصد می‌کند، صرفاً این واقعیت را اعلام نمی‌کند که صدق گزاره‌ای خاص را پذیرفته است؛ بسی امور دیگر نیز در کار است. منظور از اعتقاد به خدا اعتماد به خدا، تصدیق خدا، پذیرفتن اهداف او، سپردن زندگی خود به او و زندگی کردن در حضور او است. از نظر مؤمن، کل جهان از خدا سخن می‌گوید. مؤمن کوه‌های عظیم، اقیانوس موّاج، جنگل‌های سرسبز، آسمان آبی، خورشید تابان، دوستان و خانواده، عشق در اَشکال متعدد و تجلّی‌های متنوع آن، این‌ها و بیش از این‌ها را الطاف الهی می‌بیند”.141
با توجه به این مبانیِ دینی، پلنتینگا مدل ارائه‌شده‌ی خود را مدل آکویناس/ کالون می‌نامد و با این نامگذاری، اندیشه‌ی خود را به دیدگاه آن دو، مبنی بر امکان شناخت طبیعی آدمی از خداوند، منسوب می‌کند.142 به نظر او، اگر خدا وجود داشته باشد، نشان وجود خود را در استدلال‌های انتزاعی و پیچیده‌ی عقلی پنهان نمی‌کند بلکه دسترسی به آن را از طرقی سهل‌تر در اختیار آدمیان قرار می‌دهد. حس الوهیِ مورد اشاره‌ی کالون همان توانی است که به آدمی آگاهی به وجود خداوند و افعال او را در عالم عطا می‌کند و همان‌گونه که قوایی چون حافظه و ادراک حسی شناخت پاره‌ای باورها را ممکن می‌سازند، حس الوهی نیز حسی است که خداوند انسان را به آن تجهیز کرده است تا وجود و افعال او را دریابد.143 محصول مستقیم کارکرد درستِ این حس باوری تضمین‌شده در مورد وجود و فعل خداوند است که بر هیچ باور دیگری ابتنا ندارد. به این ترتیب، پلنتینگا تفسیری دیگر از واقعاً پایه بودن باور به خدا عرضه می‌کند که مطابق آن، خداباوری محصول کارکرد درست قوای معرفتی در محیطی طراحی‌شده و با هدف تولید باور صادق است. او در باور مسیحی تضمین‌شده کارکرد حس الوهی را از آنچه در آثار قبلی خود برشمرده بود نیز گسترده‌تر کرده و با بسط مدل آکویناس/ کالون، شناخت بسیاری از تعالیم اساسی مسیحیت، مانند “تثلیث”، “تجسّد خداوند”، “آمرزش گناهان”، “رستاخیز”، “نجات”، “حیات ابدی” و “خرق عادات مسیح”، را نیز وابسته به کارکرد درست حس الوهی دانسته است. مطابق این الگوی بسط‌یافته، کارکرد باورساز حس الوهی را الهام روح‌القدس تکمیل می‌کند.144
حس الوهی، گرچه شناخت خداوند را در موقعیت‌های خاص به شیوه‌ای غیراستنتاجی به دست می‌دهد، از سنخ ادراک حسیِ مألوف نیست. ادراک حسی بر اساس حسِ صورت محسوس شکل می‌گیرد اما شناخت خداوند می‌تواند بر اساس صورتی نامحسوس و متناسب با حس الوهی باشد، یعنی صورتی که با دیگر حواس آدمی تناسبی ندارد. پلنتینگا بر آن است که برای ادراک حسی وجود گونه‌ای صورت محسوس ضروری است اما ادراک حسی فقط بر یک گونه نیست. اگر مفهوم ادراک حسی چنان توسّع یابد که احساس بسیاری از افراد را نیز در بر بگیرد که از حس کردنِ خداوند سخن گفته‌اند بدون آنکه صورت محسوسی را ادراک کنند، آنگاه می‌توان کارکرد حس الوهی را همچون دیگر حواس انسان پذیرفت. او می‌گوید:
“تردیدی در این ندارم که ادراک حسی خداوند، یا چیزی بسیار شبیه به آن، رخ می‌دهد و به صورتی نسبتاً گسترده هم رخ می‌دهد اما آیا باورهایی که از طریق حس الوهیِ مورد نظر مدل آکویناس/ کالون به دست می‌آیند، باورهایی مبتنی بر ادراک حسی‌اند؟ یعنی، آیا شناخت خداوند در مدل آکویناس/ کالون، که با حس الوهی به دست می‌آید، از طریق ادراک حسی است؟… بر اساس مدل مورد نظر من، فعالیت حس الوهی به‌ضرورت مستلزم ادراک حسی خدا نیست”.145
شناخت خدا از این طریق، شناختی مبتنی بر تجربه است، تجربه‌ای در یک موقعیت خاص در زندگی فرد. این تجربه را بر اساس تلقی پلنتینگا از کارکرد حس الوهی می‌توان تجربه‌ای حسی دانست حتی اگر بر اساس صورتی محسوس نباشد. بدین ترتیب، حس الوهی جزئی از قوای معرفتی آدمی است و افزون بر آن، بر طبق الهیات مسیحی، موقعیت خاصِ انسان و هبوط او پس از ارتکاب گناه نخستین، فیض صدق‌رسان و معرفت‌سازِ روح‌القدس را نیز موجب شده است.
به باور پلنتینگا، اگر جهان را خدایی باشد که ما را به گونه‌ای طراحی و خلق کرده است که در مورد او باورهایی صادق داشته باشیم، آنگاه باورهای ما در مورد او تضمین‌شده است و انکار خدا نتیجه‌ی گناهانی است که قوای معرفتی را مختل می‌سازند. اما اگر خدایی در کار نباشد، باورهای ما در مورد او حاصل گونه‌ای آرزواندیشی یا فعالیت ذهنی در یک محیط ادراکی نامناسب است که به صدق نمی‌انجامد. پلنتینگا توضیح می‌دهد که منکران باور دینی انتقاد خود را بر آن از دو راه طرح کرده‌اند. آنان گاه با طرح دشواری‌هایی چون “مسئله‌ی شر” صدق باور دینی را انکار و گاه، مانند کارل مارکس و زیگموند فروید و دیگر قائلان به هرمنوتیک سوء ظن،146 در عقلانیت و تضمین‌شدگیِ باور دینی تردید کرده‌اند. راه اول بیانگر اشکالات ناظر به واقع147 و راه دوم بیانگر اشکالات اصولی148 است. اشکالات ناظر به واقع قدیمی‌تر و سرراست‌ترند اما اشکالات اصولی گونه‌ای از اشکالات ناظر به واقع‌اند که پیچیدگی بیشتری دارند و مدل آکویناس/ کالون برای پاسخ به آن‌ها پیشنهاد شده است.149 اشکالات اصولی تلاش دارند نشان دهند که باور دینی حاصل کارکرد قوای معرفتی در شرایطی است که درست کار نمی‌کنند و روی در جهت وصول به صدق ندارند. به نظر پلنتینگا اما نشان دادن صدق مدل آکویناس/ کالون صدق باورهای دینی، و به تبع، تضمین داشتن آن‌ها را نیز نشان می‌دهد. مطابق این مدل، که مبانی معرفت‌شناختی آن پیشتر آمد، حس الوهی باوری را در مورد خداوند و تعالیم مسیحیت القا می‌کند. این باور باوری واقعاً پایه است زیرا اولاً، چنانکه پلنتینگا در پاسخ به قرینه‌گرایان گفته بود، بر اساس قراین دیگر به دست نیامده و ثانیاً، مطابق تحلیل متأخر او، بر طبق الگویی طراحی‌شده با هدف دستیابی به صدق از طریق کارکرد حس الوهی و در یک محیط مناسب در ذهن باورنده به وجود آمده و از این رو، تضمین‌شده است. حس الوهی، به مثابه ساز و کاری برای تولید باور، در شرایط مناسب باوری واقعاً پایه پدید می‌آورد. غایت این حس آن است که با کارکرد معهود خود، فاعل شناسا را واجد باورهایی صادق درباره‌ی خداوند و آموزه‌های مسیحی کند.150
این مدل، همراه با نظریه‌ی معرفت‌شناختی خود، نشان می‌دهد که مدل مورد نظر مارکس و فروید برای شکل‌گیری باور دینی مبنای

مطلب مرتبط :   حقوق، صلاحیت، جرایم، اساسنامه، دادگاه
دسته بندی : علمی