و علوم اجتماعی نیز عنایت خاصی شده است و تعامل علم و الهیات، فلسفه و الهیات، فرهنگ و الهیات و … از مسائل مهم الهیاتی روزگار ماست که غالباً دارای وجوه معرفت شناسانه نیز هستند. طرح «پرسش‌های وجودی» و «وضعیت‌های مرزی» چالش‌ها و ضرورت‌هایی را برای الهیات پدید آورده و موجب شده که الهیات هرچه بیشتر به داده‌های علومی مثل روان شناسی، جامعه شناسی، انسان شناسی با شاخه‌ها و گرایش‌های متعددی که دارند، توسل جوید که نتیجه‌ی آن افزایش صبغه‌ی تطبیقی الهیات است.
امروزه الهیات، خصیصه‌ی تطبیقی بودنش را به گونه‌ای دیگر حفظ کرده است. «این واقعیت که خود الهیات اکنون رشته‌ای درون حوزه‌ی چند رشته‌ای دین‌پژوهی لحاظ می‌گردد، الهیات معاصر را ـ در هر سنّتی که باشد ـ وادار می‌کند که الهیات تطبیقی باشد. به تعبیر دقیق‌تر از دیدگاه الهیاتی، تاریخ ادیان، در حالت تطبیق‌پذیری و مقایسه‌ای‌ آن، به الهیات آکادمیک مدد رسانده است که این تلقّی و بصیرت سرنوشت ساز را بپذیرد که واقعیت تعدد ادیان، در زمینه‌ی دقیقاً الهیاتی، باید در همه‌ی ارزیابی‌ها و خودکاوی‌های الهیاتی در هر سنّت از همان آغاز، نفوذ کند. هر مکتب الهیات معاصر که معنا و محتوای الهیاتی را با واقعیت تعدد ادیان وفق می‌دهد، در بررسی‌اش از هر سنّت خاص، در حکم الهیات تطبیقی عمل می‌کند، حال چه این نام را بر خود بگذارد یا نه.»
تریسی پس از تبارشناسی الهیات تطبیقی و ردیابی عنصر تطبیق در تاریخ الهیات مسیحی، مهم‌ترین فرضیات مشترک متکلمین تطبیق گرای معاصر را در چهار محور و به نحو ذیل صورت‌بندی کرده است:
1. الهیات تطبیقی باید تعبیر و تفسیر مجدد نمادهای اصلی یک سنّت دینی خاص را برای جهان معاصری که دارای تعدد ادیان است، در بر داشته باشد.
2. یک سرمشق جدید برای الهیات تطبیقی باید به نحوی تدوین و تنسیق یابد که تعبیر و تفسیرهای یک سنّت دینی دیگر، مبتنی بر شالوده‌هایی باشد که هم سنّت قدیم و هم تجربه‌ی معاصر تعدد ادیان را در نظر داشته باشد.
3. در انطباق با نیازهای یک جهان‌گرایی نو ظهور و فراگیر، متکلمان باید خطر کنند و مسائل مرتبط با تکثّر ادیان را بر مبانی صریح الهیاتی مطرح سازند.
4. متکلمان معاصر باید با دو نوع تفسیر مکمل از سنّت درگیر شوند که عبارتند از تأویل بازتابی و تأویل انتقادی.
تریسی پس از بیان این فرضیات مشترک، و در مقام جمع‌بندی تأمّلاتش در باب الهیات تطبیقی، ما حصل تفحص نسبتاً دامنه‌دار خود را چنین بیان می‌کند که:
حاصل کلام آنکه الهیات تطبیقی، رشته‌ای آکادمیک است که بین مدعای معناداری و حقیقت در تعبیر و تفسیرهای یک موقعیت دارای تعدد ادیان، و مدعای معناداری و حقیقت در تعبیر و تفسیرهای نوین هر سنّت دینی، همبستگی‌های انتقادی متقابل برقرار می‌سازد.
برخلاف دو کاربرد نخست که الهیات تطبیقی را صرفاً به عنوان تابع و جزئی از یک رشته‌ی دیگر معرفی می‌نمود، در معنای اخیر الهیات تطبیقی رشته‌ای مستقل و نوین است که در زمره‌ی شاخه های الهیات جدید مسیحی قرار می‌گیرد و تبیین شایسته‌ی ماهیت و رسالت آن مستلزم تجزیه و تحلیل دقیق است. همچنین در معنای اخیر، نظر به اینکه الهیات تطبیقی همواره با بیش از یک سنّت دینی سر و کار دارد، بدیهی است که تعدد ادیان را به عنوان واقعیتی اجتناب ناپذیر در جهان معاصر پذیرفته است.
چنین برداشتی از الهیات تطبیقی، قریب به معنایی است که در دو دهه اخیر از سوی برخی الهی‌دانان معاصر مطرح شده است و بیش از هر کس با نام جیمز فردریکس و فرانسیس کلونی گره خورده است. این شاخه‌ی کاملاً نوین از الهیات مسیحی که گه‌گاه به منظور متمایز نمودنش از نمونه‌های پیشین، با عنوان «الهیات تطبیقی نوین» از آن یاد می‌شود، در اواخر دهه 1980 و به عنوان بدیل چهارمی در کنار پارادایم های سه‌گانه الهیات ناظر به ادیان مطرح گردید. جیمز فردریکس و فرانسیس کلونی که به آباء بنیانگذار الهیات تطبیقی نوین معروف شده‌اند، کوشیده‌اند تا در آثار متعدد خود، رهیافت جدیدی از الهیات تطبیقی را عرضه نمایند که تکثّر ادیان در جهان کنونی را به عنوان واقعیتی مسلّم و بلکه مثبت می‌پذیرد و هرگونه تأمّل الهیاتی در باب سنّت دینی خود را بدون ارجاع دقیق و همدلانه به ادیان دیگر، نافرجام می‌داند.
2ـ1ـ2ـ الهیات تطبیقی نوین
در خلال دهه‌ی پایانی سده بیستم میلادی، محققین حوزه‌ی الهیات مسیحی، شمار فزاینده‌ای از آثاری پدید آوردند که یا توسط خود مؤلفان و یا از سوی دیگران، تحت عنوان الهیات تطبیقی قرار گرفته است. با این‌حال دست کم تا پایان سده بیستم کوششی به منظور ارائه چارچوب دقیق و منسجمی برای الهیات تطبیقی صورت نگرفته است. کلونی در مقاله‌ای تحت عنوان «الهیات تطبیقی: مروری بر کتاب‌های اخیر » که در سال 1995 منتشر نمود، پس از طرح گزارشی مختصر از کتاب‌هایی که در سال‌های اخیر در باب الهیات تطبیقی نوشته شده است، از فقدان صورت‌بندی چارچوبی مدون و مضبوط برای این رشته‌ی نوظهور سخن گفته است و صراحتاً اظهار می‌دارد که این رشته، بسیار نوپاست و هنوز آن قدر رشد نکرده است که بتوان برای مباحث پراکنده‌ی آن نظامی جامع و منسجم تصویر کرد.
الهیات تطبیقی تلاشی نوین به منظور تعریف رهیافت الهیاتی مناسبی برای مطالعه‌ی سنّت‌های دینی دیگر است. اندیشمندانی نظیر فرانسیس کلونی، جیمز فردریکس، رابرت نویل ، کیث وارد و کلوس اشتوش در بازتعریف این اصطلاح و عمومی نمودن معنای نوین آن نقش برجسته ای داشته اند.
به تعبیر فردریکس الهیات تطبیقی «شاخه ای از الهیات سیستماتیک است که می‌کوشد تا سنّت مسیحی را به صورت آگاهانه، در تعامل و گفت‌وگو با متون و نمادهای ادیان دیگر تفسیر نماید.»
شیوه‌ی نوین الهیات تطبیقی آن سوی مرزهای موطن اصلی خود یعنی آمریکا را نیز در نوردیده است. کیث وارد در انگلیس و کلوس ون اشتوس در آلمان از مدافعان سرسخت الهیات تطبیقی‌اند و تبیین و توسعه آن را در زمره‌ی رسالت های پژوهشی خود قرار داده‌اند. فون اشتوش که خود متکلمی از تبار کلیسای کاتولیک است، در سال 2009 مرکز مستقلی تحت عنوان الهیات تطبیقی و علوم فرهنگی را در دانشگاه پادربورن آلمان پایه‌گذاری کرده است. وی که از بنیانگذاران اروپایی الهیات تطبیقی به شمار می‌رود در صورت‌بندی این شیوه‌ی نوین و ترسیم اهداف و روش‌شناسی آن نقش برجسته‌ای داشته است. با این‌حال تفاوت‌های ظریفی میان قرائت‌های اروپایی و آمریکایی از الهیات تطبیقی قابل ردگیری است، همچنان که قرائت های کاملاً مشابه کلونی و فردریکس نیز به شکلی تمام عیار بر همدیگر منطبق نبوده و اختلافات کم‌رنگی میان آن دو قابل رؤیت است.
مدافعان الهیات تطبیقی عموماً برای آنکه بتوانند تصویر روشنی از الهیات تطبیقی ارائه دهند، بحث خود را از الهیات ناظر به ادیان شروع می‌کنند؛ گویا اشاره به الهیات ناظر به ادیان و ناکارآمدی‌های پارادایم‌های سه‌گانه معروف آن، بهترین مدخل برای ورود به الهیات تطبیقی است. این هر سه پارادایم، با قرار دادن ادیان دیگر در چارچوب نوعی «فرا روایت»، مدعی‌اند که ادیان دیگر را بهتر از پیروان آن‌ها می‌شناسند. الهیات تطبیقی با تمسک به هر گونه فرا روایت‌هایی از این دست، در تفسیر تکثّر ادیان، از پایه مخالف است و می‌کوشد فراتر از مدل‌های سه‌گانه پیش گفته، راه برون رفتی برای خروج از «بن بست الهیات ناظر به ادیان» بیابد. الهیات تطبیقی به جای ساختن نظریه‌های تعمیم گرا درباره‌ی‌ ربط و نسبت ادیان جهان با یکدیگر، در صدد آن است که در قالب تجربه‌ی سنجش محدود، به فهم سنّت دینی دیگری نائل شود. سرچشمه این فهم، بیش از آنکه تفسیرهای نظری پیشینی باشد، کنش عینی پیروان آن دین است. به همین دلیل، الهیات تطبیقی را بازخوانی یک سنّت الهیاتی در پرتو سنّت الهیاتی دیگر، به منظور ایجاد بینش‌های الهیاتی جدید دانسته‌اند.
با این تفاصیل کلونی همچنان معتقد است که الهیات تطبیقی، کماکان و پیش از هر چیز دیگر، شیوه‌ای از الهیات ورزی است؛ «الهیات تطبیقی، اساساً عبارت است از شناخت ایمان‌جویانه؛ چشم انداز غایی آن، بی‌هیچ کم و کاست، معرفت خدا و حقیقت متعال است. مشخصه‌ی الهیات تطبیقی به عنوان یکی از رشته‌های الهیاتی، التزامی است که به تأمّل دقیق در دیگر سنّت‌های دینی دارد.» این تأمّلات الهیاتی، دقیق، ژرف و خود‌اصلاح‌گر است و چه بسا منجر به تغییر پرسش‌ها، روش‌ها و اصطلاحات پایه‌ی الهیاتی می‌گردد. از این منظر، الهیات تطبیقی «الهیاتی است که به سبب عطف نظر به تفاصیل و جزئیات بیش از یک سنّت دینی و الهیاتی، عمیقاً دگرگون شده است؛ الهیاتی که به واقع، تنها پس از تطبیق شکل می‌گیرد.»
الهیات تطبیقی رشته‌ای نوظهور، پویا و نسبتاً قالب بندی نشده در مطالعات الهیاتی معاصر است و از نظر تبارشناختی، ریشه در آثار اندیشمندانی نظیر ویلفرد کنتول اسمیت و جان کب دارد که در اندیشه‌ی گفت‌وگوی ادیان، و فراتر از آن تدوین نوعی الهیات جهانی برای تغییر دو سویه بودند.
آنچه الهیات تطبیقی را از رشته های مشابهی نظیر دین شناسی تطبیقی تفکیک می‌کند، استناد و تعلّق خاطر به یک سنّت دینی خاص و نیز شناخت ایمان جویانه‌ای است که بر آن حاکم است. الهیات تطبیقی عنوانی است برای تلاش‌هایی که در جهت شناخت ایمان جویانه و با التزام به یک سنّت دینی خاص صورت می‌گیرد، اما این مبدأ را، نقطه‌ی عزیمتی برای آموختن از دیگر سنّت‌های دینی قرار می‌دهد. آنچه در پس این آموختن نهفته است، بینش‌های جدیدی است که مرهون هم نشین نمودن دین خود و دین دیگر است. الهیات تطبیقی بر خلاف رشته‌های دیگری نظیر دین شناسی تطبیقی، پدیدار شناسی ادیان، تاریخ ادیان و … در پی آموختن «از دیگری» است نه «درباره‌ی‌ دیگری». «آنچه الهیات تطبیقی را از دیگر تأمّلات تطبیقی راجع به ادیان متمایز می‌سازد، تأکید آن بر «آموختن از دیگر ادیان» به جای «آموختن درباره‌ی‌ دیگر ادیان» است.
به تعبیر کورنیل، مشخصه‌ی متمایز الهیات تطبیقی نسبت به مطالعات تاریخی یا پدیدارشناختی ادیان، تعهّد به حقیقت و جستجوی آن است. الهیات تطبیقی درست مانند پدیدارشناسی، تا حد امکان در صدد رسیدن به منظری درونی درباره‌ی‌ دین مورد مطالعه و بالتبع شناخت عینی آن است، با این‌حال بر خلاف پدیدارشناسی، دغدغه‌ی نهایی الهیات تطبیقی شناخت حقیقت در دین دیگر است؛ مطالعه تطبیقی دو سنّت دینی به انگیزه‌ی واکاوی حقیقت و فضیلت در دین دیگر صورت می‌گیرد تا از این طریق، امکان آموختن از دین دیگر و نهایتاً رسیدن به بینش‌هایی در جهت رشد، غنا و چه بسا به چالش گرفتن بینش‌های پیشین، میسر شود.
2ـ1ـ3ـ اهداف الهیات تطبیقی
هدف غایی الهیات تطبیقی همان چیزی است که در سایر

  • 3
مطلب مرتبط :  
دسته بندی : علمی