اخلاق، معرفت‌شناسی، اخلاقی، نظریه‌ی، فضیلت

دانلود پایان نامه
مدل آکویناس/ کالون[، گناه حس الوهی را نابود و فاسد کرده است… حس الوهی با ایمان و کار هم‌زمانِ روح‌القدس در قلب فرد درمان می‌شود و کارکرد درست خود را باز می‌یابد».256
در اینجا، تکیه‌ی پلنتینگا بر مدل آکویناس/ کالون ظهوری بیشتر می‌یابد. چنانکه گفته شد، کالون مدعی بود خداوند بذر باور و معرفت به خود را در ضمیر انسان افشانده است اما گناه‌آلودگیِ او مانع شکفتن این بذر است مگر آنکه فیض روح‌القدس او را یاری دهد. پلنتینگا این دیدگاه را چنین پیش می‌برد که اگر گناهی در کار نبود، آدمیان وجود خدا را همچون وجود جهان خارج یا باورهای حافظه‌ی خود باور می‌داشتند اما وضع و حال غیرطبیعی و گناه‌آلود ناشی از هبوط باور به خدا را برای افراد دشوار و بلکه محال جلوه می‌دهد.257
جالب است که وستفال مبناگرایی در توجیه را تلاشی معرفت‌شناختی برای علاج فسادی می‌داند که از طریق گناه دامنگیر شناخت بشری شده است. تلاش فیلسوفان مبناگرا بر آن بوده است که با کار و کوشش نظری خود و درانداختن روش مبناگرایانه به مثابه یک ریاضت معرفت‌شناختی، راهی به سوی تهذیب باورهای آدمی بگشایند و هم‌زمان، هم شیوه‌های انحراف از اندیشه‌ی درست را تشخیص دهد و هم آن‌ها را درمان کنند. اما این کار خود در چارچوب همان عُجب و غروری صورت گرفته که همین تلاش‌ها را نیز آلوده است. از این گذشته، اقسام نقدهای کوبنده بر مبناگرایی، از جمله نقد معرفت‌شناسان اصلاح‌گرا ناکامی این روش را نشان داده است. با این حال، وستفال بر آن است که هیچ‌یک از نقدهای طرح‌شده علیه مبناگرایی نمی‌توانند طرحی جایگزین عرضه کنند که مطابق آن، اقلیّت منتقد مصون از خطاها و گناهانِ اکثریتِ هوادار طرح اولیه و برکنار از آثار گناه بر ساحت باورها باشند. او معتقد است چنین طرحی متضمّن انکار جدیّت مقوله‌ی گناه در معرفت‌شناسی است و صرفاً به متهم ساختن دیگران می‌انجامد. وستفال معرفت‌شناسی اصلاح‌شده‌ی پلنتینگا و والترستورف را چنین طرحی می‌شمارد: گویی همگان گرفتار گناه‌اند اما قائلان به این معرفت‌شناسی و هم‌کیشان آن‌ها از آن مبرّایند. به زعم او، این به فریسی‌گری و زهدفروشیِ معرفت‌شناختی بیشتر نزدیک است تا به‌جد گرفتن پولس. اولاً، آثار معرفتی گناه نخستین عام و جامع است به‌گونه‌ای که هیچ انسانی از آن گریزی ندارد. ثانیاً، دعوی نهفته در معرفت‌شناسی اصلاح‌شده مبنی بر گناهکاریِ ناهم‌کیشان به‌سختی قابل دفاع است و چنانکه گفته شد، مناسبِ متّهم ساختن دیگران و بی‌اعتبار کردن آن‌ها است و از این نظر، تفاوتی با کار پیروان فروید یا مارکسیست‌ها ندارد. آنان نیز همگان را جز خود گرفتار عقده‌های روانی یا فریب‌های بورژوازی می‌دانند.258
بدین‌ترتیب، به نظر می‌رسد هر یک از رویکردهای عمده به اخلاق باور، به طور عام، و اخلاق باور دینی، به طور خاص، به‌رغم پاره‌ای مزایا، دشواری‌ها و مشکلاتی دارند. روایت نخست از اخلاق باور بر نکته‌ای مهم درباره‌ی مسئولیت‌های اخلاقی باورنده انگشت تأکید می‌نهد اما بیش از اندازه سخت‌گیرانه و در تعارض با خود است. همچنین، چنانکه جیمز نشان می‌دهد، این روایت از اخلاق باور مبتنی بر رویکردی است که اجتناب از خطا را بیش از استقبال از حقیقت ارج می‌نهد در حالی که این رویکرد در مورد فرضیه‌های زنده، ناگزیر و فوری به بن‌بست می‌رسد. اما از سوی دیگر، پیشنهاد جیمز نیز بیش از آنکه وجه اخلاقی داشته باشد، راه‌حلی دوراندیشانه- عمل‌گرایانه عرضه می‌کند که خود محتاج ارزیابی اخلاقی است. به‌علاوه، ممکن است برخی باورهای خاص دینی زنده، ناگزیر و فوری باشند اما بسیاری از باورها و تعالیم ادیان چنین خصایصی ندارند. رویکرد جیمز صرفاً به اتکای باورهایی معدود شکل گرفته است و چارچوب نظری مناسبی برای ارزیابی همه‌ی باورهای دینی عرضه نمی‌کند. رویکرد برون‌گرایانه و اصلاح‌شده‌ی پلنتینگا نیز ناکافی به نظر می‌رسد. او، اولاً، با تأکید بر دسترس‌ناپذیریِ توجیه معرفتی، تا حدی در امکان طرح مسئولیت و وظیفه‌ی اخلاقی برای باورنده تردید می‌کند و اخلاق باور را به تنظیم قوای معرفتی و محیط متناسب و طراحی‌شده برای صدق‌رسانیِ این قوا تقلیل می‌دهد؛ ثانیاً، باور به خدا را، به‌گونه‌ای، در زمره‌ی باورهای واقعاً پایه جای می‌دهد که تا حدی آن را مصون از هر انتقاد می‌سازد و ثالثاً، بیانی یک‌سویه و معیاری دوگانه درباره‌ی تأثیر گناه در شناخت انسانی دارد که نتیجه‌ی آن تبرئه‌ی هم‌کیشان و متّهم ساختن ناهم‌کیشان خود است. افزون بر این همه، طرح اخلاق باور در زمینه‌ی درون‌گرایانه و برون‌گرایانه با همان دشواری‌هایی روبه‌رو است که این دو رویکرد عمده‌ی معرفت‌شناسی با آن مواجه‌اند. اینک پرسش این است که آیا می‌توان آن را در زمینه‌ای متفاوت طرح کرد تا در معرض این دشواری‌ها نباشد. به نظر می‌رسد نظریه‌ی فضیلت لیندا زگزبسکی زمینه‌ای مناسب برای خروج از این دشواری‌ها و تغییر چارچوب ارزیابی موضوع است.

2-3. اخلاق و معرفت: بذرهای نظریه‌ی فضیلت زگزبسکی
لیندا زگزبسکی، معرفت‌شناس و فیلسوف معاصر اخلاق و دین، بر ضرورت طرح نظریه‌ای معرفت‌شناختی متناظر با نظریه‌ی فضیلت در اخلاق تأکید می‌کند. در واقع، در نظر او، اخلاق و معرفت‌شناسی وجوهی هنجاری دارند که مقتضی آن است که با یک رویکرد واحد توضیح داده شوند. این وجوه هنجاری بسی فراتر از درستی/ نادرستی یا روایی/ ناروایی می‌روند و با مفاهیم هنجاری کثیری درمی‌آمیزند. به باور زگزبسکی، نظریه‌ی فضیلت نظریه‌ای جامع است که هم در اخلاق و هم در معرفت‌شناسی راه‌گشا است و ارزیابی هنجاری را در سطحی کامل‌تر از نظریه‌های اخلاقی و معرفتیِ عمل‌محور259 یا باورمحور260 انجام می‌دهد.261 این البته به معنای آن نیست که نمی‌توان از مقولاتی چون «وظیفه‌ی اخلاقی» یا «وظیفه‌ی عقلانی» سخن گفت. این مفاهیم و حتی مفهومی چون «گناه معرفتی»262 در نظریه‌ی اخلاق و نظریه‌ی معرفت شأنی خاص خود دارند که در نظریه‌های پیش‌گفته غالباً محتوایی متناسب با زبان حقوقی و متمرکز بر عمل یا باور یافته‌اند. در زندگی روزمره، می‌توان به‌روشنی ملاحظه کرد که نسبت دادن این مفاهیم یا مفاهیمی چون «کوته‌بینی»، «بی‌دقّتی» و «تعصّب» در شرایطی است که توجه اسناددهنده اساساً به فاعل فعل یا باورنده است نه صرفاً فعل یا باور. همین توجه به فاعل فعل و باورنده یادآور نظریه‌ی فضیلت است. نظریه‌ی معرفتیِ فضیلت مدعی ارائه‌ی تبیینی مناسب‌تر از این مفاهیم و نیز چگونگی ارتباط عقلانیت و عاطفه و تأثیر عواطف و احساسات بر عقل است. فضیلت مفهومی است که علاوه بر برخی باورهای اخلاقی، با داشتن طرز تلقی‌ها، تمایل‌ها و احساسات خاص همراه است. این مفهوم می‌تواند همان‌گونه که در نظریه‌ی اخلاقی عواطف و احساسات را هدایت می‌کند، در معرفت‌شناسی نیز به‌قوّت بر روند ساخته‌شدن و صورت‌بندی باورها مؤثر باشد.263 با این حال، نظریه‌ی خاص زگزبسکی متفاوت با چیزی است که در روایت دیگر نظریه‌پردازان فضیلت آمده است.
طرح فکری زگزبسکی با ارزیابی روابط آشکار و نهانِ معرفت‌شناسی و فلسفه‌ی اخلاق آغاز می‌شود و به شکل‌گیری یک نظریه‌ی اخلاقی- معرفتی فضیلت می‌انجامد. به باور او، مفاهیم بسیار مهم معرفت‌شناسی آشکارا دلالت‌های هنجاری و اخلاقی دارند.264 مفاهیمی چون «موجه بودن»، «ارزش معرفتی»، «مسئولیت معرفتی»، «وظیفه‌ی معرفتی» و «خوب بودنِ یک شیوه‌ی خاص در کسب معرفت»، گرچه در زمینه‌ی معرفت‌شناسی به کار می‌روند، در نظر نخست، هنجاری و اخلاقی به چشم می‌آیند:
«عمیق‌ترین بحث‌ها در معرفت‌شناسی بر مفاهیمی تمرکز دارند که کاملاً آشکار است که مفاهیمی اخلاقی‌اند و غالباً مستقیماً از گفتمان اخلاقیِ نظری وام گرفته شده‌اند. ما غالباً اشارا‌تی می‌یابیم به تکلیف معرفتی یا مسئولیت معرفتی، به این واقعیت که باید باورهای خود را به شیوه‌ای خاص شکل دهیم، به این واقعیت که شیوه‌ای از باورآوری خوب است یا دست‌کم از شیوه‌ای دیگر بهتر است».265
افزون بر این، همان گونه که عمل درست مفهومی اساسی برای فیلسوفان اخلاق است، باور موجه/ تضمین‌شده/ معقول/ وجدان‌مدارانه نیز از مفاهیم اساسی به‌نزد معرفت‌شناسان است و همان‌طور که نظریه‌های اخلاقی جدید عمل‌محور بوده‌اند، نظریه‌های معرفت‌شناسانه‌ی جدید باور را محور ارزیابی‌های خود قرار داده‌اند. این نکات قرابت مباحث را در اخلاق و معرفت‌شناسی آشکار می‌کنند.
قرابت اخلاق و معرفت‌شناسی، در عین حال، نشانگر آن است که می‌توان ردّ برخی ضعف‌ها و مشکلات نظریه‌های اخلاقی را در نظریه‌های معرفت نیز پی گرفت. در پیگیری و ارزیابی این ضعف‌ها و مشکلات، زگزبسکی نخستین تناظرسازی مهم خود را پیش می‌کشد. به باور او، چهار نقد عمده بر نگاه رایج به معرفت‌شناسی در دوران معاصر وارد است که به طور عام، هم شامل درون‌گرایی و هم شامل برون‌گرایی می‌شود. نظیر این چهار نقد، به‌یکسان، بر نظریه‌های اخلاقی جدید نیز وارد است. به این ترتیب، زگزبسکی، متناظر با هر نقد به نظریه‌های اخلاقیِ معاصر، نقدی را متوجه نظریه‌های معرفت‌شناختیِ معاصر طرح می‌کند.266 پرداختن به این نقدها زمینه‌ی لازم را برای طرح روایت او از نظریه‌ی فضیلت و تلقّیِ او از اخلاق باور فراهم می‌کند.
نخست اینکه فلسفه‌ی معاصرِ اخلاق عمل‌محور و فاقد غنای لازم برای توضیح مفاهیم اساسی اخلاق نظیر «وظیفه»، «درست»، «نادرست» و «الزام» است. الیزابت انسکم در مقاله‌ی دوران‌ساز خود با عنوان «فلسفه‌ی اخلاق جدید» نشان داد که این مفاهیم نیازمند زبانی تشریعی- الهیاتی بوده‌اند که در دوران جدید از بین رفته است و به همین دلیل، محتوای خود را از دست داده‌اند.267 بسیاری از فیلسوفان اخلاق تأکید انسکم بر نیاز مفاهیم اخلاقیِ متداول به زبانی قانون‌گذارانه- الهیاتی را نپذیرفتند اما نقص محتوا و غنای اندک آن‌ها را پذیرفتند. از آن زمان، تلاش برای افزودن مفاهیم اخلاقی غلیظی268 چون «قابلیت اعتماد»،269 «قدرشناسی»،270 «قساوت»271 و «ریاکاری»272، که با منش اخلاقی273 فاعل نسبتی وثیق دارند، به گستره‌ی مفاهیم مهم اخلاقی و پرداختن به آن‌ها آغاز شد. این مفاهیم اخلاقی آشکارا غلیظ و غنی‌اند و زبان اخلاق را تقویت می‌کنند در حالی که در نظریه‌های عمل‌محورِ پیشین چندان مورد اعتنا نبودند و به مفاهیم اخلاقیِ رقیقی274 چون «خوب/ بد»، «شایست/ ناشایست»، «وظیفه» و «مسئولیت» تقلیل می‌یافتند که چیز چندانی از منش فاعل نمی گویند. به همین قیاس، معرفت‌شناسی معاصر نیز باورمحور است و هر یک از باورها را مجزّا از باورنده، شرایط اجتماعی و فرهنگیِ شکل‌گیری باور و جایگاه باور در ساحت شناختی و منش عقلانی275 فرد در نظر می‌آورد.276 همچنین،