و مقاصد قدرت، قابل تفسیر است، بر این اساس شناخت مؤلفههای بنیادی منافع ملی ایالات متحده، ضرورت مییابد.
از همان آغاز شکلگیری ایالات متحده آمریکا، منافع ملی بر اساس سه مؤلفه شکل گرفت، و اجماع همهگیر در خصوص آنها به وجود آمد. این سه عبارتند از اشاعهی تجارت آزاد، اشاعهی سرمایهداری، و اشاعهی لیبرالیسم. مثلث منافع ملی آمریکا در قالب این سه اشاعه حیات یافت. بعد از ارتقای آمریکا به جایگاه رهبری جهان در سال 1945 دو مؤلفهی دیگر یعنی ایجاد سازمانهای بینالمللی و حل و فصل سرعتآمیز اختلافات بهعنوان برآیندهای طبیعی سه مؤلفهی اشاعه مطرح شدند. در قرن نوزدهم با توجه به شرایط داخلی و ضرورت استقرار یک سیستم اقتصادی کارآمد، الویت فراوان به اشاعهی تجارت آزاد بهعنوان رکن اساسی سیاست خارجی داده شد که موسوم به امپریالیسم تجارت آزاد شد. آنان به این نکته توجه داشتند که بهترین راه برای توسعهی اقتصادی در داخل آمریکا، دسترسی به بازارهای جهانی برای فروش کالا است. بدین جهت بود که تأکید فراوان بر دسترسی آزاد به بازارها و مواد خام یکی از ستونهای حیاتدهندهی منافع ملی درآمد. ارتقای موقعیت جهانی آمریکا بهدنبال تضعیف موقعیت کشورهای برتر نظام بینالملل در قرن نوزدهم یعنی فرانسه و انگلستان و شکست ژاپن در آلمان، منجر به دگرگونی در استراتژی این کشور گشت. استراتژی نه تنها بر اساس درکی ژئوپولیتیک از منافع آمریکا بود بلکه توجه به دغدغههای موجودیتی که ناشی از تعارض ایدئولوژیک با شوروی بود شکل گرفت. الویت در بین عناصر حیاتدهندهی منافع ملی، متوجه اشاعهی سرمایهداری بود. آمریکا در جهت تحقق منافع ملی خود، استراتژی سد نفوذ شوروی را در پی گرفت. بهدنبال پایان جنگ سرد، محیط اجتماعی خوشبینانه شکل گرفت و آمریکا سیاست توازن قوا را که ماهیتاً درک ژئوپولیتیک از سیاست بینالملل را مبنا قرار میدهد کنار گذاشت و تئوری صلح دموکراتیک و به تبع آن ضرورت اشاعهی لیبرالیسم را پی گرفت(دهشیار، 1386،صص21-17).
اضلاع مثلث منافع ملی آمریکا، که با توجه به تحولات ساختاری، تغییر جهت میدهد، و بر مبنای اشاعهی ارزشهای این کشور شکل گرفته است، منفعتطلبیها و انحصارگراییها را در پوششی ایدئولوژیکی پیش میبرد تا با ابزار سلطه بر اذهان، کسب مشروعیت کند. مورگنتا میگوید:
البته به حرکت درآوردن افکار عمومی ملی در حمایت از سیاستهای خارجی برای حکومت کافی نیست. حکومت همچنین باید از حمایت افکار عمومی سایر کشورها از سیاستهای خارجی و داخلیاش بهرهمند شود. لزوم این مسأله ناشی از دگرگونیهایی است که اخیراً در ماهیت سیاست خارجی بهوجود آمده است. سیاست خارجی در عصر ما نه تنها با سلاحهای سنتی دیپلماسی و قدرت نظامی تعقیب میشود، بلکه از سلاح جدید تبلیغات نیز بهره میگیرد. زیرا امروز منازعهی قدرت در صحنهی بینالملل، تنها منازعهای برای تفوق نظامی و سلطهی سیاسی نیست، بلکه بهمعنای خاص، تلاش برای رسوخ در اذهان انسانها است. بدینترتیب، قدرت یک دولت نهتنها به مهارت دیپلماسی و توان نیروهای مسلح آن بستگی دارد، بلکه وابسته به جاذبهی فلسفهی سیاسی، نهادهای سیاسی، و خطمشیهای سیاسی آن برای سایر ملتها است(مورگنتا،1389،صص263-262).
وقتی مورگنتا از تسلط بر اذهان سخن میگوید، به معنای لزوم مدیریت افکار عمومی در راستای اهداف سیاست است، و وقتی نای قدرت نرم را توانایی تعیین الویتها مینامد و از لزوم سیاستهای مشروع و یا دارای اعتبار معنوی سخن به میان میآورد، به معنای لزوم مدیریت سیاست در راستای الویتهای افکار عمومی است؛ و این در حالی است که فلسفهی جذابیت قدرت نرم نای در تشریح کاربرد، به ایدهی تسلط بر اذهان قدرت واقعگرای مورگنتا ختم میشود. نای در تشریح کاربرد قدرت نرم میگوید:
حتی وقتی رهبران کشورها حامی آمریکا باشند، هنگامیکه مردم و مجلس آن کشور، تصویری منفی از آمریکا و سیاستهایش داشته باشند بهراحتی نمیتوان به نتایج دلخواه رسید. در چنین شرایطی، دیپلماسی جذب آراء عمومی به همان اندازه اهمیت دارد که ارتباطات سنتی دیپلماتیک بین رهبران کشورها. سیاست، تبدیل به مسابقه بر سر باور پذیری شده است. در سیاست سنتی پیروزی از آن کسی بود که قدرت نظامی یا اقتصادی بیشتری داشته باشد. سیاست در عصر اطلاعات، همانطور که دو متخصص عرصهی سیاست و اطلاعات در مؤسسهی رند گفتهاند: «از آن کسی است که داستانش پیروز شود»(نای،1389،صص193-192).
عنصر جذابیت در تئوری قدرت نرم نای، در مرحلهی عملی، به عنصر تسلط بر اذهان ختم میشود، جذابیت خود به خود گرایش حول محور را ایجاد میکند و نیازی به سرمایهگذاری در داستانسرایی و سخنپراکنی ندارد؛ اما قدرتی که فاقد جذابیت ذاتی است، با تصویرسازی، تبلیغات را در قالب اطلاعات به افکار عمومی تزریق میکند تا با اقناع جانبی، حمایت افکار عمومی را به سمت منفعتمحوری و انحصارگرایی خود سوق دهد. «میلسن» در کتاب «دیپلماسی عمومی نوین؛ کاربرد قدرت نرم در روابط بینالملل» به این واقعیت اشاره میکند و میگوید:
علیرغم صداهای گوشخراشی که اطراف مردم را احاطه کرده، مردم از یکسو قادر به ایجاد ارتباط با اقدامات دولتها و دیگر بازیگران با پیامهایی که راهبردهای دیپلماسی عمومی در پی پخش آنها هستند، میباشند؛ در حالیکه از سوی دیگر این پیامها را از اقدام کنندگانشان جدا میسازند. بدینسان آنها میتوانند خوشحال باشند که از یکسو پلاکاردهای ضد پرچم ستارهدار آمریکا را حمل میکنند و از سوی دیگر بطریهای کوکاکولا را در دست دارند. اما با اهمیت فوقالعادهتری نسبت به مدیران سیاست خارجی آمریکا، آنها میتوانند جنبههایی از فرهنگ آمریکایی را در حالیکه با سیاستهای جهانی ناشی از واشنگتن مقابله میکند، برگزینند. همهی اینها به روشن شدن یکی از ناسازگاریها در بحث دیپلماسی عمومی و قدرت نرم کمک میکند. یعنی اینکه چرا دیپلماسی عمومی بایستی یک چنین نقطهی توجه فکری عمدهای باشد، اگر منطق بنیادین «سیاستهای جذب» واقعاً کار کند. اگر مردم بخواهند آنچنان که شما میخواهید آنها از طریق جاذبهی فرهنگی عمل کنند، چرا باید چنین انرژی زیادی در دیپلماسی عمومی صرف شود. البته پاسخ تا اندازهی زیادی در این واقعیت است که بازیگران کمی دارای قدرت نرم به شکلی هستند که «نای» آن را در متن مردم آمریکا معرفی میکند. در واقع این دقیقاً فقدان قدرت نرم بخشهای هژمونیک(سلطهطلبانه) است که راهبردهای دیپلماسی عمومی بسیاری از حکومتها را توان میبخشد(میلسن و دیگران،1387،صص91 -90).
و اینگونه است که وسایل ارتباط جمعی کشورهای غربی، از یکطرف، تحت تأثیر نیازهای فوری صاحبان سرمایهدار آگهیها، در خدمت مستقیم منافع سوداگرانه قرار گرفتند و از طرف دیگر، در شرایط خاص استقرار نظام سرمایهداری، با کمک به ترویج فرهنگ مصرفی، توسعهی سرگرمیهای عمومی و ایجاد سازگاری سیاسی، بهطور غیر مستقیم در ردیف عوامل حفظ و تثبیت این نظام حاکم درآمدند(معتمدنژاد،1389،ج1،ص352).
تحمیل اراده از مجرای فرهنگ، مستلزم کاربرد زور آشکار نیست و لذا عکسالعمل بازیگران هدف را برنمیانگیزد، بلکه با هدایت خاموش و غیر مستقیم اذهان آنها، رفتارشان را با خواستههای بازیگر برتر همسو میکند، از این حیث کارآمدترین روش برای جلب رضایت جهانی و پوشاندن جامهی مشروعیت بر قامت اهداف هژمونیک میباشد. از سوی دیگر امروزه بحث از پدیدهی «فرهنگ جهانی» کاملاً مورد قبول افکار عمومی بوده و آمیختگی و پیوند عمیق جوامع بشری در قالب شبکهی پیچیدهی رسانههای ارتباط جمعی، امکان تحقق چنین پدیدهای را به سهولت فراهم آورده است. با این حساب جای تعجب نیست که هم اکنون تیغ یک کارگردان سینمای هالیوود یا یک خبرنگار سی.ان.ان بسیار برندهتر از تیغ دهها کوماندوی آموزش دیدهی ارتش ایالات متحده میباشد(سعیدی، 1389،ص108).
پیشرفت وسایل جدید ارتباطی در شرایط وابستگی و توسعهی وابسته، بیش از هر چیز استقلال ملی و هویت فرهنگی جوامع جهان سوم را مورد تهدید قرار میدهد. هجوم فرهنگی قدرتهای بزرگ جهانی از طریق خبرگزاریهای بینالمللی، شبکههای وسیع رادیویی و تلویزیونی، ماهوارههای ارتباطی، تکنولوژیهای جدید ارتباط الکترونیکی، کتابها و نشریات دورهای، و شیوههای آموزشی، کشورهای در حال توسعه را در وضعی قرار دادهاند که استقلال سیاسی آنها عملاً بیاثر گردیده است. تا جایی که در شرایط استیلای استعمار نوین، منافع قدرتهای سلطهجو بهویژه شرکتهای بزرگ فراملیتی، نسبت به دوران قبل از استعمار زدایی سیاسی چند برابر شدهاند(معتمدنژاد،1390،ج2، صص107-106).
یکی از خصایص مطبوعات و رسانههای لیبرالیسم، این است که حقیقت را فدای منفعت و سوداگری میکنند. رسانهها بهویژه در زمان جنگ و کشمکشهای بینالمللی، برای حفظ مخاطبان، برنامههای خود را تغییر داده و با تکیه به شعارهای مردمپسند برای جلب آگهیها و مخاطبان بیشتر رقابت میکنند. در آمریکا و در میان مطبوعات و رسانههای اصلی که تقریباً بر 90 درصد مخاطبان ایالات متحده تسلط دارند، هیچگاه تفاوت فاحشی در پوشش و تحلیل و موضعگیری مسائل بینالمللی وجود نداشته است. اما صاحبان رسانههای غولآسا برای آنکه این تکنظری را نوعی تنوع فکری جلوه دهند، سالها است که اسطورهی معتدل و لیبرال بودن قسمت اعظم مطبوعات و رسانههای آمریکا را پیش کشیدهاند. مطبوعات و رسانههای آمریکا جز در یک قسمت کوچک و محدود، در طول دو قرن، روش و ایدئولوژی ویژهای را دنبال کردهاند که همان مکتب سرمایهداری خصوصی با دیدگاه محافظهکارانهی لیبرالیسم یا تجددگرایی و مدرنیتهی غرب است(مولانا،1382، صص39-37).
اینکه آمریکا اشاعهی ارزشها را مطرح میکند تنها و تنها به این جهت است که قدرتش افزایش یافته است و هیچگونه ارتباطی با دغدغههای اخلاقی ندارد. این در واقع چیزی جز سلطه نمیباشد و لیکن به گونهای غیر مستقیم اعمال میگردد و باید آن را امپریالیسم نرم نامید(دهشیار،1386،ص107).
امپریالیسم نرم آمریکا، دغدغهی جهانی اخلاقیات را با مدیریت قدرت نرم به جهانیان عرضه میکند. شدت دغدغهی جهانی شدن اخلاقیات مانع از انتظار آمریکا برای الگو بودن میشود و در تشکیل فضای جذبه پیشدستی میکند تا جذابیت قدرت نرم را با قدرت تسلط بر اذهان مترادف کند، و در نهایت با تطبیق عملکردهای سیاسی با صفحهی شطرنج نظام بینالمللی، قدرت نرم را با قدرت سخت تکمیل کند و در مدیریت قدرت هوشمند، واقعگرایی را با لیبرالیسم پیوند دهد. نای در کتاب «آیندهی قدرت» در توضیح «واقعگرایی لیبرالیسم» میگوید:
بافت و موقعیت سیاست امروز، به بازی شطرنج سه بعدی شبیه است که در آن قدرت نظامی بینالمللی به شدت در

مطلب مرتبط :   صدرالمتألهین، تشکیک، ، حقیقت، ملاصدرا