ندارم!…» (همان:‌)
در واقع آن‌چه کار بازنویس را جذاب‌تر از حکایت مأخذ کرده است، شیوه‌ی شخصیت‌پردازی او است که با برجسته‌کردن شخصیت‌ها، توضیحات بیشتر و بیان روابط خانوادگی آن‌ها جلوه‌گر شده است.
بازنویس در میانه‌ی داستان برای این‌که به مخاطب یادآوری کند که این دختر بچه در اصل موش بوده است و هرکس به اصل و ذات خود عشق می‌ورزد، مطالبی را به داستان افزوده است:
«هر وقت در میان علف‌ها و کنار رودخانه‌ها بچه موشی را می‌دید، به دنبالش می‌دوید و با آن‌ها بازی می‌کرد. رودابه دشت و صحرا و حیوان‌ها را خیلی دوست داشت، مخصوصاً موش‌ها را.» (همان: 41)
اما عامل اساسی در جلب توجه‌ کودک و اشتیاقش به مطالعه‌ی این داستان، تصاویر رنگی و زیبای کتاب است که تمامی شخصیت‌ها در آن حضور دارند و پابهپای متن به کودک در دریافت محتوا یاری می‌رساند.

3-4-6-4- عناصر داستان
-پیرنگ
روابط علی و معلولی به داستان انتظام خاصی بخشیده است و از آن‌جا که هیچ پیچیدگی در میان این حوادث به چشم نمی‌خورد، پیرنگ از نوع باز است:
سلمان دعا می‌کند موش به دختر بچه‌ای تبدیل شود، چونکه همسرش با دیدن یک موش در خانه ناراحت می‌شود. از آنجا که این دختر در کنار رود پیدا شده است، همسر سلمان او را رودابه نام مینهد. رودابه به سن ازدواج رسیده است و به همین دلیل سلمان از او می‌خواهد فردی را به همسریش برگزیند. سلمان به خورشید پیشنهاد می‌دهد با رودابه ازدواج کند به دلیل آنکهرودابه آرزو دارد همسرش از همه قدرتمند‌تر باشد. خورشید ابر را از خود قوی‌تر می‌داند؛ زیرا جلوی نور او را می‌گیرد. ابر نیز در جواب زاهد می‌گوید که باد از من تواناتر است؛ زیرا او را به هر طرف که بخواهد می‌برد. از طرفی باد نیز کوه را از آنجا که هم‌چون سدی در مقابل او قرار گرفته است، از خود قدرت‌مندتر می‌داند. سرانجام کوه نیز به دلیل آنکه خود را پر از سورخ می‌بیند، قوی‌ترین موجود را موش معرفی میکند. موشی که همسر رودابه است، دوست دارد او همجنس خودش باشد و به همین دلیل با دعای سلمان رودابه به اصل خود بازمیگردد.

اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان بررسی می‌شود:
داستان با توصیف سلمان، پیدا شدن موش و تبدیل او به دختر بچه آغاز می‌شود. با رسیدن رودابه به سن ازدواج و این که آرزو دارد همسرش از همه قوی‌تر باشد، گره‌افکنی شکل می‌گیرد و به دنبال آن کشمکش عاطفی در درون سلمان به وجود می‌آید که چه کسی از همه نیرومندتر است. داستان پیش می‌رود و سلمان نزد خورشید، ابر، باد و کوه می‌رود و به آن‌ها پیشنهاد می‌دهد. خواننده کنجکاو است بداند رودابه با کدام یک ازدواج می‌کند، در این‌جا است که در حالتی از تعلیق قرار می‌گیرد. بحران و نقطه‌ی اوج زمانی شکل می‌گیرد که کوه، موش را از خود قوی‌تر می‌داند. ناگاه ذهن مخاطب به سمت آغاز داستان باز می‌گردد، زمانی که رودابه بچه موشی بود. گره‌گشایی زمانی است که رودابه همسری موش را می‌پذیرد و به اصل خود باز می‌گردد. پایان داستان زمانی رقم می‌خورد که سلمان با دعای خود، دوباره رودابه را تبدیل به موش می‌کند.
بازنویس با توصیفاتی که به آغاز داستان افزوده است و هم‌چنین مطالب پایانی، پیرنگ استوارتری را نسبت به حکایت مأخذ رقم زده است.

– شخصیت‌پردازی
شخصیت‌های این داستان به سه دسته تقسیم می‌شوند. زاهد و همسرش شخصیت انسانی هستند. موش شخصیتی است حیوانی و کوه و ابر و باد و خورشید شخصیت‌های غیر جان‌دار را شکل می‌دهند. شخصیت ‌رودابه، حیوانی و انسانی است.
همه‌ی شخصیت‌های حکایت مأخذ، به اثر حاضر انتقال یافته‌اند به جز شخصیت‌ مرید که زاهد دختر بچه را برای تربیت نزد او می‌سپارد.
«و آن‌گاه او را به نزدبک مریدی برد که چون فرزندان عزیز، تربیت واجب دارد. مرید اشارت پیر را پاس داشت و در تعهد دختر تلطّف نمود.» (منشی، 1386: 225)
اما بازنویس بر آن بوده است تا روابط خانوادگی میان شخصیت‌ها را بیشتر نمایان کند؛ مطلبی که توجه کودک را به خود جلب می‌کند. بنابراین خود سلمان و همسرش به تربیت او می‌پردازند:
«سلمان و زنش، رودابه را بزرگ کردند. آن‌ها همه جور وسایل راحتی او را فراهم می‌کردند و سعی داشتند، هیچ کمبودی نداشته باشد.» (شیخی، 1389: 41)
در حکایت مأخذ شخصیت‌ها نام‌گذاری نشده‌اند، اما در این‌جا شخصیت زاهد و دختر بچه با عنوان سلمان و رودابه نام‌گذاری شده‌اند. از آن‌جا که مرد زاهد، شخصیتی متدین و دین‌دار است، بازنویس نام یکی از اشخاص دین‌دار تاریخی را بر او گذاشته است. رودابه نیز همان‌طور که در داستان عنوان شده است از آن‌جا که در کنار رود پیدا شده است، به این اسم خوانده می‌شود.
رودابه شخصیت اصلی داستان است؛ شخصیتی که هر چند در محیط انسانی بزرگ می‌شود، اما سرانجام به اصل خود باز می‌گردد. او می‌تواند با رفتارش، الگوی مناسبی برای کودک باشد و احترام به بزرگترها را به آن‌ها بیاموزد:
«رودابه هم پدر و مادرش را خیلی دوست داشت. به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد.» (همان: 41)
شخصیتی که آرزو دارد همسرش از همه‌قوی‌تر باشد، غافل از این که خود او از همه قوی‌تر است:
«کوه گفت: بله، به دور و برم نگاه کن. پر از سوراخ است. این‌ها همه لانه‌های موش است. او در دل من لانه می‌سازد و مرا سوراخ می‌کند. من هم نمی‌توانم هیچ‌کاری بکنم و او را از خود دور کنم.» (همان: 11)
قسمت عمده‌ی شخصیت‌پردازی رودابه بر عهده روای است (شخصیت‌پردازی مستقیم).
سلمان شخصیت دیگر داستان است که نمونه‌ی واقعی یک مرد پرهیزکار و دین‌دار است.
بازنویس با خلاقیت خاص خود، خصایصی را در وجود این شخصیت قرار داده است که جامعه‌ی کنونی نیازمند آن است؛ از جمله تفکر به نعمت و قدرت خداوند، عبادت و راز و نیاز با او.
راوی به بهترین شکل شخصیت سلمان را معرفی می‌کند (شخصیت‌پردازی مستقیم):
«سلمان خیلی خسته شده بود. راه زیادی آمده بود. مدتی همان‌جا پای کوه نشست و به فکر فرو رفت. بعد هم بلند شد و به راه افتاد. به همان جویباری رسید که رودابه، یعنی همان موش کوچولو را در آن‌جا پیدا کرده بود. دست و صورتش را در آب شست. ساعت‌ها کنار جویبار نشست و فکر کرد. به قورباغه‌ها و پروانه‌ها نگاه کرد. با خداوند راز و نیاز کرد.» (همان: 47)
این در حالی است که نویسنده کلیله و دمنه او را تنها زاهدی مستجاب‌الدعوه می‌نامد:
«زاهدی مستجاب‌الدعوه بر جویباری نشسته بود.» (منشی، 1386: 224)
همسر سلمان شخصیت دیگر داستان است که در حکایت مأخذ حضوری ندارد و تنها در اندیشه‌ی زاهد آن ‌هم با عنوان «اهل خانه» نمود پیدا می‌کند؛ اما بازنویس از آن‌جا که می‌خواهد جمع خانوادگی متشکل از پدر و مادر و فرزند را نشان دهد، این شخصیت را پررنگ کرده است تا حدی که با دیدن دختر بچه خوشحال می‌شود و نام او را انتخاب می‌کند:

مطلب مرتبط :   طرح تعالی 98-97 مدارس متوسطه

«باز اندیشید که اهل خانه را از او رنجی باشد.» (همان: 224)
«زن سلمان خیلی خوشحال شد و گفت: چه دختر کوچولوی قشنگی! چون او را در کنار یک رود پیدا کرده‌ای اسمش را رودابه می‌گذاریم.» (شیخی، 1389: 41)
او همانند هر مادری به فرزندش عشق می‌ورزد و برای او آرزوی خوشبختی می‌کند و از طرفی تصمیم همسرش را منطقی می‌داند:
«مادر رودابه می‌دانست که تصمیم شوهرش بی‌حکمت نیست. او مقداری گردو و پنیر به رودابه داد و گفت: ‌این‌ها را برای آقا موشه ببر و از طرف من به او سلام برسان. امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی و با آقا موشه خوشبخت شوی. آن‌وقت همدیگر را بوسیدند و از هم خداحافظی کردند.» (همان: 47)
شخصیت همسر سلمان به دو روش شخصیت‌پردازی مستقیم و غیرمستقیم معرفی شده است.
شخصیت‌های غیر جان‌دار داستان، خورشید، ابر، باد و کوه هستند که هر یک در برابر دیگری اظهار عجز می‌کند. در این میان هر چند کوه از سه شخصیت دیگر قوی‌تر است، اما او نیز در برابر موجودی کوچک، یعنی موش سرخم می‌کند.
این شخصیت‌ها در بابه‌لای گفت‌وگوهایشان خود را معرفی می‌کنند (شخصیت‌پردازی غیرمستقیم):
«خورشید گفت: ای مرد پرهیزگار، اگر دخترت چنین چیزی خواسته است، باید به سراغ ابر بروی. او از من قوی‌تر است چرا که می‌تواند طوری جلوی مرا بگیرد که مردم دیگر مرا نبینند و از نور و روشنایی‌ام محروم شوند.»‌(همان: 42)

– سبک و زبان
زبان به تناسب فهم و درک کودک ساده شده است، اما بازنویس از به کار بردن زبان کوچه و بازاری و عامیانه خودداری کرده است مگر در مواردی انگشت‌شمار:
«همان موقع بچه ‌موش به دختر کوچولوی قشنگی تبدیل شد.» (همان: 38)
اجزای جمله در جای مناسب خود قرار گرفته‌اند و حذف و تکرارهای بی‌مورد در اثر به چشم نمی‌خورد.

مطلب مرتبط :   دموکراسی، لیبرال، سیاستگذاری، دموکراتیک، به‌اینکنکاشی در :تحقیق با کلید واژگان:

– درون‌مایه
نویسنده‌ی کلیله و دمنه داستان را بعد از ذکر این سخنان بیان می‌کند:
«و اگر ذات خسیس تو طاووس و سیمرغ تواند شد، میل تو از صحبت و مودّت زاغان نگذرد، هم‌چون آن موش که آفتاب و ابر و باد و کوه را بر‌وی به شوئی عرضه کردند، دست رد به سینه‌ی همه نهاد و آب سرد بر روی همه زد.» (منشی، 1386: 224)
یعنی هرکسی به ذات و اصل خود باز می‌گردد.
اثر حاضر نیز همین درون‌مایه را دارا است، اما بازنویس به ‌طور مستقیم به آن اشاره نمی‌کند تا ذهن کودک آن را دریابد.
– صحنه‌پردازی
هر دو نویسنده به مکان یکسانی اشاره دارند؛ ماجرا در کنار جویباری اتفاق می‌افتد:
«زاهدی مستجاب‌الدوه بر جویباری نشسته بود…» (همان: 224)
«یک روز او کنار جوی آبی نشسته بود. به صدای آب گوش می‌داد و به قدرت خداوند فکر می‌کرد.» (شیخی، 1389: 38)
هر دو نویسنده به زمان داستان اشاره نکرده‌اند، اما در اثر حاضر تصاویر به یاری کودک می‌آید و کوه‌های پوشیده از برف، درختان بی‌برگ، وزش شدید باد و تنور روشن خانه‌ی سلمان، همه نمایان‌گر فصل زمستان است.

3-4-6-5- ارزیابی
– نقاط قوت
خلاقیت نویسنده در زمینه‌ی شخصیت‌پردازی نمایان می‌شود. شیخی با شاخ و برگ دادن به داستان، خلق تصاویر و رویدادهای جدید و گفت‌وگوهای زنده و پرتحرکی که رقم می‌زند، زمینه‌ی حضور پررنگ و برجسته‌تر شخصیت‌ها را فراهم و نقاط مبهم و پنهان آنها را آشکار می‌کند. این موارد بیشتر در داستان‌های «موشی که دختر شد»، «چشمه‌ای که مال ماه بود»، «خانم کلاغه و مار سیاه» و به خصوص «شیر و خرگوش دم سیاه» نمایان می‌شود.
– نام‌گذاری شخصیت‌های انسانی در دو حکایت «موشی که دختر شد» و «درختی که حرف می‌زد»، دیگر خلاقیت نویسنده است که البته حکایات دوم، مورد بررسی این پژوهش نبوده است.
– توجه‌ شیخی به مسائل ذهنی و

دسته بندی : علمی