، -، مفهوم:، شراب، واژگان:

دانلود پایان نامه

ز کیقباد نام برده شده؛ امّا در روایات مذهبی زردتشتی پدر کیقباد مشخص نیست. مورّخین اسلامی با چند نسل، نژاد او را به منوچهر رسانیده‌اند… در دینکرت هست که فر مدّتی به کیقباد تعلق داشت و در پرتو آن پادشاهی ایران رونق گرفت، بلعمی پنج و شاهنامه چهار پسر به او نسبت داده و مدّت سلطنت او را صد سال نوشته‌اند. او مردی نیکو خصال بود که سلطنتش مایه‌ی رفاه و سعادت خلق شد. (یاحقی، 1375: 358)
فرّ (فرّه، خرّه، خوره): در اصطلاح اوستایی حقیقتی الهی و کیفیتی معنوی است که چون برای کسی حاصل شود او را به شکوه و جلال و مرحله‌ی تقدّس و عظمت معنوی می‌رساند و به عبارت دیگر، صاحب قدرت و نبوغ و خرّمی و سعادت می‌کند. در اوستا از دوگونه فر سخن رفته است؛ نخست فرّ ایرانی، که عبارت است از قدرت و شکوه و به ویژه نیروی فوق العاده و مزدا آفریده‌ای که ایران زمین را همواره در برابر دشمنان و غیر ایرانیان نگاهبانی می‌کند و دیگر فرّ کیانی (پادشاهی) که موجب پادشاهی و کامیابی سران کشور و شوکت و اقتدار آنان به شمار می‌رفت. (همان: 318)
رخش: رخش اصلاً در فرهنگ‌ها به معنی سرخ و سپید به یکدیگر آمیخته و نیز قوس و قزح یا کمان رستم و نیز مطلق اسب آمده است. بور ابرش را هم به اعتبار این که رنگ سرخ و سپید درهم است رخش نامیده‌اند. امّا رخش بالخصوص نام اسب شگفت آور رستم است که با یک آزمون دشوار از میان گله‌های فراوان اسب، برگزیده شده است و عمری به درازای عمر خود رستم دارد و همراه با خود او به چاه غدر نابرادر، شغاد می افتد و با سوار خویش جان می‌دهد. (همان: 210)
دُلدُل: دلدل نام ماده استری سپید مایل به سیاه (شهبا) که مُقَوقِس، حاکم اسکندریه یا به روایتی فروه بن عمروخُدامی به حضرت رسول اهدا کرد. در روایات شیعی آمده است که حضرت آن را با چند اسب دیگر و الاغ مخصوص خود به نام یعفور به امیرالمؤمنین علی- علیه السلام- بخشید که در جنگ ها بر آن سوار می‌شد. (همان: 195)

بند سوم:
کلمات قافیه: نوای ، صفای، قفای و …
حروف اصلی قافیه: ا
حرف روی: ا
حروف الحاقی: ی
ردیف: نو زند

25 – بر ره قـول کاسـه‌گـر، کـوس نـوای نو زنــد
بر سـر خوانـچه‌ی طـرب، مـرغ صلای نـو زنـد
واژگان: کاسه‌گر: نام نوا و آهنگی از موسیقی. (فرهنگ لغات) خوانچه: سفره‌ی کوچک. (ناظم) صلا: آواز دادن برای طعام خورانیدن یا چیزی دادن به کسی. (فرهنگ لغات)
معنی و مفهوم: طبل به تناسب، با پرده‌ی کاسه‌گر نوایی نو سر داده است و جام شراب مرغ شکل نیز، بر بساط شادی و باده نوشی صلای تازه‌ای در داده است و باده خوران را به صبوح دعوت می‌کند.
آرایه‌های ادبی: خوانچه‌ی طرب اضافه‌ی استعاری. مرغ استعاره از جام شراب .

26 – مرغ قنینه چون زبـان، در دهن قــدح کـند
جـان قـدح بـه صـد زبـان، لاف صفـای نو زنـد
واژگان: لاف: سخن زیاده از حد و دعوی بی اصل. (آنندراج)
معنی و مفهوم: هنگامی که قنینه‌ی مرغ سان، زبان در دهانه‌ی قدح می‌گذارد و در دهانه‌ی آن شراب می‌ریزد، جان و دل قدح با صد زبان، لاف صفا و درخشندگی تازه‌ای را که قنینه به او مبذول داشته می‌زند.
آرایه‌های ادبی: مرغ قنینه اضافه‌ی تشبیهی. دهن قدح اضافه‌ی تشبیهی. جان قدح اضافه‌ی استعاری از نوع تشخیص.

27 – طاس چو بحر بصره بین، جذر و مدش به جرعه‌ای
سـاحـل خـاک را ز دُر، مـوج عطـای نـو زنــد
واژگان: طاس: ظرف شراب، پیاله، تشت. (منتهی الارب).
معنی و مفهوم: طاس به شط العرب می‌ماند و با قطره‌‌ای افزون یا کم شدن دچار جذر و مد می‌شود.این دریای شراب طاس، از درون برای بخشش جرعه‌ای برای خاک به سمت بیرون موج می‌زند.
آرایه‌های ادبی: طاس را به شط العرب مانند کرده است. موج عطا اضافه‌ی تشبیهی است. بحر بصره، جذر و مد و ساحل با هم تناسب دارند. جذر به معنی نوعی از جام و قدح با طاس ایهام تناسب می‌سازد.

28 – بزم چو هشـت باغ بین، باده چهار جوی دان
خـاصّـه که سـاز عاشقـان، حورلقـای نو زنـد
واژگان: حور لقا: حور چهره، حور دیدار. (فرهنگ لغات) چهارجوی: چهار جوی بهشت مقصود است که جوی آب، شیر، شراب و عسل است. (آنندراج)
معنی و مفهوم: مجلس بزم به هشت باغ بهشت می‌ماند و باده‌ای که در آن به گردش افتاده، همانند چهار جوی بهشت، گوارا و دلنشین است. شباهت این بزم به بهشت مخصوصاً زمانی افزون می‌شود که خنیاگری حور سرشت و زیبارو برای عاشقان ساز می‌نوازد.
آرایه‌های ادبی: بزم شراب به هشت بهشت و باده با تشبیه مجمل به چهار جوی بهشت مانند شده است. حور لقا استعاره از مطرب و رامشگر می‌باشد. هشت باغ، چهار جوی و حور با هم تناسب دارند . بیت تلمیح به آیه‌ی ۱۵ سوره‌ی محمد(ص) دارد: «… فیها اَنهارٌ مِن ماءٍ غَیرِ آسِنٍ وَ اَنهارٌ مِن لَبَنٍ لَم یَتَغَیَّرَ طَعمُهُ وَ اَنهارٌ مِن خَمرٍ لَذَّهٍ لِلشارِبینَ وَ اَنهارٌ مِن عَسَلٍ مُصَفیً…»

توضیحات:
هشت باغ: هشت باب و هشت باغ بهشت که به ترتیب عبارتند از: 1- خلد 2- دارالسّلام 3- دارالقرار 4- جنت عدن 5- جنت المأوی 6- جنت نعیم 7- علیین 8- فردوس. (فرهنگ لغات)

29 – سنگ به لشـکر افکند، منهی عقـل و آخـرش
قــاضـی لشـکر مغـان، حــدّ جفـای نـو زنـد
واژگان: منهی: خبررسان، خبرگزار. (معین) مغان: طایفه‌ای از پارسیان که پیرو زرتشت هستند، باده فروشان. (آنندراج) حد زدن: اصطلاح شرعی، سیاست و مجازات در برابر ارتکاب جرم است. (فرهنگ لغات)
معنی و مفهوم: عقل نهی کننده، به لشکر بزم سنگ می‌زند و انسان را از آن نهی می‌کند؛ امّا در آخر کار حاکم لشکر شراب فروشان، برای او حدّ مجازات جدیدی تعیین می‌کند و عقل در این بازی محکوم و مغلوب می‌شود (با دادن شراب به صاحب عقل، عقل را مجازات می‌کند).
آرایه‌های ادبی: منهی عقل اضافه‌ی تشبیهی. مغان کنایه از باده فروشان .

توضیحات:
حد: در اصطلاح شرعی فقهی، سیاست و مجازات در برابر ارتکاب جرم است و بدنی است و حد معینی است به خلاف تعزیر که منوط به نظر حاکم است . در فارسی با زدن ترکیب شده و حدزدن گفته‌اند، یعنی اجرای حدّ شرعی . مثلاً هشتاد تازیانه حدّ زنا. (فرهنگ لغات)

30 – و آن می عقل دزد هم، نقب زند سـرای غـم
لاجـرمش صفیر خوش، چنگ سـرای نـو زنـد
واژگان: صفیر: سوت، بانگ و فریاد مرغان. (دهخدا)
معنی و مفهوم: آن شراب عقل ربا نیز در خانه‌ی غم رخنه می‌زند و به آن جا وارد می‌شود. چنگ نواز جوان نیز به ناچار برای آن شراب، ساز و آواز خوش و دل نواز می‌زند.
آرایه‌های ادبی: سرای غم اضافه‌ی تشبیهی . می عقل دزد اضافه‌ی استعاری از نوع تشخیص.

31 – چنگ بریشمین سـلب، کرده پـلاس دامنـش
چـون تـن زاهـدی کـزو، بـوی ریـای نـو زنـد
واژگان: سلب: جامه. (آنندراج) پلاس: پشمینه‌ی سطبر که درویشان پوشند. (دهخدا) زاهد: آن که خواهش و رغبت دنیا ندارد. (غیاث)
معنی و مفهوم: چنگ با تارهای ابریشمی‌اش به زاهدی می‌ماند که پیراهن ابریشمین بر تن دارد و دامنی پلاسین روی لباس ابریشمی پوشیده و تظاهر به زهد می‌کند.
آرایه‌های ادبی: چنگ به زاهدی ریاکار تشبیه شده است. بوی ریا حس آمیزی ایجاد کرده است . بیت دارای آرایه‌ی تشخیص است.

32 – نای چو زاغ کنـده پر، نغـز نوا چـو بلبـلان
زاغ کـه بلبـلی کنـد، طـرفـه نـوای نـو زنــد
واژگان: نغز: خوب، نیک، نیکو. (برهان) طرفه: چیز تازه، نو و مطبوع. (معین)
معنی و مفهوم: نی همانند کلاغ پرکنده‌ای (سیاهی بدنه‌ی نی) و چون بلبلان نواها و آواهای خوش می‌سراید. کلاغ اگر بخواهد مانند بلبل باشد، نوای تازه و شگفت انگیزی ایجاد می‌کند .
آرایه های ادبی: نی در سیاهی بدنه و صاف بودن آن، به زاغ پرکنده‌ای مانند شده است. زاغ و بلبل با هم تناسب دارند.

33 – دست رباب را مجس، تیز و ضعیف و هر نفس
نبـض شناس بـر رگـش، نیش عنای نــو زنــد
واژگان: مجس: موضع لمس، جای دست مالیدن. (دهخدا) عنا: زحمت، رنج، مشقّت. (ناظم) رباب: نام سازی است تاردار که نام دیگرش طنبور است. (دهخدا)
معنی و مفهوم: نبض رگ‌های دست رباب (دسته و جای سیم رباب) بر اثر نواختن، تند و کند می‌شود و نوازنده همانند نبض شناسی با زخمه زدن به سیم‌های رباب، گویی بر رگ‌های او نیش‌های دردآور مکرری وارد می‌کند.
آرایه‌های ادبی: مجس دست رباب کنایه از دسته و جای سیم بر روی بدنه‌ی رباب است. نبض شناس کنایه از نوازنده و خنیاگر. رگ استعاره از سیم‌های رباب است.

34 – بربط اگر دم از هـوا، زد به زبـان بـی دهـان
نی بـه دهـان بی زبـان، دم ز هــوای نـو زنــد
معنی و مفهوم: اگر بربط با تارهای خود که به منزله‌ی زبان اوست و با بی دهانی، دم از عشق و شیفتگی زد، نی با سوراخ‌های خود که به منزله‌ی نه دهان اوست و با بی زبانی، از عشق تازه‌ای دم می‌زند و سخن می‌گوید.
آرایه‌های ادبی: زبان استعاره از تارهای بربط. دهان در مصراع دوم استعاره از سوراخ‌های نی است. زبان بی دهان و دهان بی زبان نوعی از آرایه‌ی قلب ایجاد کرده است. هوا دارای ایهام تناسب است یکی به معنی عشق و شیفتگی و دیگری به معنی هوایی که تنفس می‌شود که با دم زدن متناسب است.

35 – چنبر دف شـود فلک، مطرب بـزم شـاه را
مـاه دوتـا سبو کشـد، زهره سه تـای نـو زنـد
واژگان: دف: چنبری باشد که پوستی بر آن چسبانند و قوالان نوازند. (برهان) سبو: آوندی سفالین و دسته‌دار که در آن آب و شراب و جز آن ریزند. (معین) سه تا: طنبوری را گویند که بدان سه تار بسته باشند. (برهان)
معنی و مفهوم: در بزم شاه اخستان، آسمان چنبر دف مطرب بزم خواهد شد و دیگر اجرام آسمانی نیز در این بزم شریک خواهند شد؛ به گونه‌ای که ماه دو سبوی شراب بنوشد و