سپاه، فرمانده‌ی سپاه. (فرهنگ لغات) طاس: قبه مانندی از فلز در گردن نیزه که پرچم را در آن آویزند. (معین) پرچم: دسته‌های مو یا ریشه و منگله‌ای سیاهرنگ که بر نیزه و علم آویزند. (معین) کیوان: نام کوکب زحل است که در فلک هفتم می‌باشد و از همه‌ی کواکب اعلی و اعظم است. (دهخدا)
معنی و مفهوم: سلطان جلال الدّین اخستان را آسمان رایت می‌خوانم (آسمان در بزرگی به منزله‌ی علم اوست) و ستارگان را به عنوان فرماندهان سپاه او می‌بینم . ماه نو را به منزله‌ی طاس نیزه‌ی او و سیّاره‌ی زحل را منگله‌ها و پرچم‌هایی تیره رنگ، برای نیزه و علم او می‌دانم (به دلیل تیرگی رنگ سیّاره‌ی کیوان، منگله‌های علم پادشاه را از جنس کیوان در نظرگرفته است).
توضیح: مصراع اول این بیت را با خوانش متفاوت می‌توان این گونه معنی کرد:
آسمان علم و بیرق او را حمل می‌کند و ستارگان سپاهدار و سپاه‌ران او هستند.
آرایه‌های ادبی: گردون علم اضافه‌ی تشبیهی. گردون ، انجم ، مه نو و کیوان با هم مراعات نظیر دارند. هم چنین علم ، سپه ران، طاس و پرچم نیز دارای مراعات نظیر است . سراسر بیت دارای اغراق است .

89 – ضرغام زَهره گوهرش ، بهرام دهره لشکرش
بینام بهره زاختـرش، فتحی کـه توران بینمـش
واژگان: ضرغام: شیر بیشه، شیر درنده، اسد. (معین) زهره: پوستی است کیسه مانند، چسبیده به کبد و محتوی زردآب (صفرا) ، دلیری، شجاعت، مردانگی. (معین) بهرام دهره: با حربه و دهره‌ی بهرام (مریخ). (فرهنگ لغات) دهره: حربه‌ی دسته دار مردم گیلان و مازندران که دسته‌اش از آهن و سرش مانند داس و درغایت تیزی است، شمشیر کوچک دو دمه. (فرهنگ لغات) توران: نام ولایتی است بر آن طرف آب آموی، یعنی ماوراء‌ النهر، چون این ملک را فریدون به تور، پسر بزرگ خود داده بود به توران موسوم شد. (برهان)
معنی و مفهوم: اصل و نژاد اخستان همچون شیر شجاع، دلیر و با جرأت است و سپاهیانش همه شجاع و دلاور هستند و گویی حربه‌ی سیّاره‌ی مریخ (نماد جنگاوری) در دست دارند. امیدوارم از بخت اخستان فتح توران در طالعش باشد .
آرایه‌های ادبی: ضرغام زهره و بهرام دهره اضافه‌ی تشبیهی . زهره و دهره جناس مضارع دارند .

90 – نپسندم از بخت این قدر، کز دولت او ماحضر
زیر نگین و خطبـه در، بلغـار و خزران بینمـش
واژگان: ماحضر: آن‌چه حاضر شده، آن‌چه آماده و حاضر است، غذای حاضری( غذای اندک). (فرهنگ لغات) نگین: گوهر و سنگ قیمتی که بر انگشتری یا زیور دیگر کار گذارند. (معین) خطبه: کلام که در ستایش خدا و نعت نبی و موعظه‌ی خلق باشد.(ناظم الاطباء) ، کلام خطیب که در ستایش خدا و موعظت باشد (آنندراج)، بر سر منابر دعا و ثنای خیر برای سلطان یا امیر یا خلیفتی در روز عید یا روز جمعه خواندن. (دهخدا)
معنی و مفهوم: اگر برای مدّتی اندک و به صورت ماحضر، بلغار و خزران تحت سیطره‌ی اخستان نباشد از بخت و دولت او پسندیده نیست ، باید این دو سرزمین نیز جزء متصرّفات وی باشد . ( بلغار و خزران را هم به عنوان ماحضر و غذای اندک برای او مناسب نمی‌بینم)

توضیحات:
بُلغار: شهر صقالبه در شمال، بسیار سردسیر است، فاصله ی آن از راه بیابان تا آتل که شهر خزر است حدود یک ماه و از بلغار تا ابتدای مرز روم حدود ده منزل است. پادشاه و اهالی بلغار در زمان المقتدر بالله عباسی ایمان آوردند. ( فرهنگ لغات )
خزران : توضیحات (۲/۳۲)

91 – خواهم ز بخت یک دلش، کز عرش بینم منزلش
زرّادخـانه بابلـش، مَربَط خراســان بینمـش
واژگان: زرّادخانه: سلاح خانه، محل اسلحه و مهمّات و ذخایر نظامی. (فرهنگ لغات) مَربَط: جای بستن حیوان، اسطبل. (فرهنگ لغات)
معنی و مفهوم: از بخت یک دل و مطمئن اخستان می‌خواهم که منزل شاه را در عرش و بالاترین نقطه‌ی رفعت ببینم و در منزلت به درجه‌ای برسد که سرزمین بابل به عنوان اسلحه خانه‌ی او و سرزمین خراسان نیز انبار غذا و اسطبل اسبان سپاهیان او باشد .

مطلب مرتبط :   ، ویتسک، هدا، می‌شود، سروان

توضیحات :
بابل : در سرزمینی به مسافت پنج میل از محل کنونی شهر حله در کرانه‌ی فرات بوده و این شهر در روزگار آبادی و عزّت خود مهم‌ترین، ثروت‌مندترین و نیرومندترین جای آسیا بوده و مورّخین آن را در اعداد عجایب هفت‌گانه‌ی جهان نهاده‌اند . عظمت این شهر به پایه‌ای بوده است که نام آن بر تمام مملکت اطلاق شده و به این مناسبت آن را کشور بابل نامیده‌اند. ( بلاغی ، 1360: 325 )
خراسان : خراسان، خورآسان، خوروران ناحیه و ولایت تاریخی « آسیا » در قسمت شرقی ایران، مشتمل بر سرزمین‌های واقع در جنوب آمو دریا « جیحون » و شمال هندوکش که از جنبه‌ی سیاسی ماوراء النهر و سجستان و قهستان نیز جزء آن به شمار آمده است … خراسان دوره‌ی اسلامی چهار شهر عمده – نیشابور ، مرو ، هرات و بلخ داشته است که در زمان‌های مختلف جداگانه یا مشترکاً پایتخت خراسان بوده‌اند. ( دزفولیان ، 1387: 555 )

92 – لفظم کند گوهر فشان، کز فتح شه یابم نشان
چون گردن گردنکشان، در طوق فرمان بینمش
واژگان: طوق: زیوری که گرد گردن برآرند، گردن بند. (معین)
معنی و مفهوم: هنگامی که خبر و نشانه‌ای از پیروزی اخستان می‌شنوم و گردن بزرگان و سران را در زیر حلقه‌ی فرمان برداری شاه می‌بینم سخنان من گوهر می‌افشاند (چون در باره‌ی فتح شاه سخن می‌گویم) .
آرایه‌های ادبی: واج آرایی حرف « ش » .

93 – چون کاسه‌ی یوزش جهان، حلقه به گوش آمد چنان
کز تاج شیر سیستان، نعلیـن سگبـان بینمـش
واژگان: کاسه‌ی یوز: کاسه‌ی گدایی. (فرهنگ لغات) نعلین: تثنیه‌ی نعل، یک جفت کفش. (معین)
معنی و مفهوم: تمام عالم همچون کاسه‌ی گدایی که حلقه‌ای بر خود دارد، حلقه به گوش و غلام اخستان شدند، به گونه‌ای که می‌بینم از تاج رستم دستان (شیر سیستان) برای نگهبان سگ سلطان، کفش ساخته‌اند .
آرایه‌های ادبی: حلقه به گوش کنایه از تسلیم و فرمانبردار. فرمانبرداری مردم جهان را به کاسه یوز تشبیه کرده است چون کاسه‌ی گدایی نیز حلقه‌ای به خود دارد . شیر سیستان استعاره از رستم . جهان مجاز از اهل جهان به علاقه‌ی حال و محل.

94 – نعلی که افکند ادهمش ، شمشیر سازد رستمش
مومی که گیرد خاتمش، حرز سلیمان بینمــش
واژگان: ادهم: اسب سیاه، ستور سیاه رنگ و خنگ نیز آمده است. (آنندراج) موم : مادّه‌ای نرم و جامد و غالباً زرد رنگی که از منابع مختلف گیاهی و یا حیوانی و معدنی به دست می‌آید. (معین) خاتم: انگشتری، انگشتر. (معین) حرز: تعویذ، طلسم، دعایی مأثور اعم از خواندنی و آویختنی. (دهخدا)
معنی و مفهوم: رستم از نعلی که از پای اسب سیاه اخستان جدا شد و افتاد شمشیر می‌سازد و مومی که انگشتر او را در بر می‌گیرد حرز و نگهبان جان سلیمان می‌بینم .
آرایه‌های ادبی: سلیمان با خاتم تناسب دارد . بیت دارای اغراق است .

توضیحات :
رستم : جهان پهلوان حماسه‌های ایران از پیوند زال، پهلوان سپید موی حماسه‌ی ملّی با رودابه دختر شاه کابل به وجود آمد. زادن او همچون زندگی‌اش شگفتی آفرین و غیر عادی بود … به یاری سیمرغ چاره‌گر – به اصطلاح امروزه به شیوه‌ی سزارین – از مادر بزاد و به زودی تن و یالی مردانه یافت. سراسر عمر پرافتخار او به آزادگی در گوشه‌ی زابلستان گذشت و فقط در تنگناها به یاری ایرانیان و شاهان و شاهزادگان شتافت. ( یاحقی ، 1375: 214 – 213 )
سلیمان : سلیمان پسر داود از پیغمبران و پادشاهان بنی اسرائیل است ( در تورات فقط شاه است نه پیغمبر ) که بر طبق روایات مذهبی 700 سال ( عمر جم ) سلطنت کرد و تورات را نشر داد امّا در متون تاریخی پادشاهی او از 935 تا 972 پیش از میلاد گفته اند. او در سوریه‌ی قدیم یا شام می‌زیست. اسم مادر او در تفسیر سورآبادی بتشایع آمده است… باد ، فرمان بر سلیمان بود و تخت او را که شادروانی به مساحت چهل فرسنگ در چهل فرسنگ بود حمل و نقل می‌کرد . علاوه بر این مأمور بود که هر چه در ملک سلیمان می‌گذرد به گوش او برساند… سلیمان بر تمام جن و دیو و انس و جانوران مختلف مسلّط و حاکم بود و اجنّه جزو لشکر او بودند… دلیل حکومت سلیمان بر جن و انس وجود انگشتری بود که نگینی به وزن نیم دانگ داشت و بر آن اسم اعظم نقش شده بود. ( شمیسا ، 1387: 334 – 332 )

مطلب مرتبط :   شکر، آیات، حمد، خدا،، پروردگار

95 – اسبی کبود است آسمان، هرّای زرّین اختران
باشد به نام اخستان، داغی که بــر ران بینمـش
واژگان: هرّا: گلوله‌های طلا و نقره را گویند که در زین و یراق اسب به کار برند اعم از لجام و سینه بند و … . (برهان)
معنی و مفهوم: آسمان همچون اسبی کبود رنگ است و ستارگان به منزله‌ی گلوله‌های زرّینی که به زین و یراق این اسب آویزان است و نشان داغی که بر ران این اسب حک شده به نام شاه اخستان حک شده است .
آرایه‌های ادبی: آسمان به اسب کبود و ستارگان به هرّا تشبیه شده است (تشبیه مجمل) .

96 – چون با رضا شد هم قرین، جبریل بینم بر زمین
ور در فلک بیند به کین، هر چار طوفان بینمش
واژگان: قرین: مصاحب، هم نشین، یار(معین) جبریل: یکی از چهار فرشته‌ی مقرّب اسلام که حامل وحی الهی بر انبیاست.(معین)
معنی و مفهوم: وقتی ابوالمظفر اخستان در حالت رضا و خشنودی است، گویی جبرئیل امین است که بر زمین نازل شده است؛ امّا اگر در آسمان به خشم و کینه بنگرد یک بار دیگر چهار طوفان در دنیا واقع می شود .
آرایه‌های ادبی: به صورت مضمر اخستان را در حالت خشنودی به جبرئیل مانند کرده است . بیت دارای اغراق است به ویژه در مصراع دوم.

توضیحات :
جبریل: جبریل لفظی است عبرانی و اصل آن جبرئیل به معنی مرد خدا یا قوّت خداست که به موجب آیه‌ی 91 از سوره‌ی بقره جبرئیل قرآن را بر قلب پیامبر اکرم (ص) نازل کرده است … مفسّرین و ارباب قصص جبرئیل را یکی از چهار فرشته‌ی مقرّب می شمارند و او را بر میکائیل و اسرافیل و عزرائیل برتری می‌دهند. می‌گویند جبرئیل بر آدم نازل شد و برای وی بیست و یک صحیفه آورد و به او زراعت و طرز استفاده از آهن را آموخت. جبرئیل

دسته بندی : علمی